فاطمیه آمدوآن مونس و همدم کجاست؟ شمع میپرسد ز پروانه گل نرگس کجاست؟
در عزای مادرت یابن الحسن یکدم بیا ، تا نپرسد این جماعت بانی مجلس کجاست
.
.
.
ای تاج سر عالم و ادم زهرا / از کودکیم دل به تو دادم زهرا
ان روز که من هستم و تاریکی قبر / جان حسنت برس به دادم زهرا . . .
التماس دعا
.
.
.
در زمانیکه زمان یاد ندارد چه زمان / و مکانیکه مکان یاد ندارد چه مکان
دل من در بی یک واژه ی بی خاتمه بود / اولین واژه که آمد به نظر فاطمه(س)بود
.
.
.
دلم را با غم مادر نوشتن / غبار چادر خاکی نوشتن
خدا بر بیرق عشاق زهرا(س) / نوشت این طایفه شاه بهشتند . . .
.
.
.
غُربت آبادِ دیار آشناییها، بقیع!
همدم دیرینه غم هاى ناپیدا بقیع!
در تو حتّى لحظه ها هم بى قرارى مى کنند
اى تمام واژه هاى درد را معنى، بقیع!
بحر طویل به مناسبت شهادت حضرت زهرا س (مکشوفه)
نیمه شب بود، کسی کنج دلم صحنه ی ایثار مرا دید، که خود را به دو دست کرم شاه سپردم، و به وجد آمدم و خوب شد اینبار نمردم، چه صفایی به دلم داد اذان لب ارباب، دلم خواست برای غم دلدار بخواند، ز غم مادر غمبار، ز آن سینه و مسمار، وَ از آن در ودیوار، و سفر کرد دلم سوی مدینه ، به همان شهر و دیار غم سینه ، و سفر کرد دلم تا سر کوچه، همان کوچه ی معروف، همان کوچه که مادر به زمین خورد، همان کوچه که ما را به غم آزرد، همانجا که دل شیعه ترک خورد، همانجا که عمر با لگدش مادر ما را به عزا داد،و سیلی به در گوش خدا داد، و گوشواره اش افتاد، دگر نای نمانده به تن مادر ارباب دو عالم، چه طور از غم دلدار ننالم؟ دلم سوی در بیت علی گشت روانه، و غمگین ز زمانه، به در بیت رسید و، چه قدر صحنه ی پر حادثه دید و ، کسی سینه ی مادر بدرید و، دلم از کرم عشق به جز عشق ندید.. به پیش در و دیوار، ببین هیزم بسیار، به پشت در بیت نبوی دود شد انبار، و آتش به کف مرد عرب بود، و خانه شده پر دود، و شاه کرم و جود، دگر هیچ نیاسود، و دوباره لگد مرد عرب بود، که شد صحنه ی اعجاز شیاطین، و شد صحنه پر از زمزمه ی جور سلاطین، که ضربی به در خانه ارباب دعا خورد، و مامان شما مرد...
........................................................
نیمه شب بود و هوای فاطمیه که دلم دست به سینه پر زنان رفت مدینه که سلامی بدهد عرض ارادت به همان مادر مظلومه که زخمیست ز کینه، که سرت باد سلامت، تویی اسوه ایثار و شهامت و منم خاک کف پای غلامت و دلم سخت به دنبال مزارت که نشیند به کنارت و سراپاش نثارت و سر خویش بریزیم غبارت و نبینیم که پرپر شده گلهای بهارت...
................................................................
