رضی الدین ارتیمانی
الهی به مستانه میخانه ات
به عقل افرینان دیوانه ات
به دردی کش لجه ی کبریا
که امدبه شانش فرود انما
به دری که عرش است اوراصدف
به ساقی کوثربه شاه نجف
به نور دل صبح خیزان عشق
زشادی به انده گریزان عشق
به رندان سرمست اگاه دل
که هرگز نرفتند جزراه دل
به انده پرستان بی پا وسر
به شادی فروشان بی شور وشر
کزان خوبرو چشم بد دورباد
غلط دور گفتم که خود کور باد
به مستان افتاده در پای خم
به مخمور بامرگ با اشتلم
به شام غریبان به جام صبوح
کز ایشانست شام وسحر رافتوح
که خاکم گل از اب انگورکن
سراپای من اتش طور کن
خدا رابه جان خراباتیان
کزین تهمت هستیم وا رهان
به میخانه ی وحدتم راه ده
دل زنده و جان اگاه ده
که از کثرت خلق تنگ امدم
به هرجا شدم سر به سنگ امدم
بیا سا قیا می به گردش درار
که دلگیرم از گردش روزگار
مئی ده که چون ریزیش در سبو
برارد سبو از دل اواز هو
پایان بخش اول ساقی نامه