هرگز پایش را جلو پدر و مادرش دراز نمیکرد،همیشه مودب و با احترام با آنان رفتار میکرد.روزی که پیکرش را از جبهه آوردند تا به خاکش بسپارند،در غسالخانه غلش دادندو.مادر شهید قدم قدم جلو امد و روبروی تخت پسرش ایستاد و آرام گفت ،تو هیچ وقت جلو من پاتو دراز نمیکردی حالاچی شده پسرم ؟؟!!ناگهان از گوشه ی چشم شهید قطره اشکی سرازیر شد....
به قول قدیما ،ما هم بچه بودیم طوری که پاهامونو جلو پدر و مادرمون دراز نمیکردیم.......حالا چی؟
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی ۱۳۹۱ ساعت ۱:۱۶ ب.ظ توسط سیدرضامیرمعینی
|