زن ذلیلی می گفت مرابازن خویش نقطه اشتراکاتی است که هیچ یک ازآنان به مغزکوچک شمایان خطورنکندوبیم آن دارم که اگرشماراآموزم تاب وتوانش نتوانید وازسنگینی آن وحشت کنید اوراگفتند ای مرد اگر میشودمارابیاموزکه کاری توانیم کردوزندگی آشفته راسامانی دهیم گفت باآنکه میدانم نتوانیدانجام داد لیک بگویم شاید ثوابی مرابه حاصل آید بعدگفت هر آن امری که زنم فرماید ابتدا امرش به نیکویی انجام دهم آنگاه برسرش بانگ کشم که دیدی کارچگونه انجام بایدداد توکه ازانجام چنین کار کوچکی عاجزی به چه دردخوری منبعدنخواهم کاری انجام دهی که همه کارها به زیان آوری گفتیم عجیب است که شماراجنگ پدیدنیایدبااین بانگ که برداری گفت جنگ چه باشد عکس چگونه جنگ تواندکرد گفتیم عکس چه باشدگفت من روبه روی عکس زنم فغان وفریادکنم آن هم زمانی که زنم درخانه نباشد اوراگفتندچنانچه طفلان این عمل به گوش بانویت رسانندچه کنی گفت طفلان به سکه ای خرکنم وازسرای بیرونشان کنم گفتندچنانچه موشی دردیوارجای گرفته باشد وبانگت بشنود چه کنی؟ گفت ازدست شمایان خاک برسرریزم که تاراهی نیابیدتا بانوراآگاه سازیددست از سرمن برنخواهید داشت زن ذلیل گفت روزی مراباعیال گفتاره ای پیش آمدسخت عیال آنچه ازناسزا به خاطرداشت به من بگفت وقصدکردتا سرمارابه چوب یاسنکی بکوبدناچار ازخانه بگریختم چون ازدرب حیاط پای بیرون نهادم فلان فضول رادیدم که دانم همه اورا به خوبی شناسید فضول چون مرابدان حال پریشان بدید خویشتن به من رسانید که بدی نباشد فلانی سخت گرفته و رنجور مینمایی گفتم هیچ بدی نباشدوبه حمدالله سالم وسلامتم فضول بخندیدوبگفت آری از آن رنگ رخساره وعرق جبینت پیداست که چیزی در میان نبوده وبه سلامتی گفتم ای مرد خدارادست از سرم بردار که من درحال گریزم وماد فولادزره درپیم تا پوست از تنم قلفتی بدرآوردحال که دانستی ازراهم کنارروتا نرسیده خودرابه جایی امن رسانم فضول گفت بیم به خودراه مده که تامن باشم نگذارم به توآسیبی رسدحال درپس پشت من پنهان شو تا آن عفریت تورا نبیند ما هم خرشده خویش درپس فضول پنهان کردیم به ناگاه زن برسید وتا چشمش به فضول افتاد گفت ای مرد بدفعل بیمقدار شوی من ندیدی تا روبه کجا بگریخت فضول بی وجدان اززن بسیار بترسید به دست سویی را نشان دادو به اشاره چشم وابرو به او فهمانید که من کجا پنهان گشته ام پس زن چون دیو گرسنه ای فضول را به سویی هل بدادویقه من بیچاره به چنگ بیاوردوبا چوبی که دردست داشت مرتب برسروکول من مینواخت مگرفضول رادل برمن بسوخت گفت ای بانو نیک نباشد بنده خدایی راچنین زدن خاصه اگر شویت باشد زن گوشه حیاط به فضول نشان داد کاردی درآن گوشه بیفتاده بود گفت بنگر ای مرد فضول وهمه اهل محله را بگو که این نامرد با همین کارد مراسربخواست بریدن خدامرایاری داد تا خود از چنگ این بی رحم برهانم حال گویی اورا مزن فضول گفت ای بانو هرچه خواهی اورابزن لیک ازمن مخواه باور کنم این مردک بی بوته جرات کاردکشیدن به روی چون تویی را داشته باشد ازطریقه گریز این مرد مینماید که کار دیگر گونه باید بوده باشد واین بی نوا از بیم قتل چنین گریزان بود زن تا این شنید خشمش فزونی گرفت وفضول رانیز زدن گرفت وبه هرکداممان به نوبت چوبی میزد فضول همانگونه که دست وپای میزد ودرتدارک فرار بودمراگفت ای خاک بر سرت که نام خود مرد نهاده ای من هم به سرو دست خونین گفتم خاک برسر خودت اگر تو مردی کاری کن تا به هردو ازدست این دیو دوسر رهایی یابیم مگرفضول رافرصت گریزپیش آمد بسیار خوشحال بشدو پای به گریز نهاد ودرهمان حال بانگ برداشت ای اهل آبادی مال وسرای بگذاریدوبگریزید که دیو اسپید ازبندرستم بجسته وبه صورت انسان درسرای فلان مرد می باشد هرآن کس بانگ فضول بشنیدی به جانبی بدویدی وحرف اورا باورداشتی من که تمامی اندامم زخمی شده بود زیر مشت وچوب زن فریاد می داشتم که ای خلایق حرف فضول باورندارید که دیو سپیدی درکار نمی باشد دانم که اینجا دیوی باشد اما از بدی اقبال من سیه دیوی است بد هیکل ودرشت اندام وزشت کاش بخت کمی با من بیچاره یار بود وحال که سرنوشت مرابا دیوی پیوند داده لااقل سپید بودی وجمالی داشت فضول عقل ازکف بداده که چنین اکبیر سیه روی را سپیدپندارد چون چنین سخنانی برزبان براندم زن چوب زدن مرا زیادت کردوگفت حال که قدربانویی چون مرا نمیدانی تورا خواهم کشت تا عبرت دیگران گردی من نیز فرصتی پیداکرده وپای به پای فضول روی به گریز نهادم وشب چون برگشتم زن اندکی ساکن شده بود ودیگر مرا به چوب ومشت نزد ولی ازآن هنگام تا حال مرا جرات سخن گفتن بازنم نمی باشد وچون برده ای هرچه گوید اطاعت نمایم زن ذلیل گفت من چون عصر به سرای روم لقمه ای طعام به دندان کشم بعد خانه را بروبم چنان که عکس آدمی درفرش پیداباشد آنگاه به طبخ غذا خودراسرگرم کنم گفتند ای مرد تو پخت غذادانی گفت من هرآنچه کدبانوان انجام دهند به نیکویی دانم گفتند چگونه آموختی گفت ازبانو بیاموختم که وی بالای سرم می ایستاد ودستور طبخ به من می آموخت ومن بسیار زود بیاموختم والآن هر غذا که گویید به نیکویی تمام بپزم گفتند تورا هوش بسیار باید باشد گفت مرا هوش چندانی نباشد اما گوش دارم بسیار تیزو بزرگ وپهن وهم این گوش بود که مرادرآموختن انواع فنون یاری برسانید گفتند این عجب کاری باشد گوش چگونه تورامددبرسانید که اگرهوش نباشد گوش هرگزبه کار نیاید گفت شماندانید من به خاطر همین گوش بود که کارها سریع فرا بگرفتم چراکه هرگاه بانو دستوری بداد ومن دیر انجامش بدادم بانو گوش مرا بگرفتی بتاباندی بکشیدی بینیدکه کسی دربزرگی گوش به من نرسد ومن ازبیم اینکه مبادادراین کوقوس گوش کشی بانوگوش خودازدست بدهم کارها به زودی فرا بگرفتم .که اگر دیر بجنبیدم بی شک یک یا هردوگوش مبارک از کف بدادمی گفتند خوب بعد چه کنی گفت بچه داری نیک دانم ازشستشوونظافت وپوشیدن لباس تا دیگر کارها مگرشیردادنی که این کارازمن نیایدونیز در توان بانو نیز نبودی وگرنه به ضرب مشت ولگد این کار نیز مرا بیاموختی آری چون رفت وروب وشستن ظروف والبسه انجام دهم حیاط خانه بشویم باغچه را هرروز به امربانو بیل زنم دوسه درخت حیاطرا ازتنه بشویم وحرس کنم وزباله ها بیرون برم ودربیابانی که نزدیک خانه باشد ریزم گفتنداین همه مدت بچه را چه کنی گفت بانو طفل را با چادری به پشت من بندد ودرهمه این مدت بابچه سخن گویم واورا بجنبانم چون وقت شام فرارسد بچه را اندک مدتی به بانو سپارم تا شیرش دهد ومن تدارک شام بینم سفره را پهن کنم وبچه از بانو بازستانم تاوی به فراغ بال شام خودتناول کند ومن نیز بچه راروی پای خود بخوابانم واندک اندک شام خورم بعدشام طفل را برجای خواب بخوابانم وسفره را جمع کنم وظرفها بشویم به نیکویی هرچه تمامترصبح نیز زودبرخیزم ونان تازه ای گیرم وبساط چای وصبحانه علم کنم خود لقمه ای نان وچایی بخورم وبی آنکه بانورابیدارکنم به سر کارروم وآنجا قدری استراحت نمایم گفتند ای مرد ارباب توراهیچ نگوید که کار کم کنی گفت چرا سرزنش ارباب به جان خرم که ارباب قدری تند خویی نماید وبرود اما بانورارفتنی درکارنباشد که چون سریش بیخ ریش من درمانده بچسبیده است گفتند بی گمان بروی سخت عاشق باشی که اورا چنین تحمل کنی گفت عشق چه باشد من از وی سخت بترسم وعشق ندانم چیست این همه کارها بکنم تا وی مرا نیازاردودعوانکند گفتند تو حریف زنی ضعیف نباشی اورا عقوبتی سخت کن تا دیگر تورا چنین عذاب ندهد گفت روزی اراده چنین کاری بکردم پس اورا گفتم که ای زن مارا تفاهمی باهم نباشد فردا تورا به محظر برده طلاق گویم که زندگی بر من بسیار سخت کرده ای زن بی آنکه ازاین حرف رنجشی گیرد بپذیرفت وگفت من نیز چنیتن خواهم چون صبح فرارسید باهم به سوی محظر برفتیم هنوزبه محظرنرسیده برادرانش رادیدم که راه برمن بگرفتند وگفتند کجا میروید صبح بدین زودی من بسیاربترسیدم وزبانم بند آمداززیادی ترس بانو گفت این احمق را هوای تجدید فراش به سر آمده حال به محظر می رویم تا مرا بی صداق ونفقه ای رها سازد گفتم ای جوانمردان خواهرشما شوی نخواهد اورا غلامی بخرید که من از غلامی وی جان به لب گشته وازاین زندگی بی زار بشدم برادری ازاو گفت ای مردک بیعقل نه تو روزی که به خواستاری اوبیامدی بگفتی که مرا به غلامی بپذیرید گفتم ای مرد محترم آن تعارفی بود که همه گویند کسی به راستی غلام نشود گفت ما با چون تویی تعارف نداریم اگرنخواهی غلام خواهرمان باشی خوددانی برویم خانه وهرچه درآن است با صداق وی آنچه حاکم فرماید به وی ده بچه ات نیز هر کجا خواهی ببر که خواهر ما کنیز بچه کسی نباشد گفتم خانه واسباب واین چه سخن است که شما گویید من این زن نخواهم وهرچه حاکم فرماید به دیده منت شمارادهم برادردیگرش گفت حاکم چه باشد آنچه ماگوییم همان است ماحاکم نشناسیم دیگربرادرش بی آنکه چیزی گوید مشتی به صورتم بزد که به دیوار بخوردم وبرزمین افتادم بعدگفتند یادت باشد منبعد هرجای تورابینیم چنین باشد که دیدی حال چه خواهی کردن گفتم با قانونی که شمادارید هیچ غلطی نخواهم کردن پس مارابه خانه بازگرداندند وحال تا بخواهم چیزی از جدایی گویم زن سخن برادران دیوسیرت به میان کشد ومن هنوز سرم دردکنداز ضربه مشت آن نابکار
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۰ ساعت ۷:۱۰ ب.ظ توسط سیدرضامیرمعینی
|