هرگز پایش را جلو پدر و مادرش دراز نمیکرد،همیشه مودب و با احترام با آنان رفتار میکرد.روزی که پیکرش را از جبهه آوردند تا به خاکش بسپارند،در غسالخانه  غلش دادندو.مادر شهید قدم قدم جلو امد و روبروی تخت پسرش ایستاد و آرام گفت ،تو هیچ وقت جلو من پاتو دراز نمیکردی حالاچی شده پسرم ؟؟!!ناگهان از گوشه ی چشم شهید قطره اشکی سرازیر شد....

به قول قدیما ،ما هم بچه بودیم طوری که پاهامونو جلو پدر و مادرمون دراز نمیکردیم.......حالا چی؟