
واما خرمراد فربه الاغی است کمیاب که با حساب وکتاب وجادو وجنبل .وحیله سوار آن نتوان شد وچون کسی از زرنگان روزگار چشمش به جمال چنین نازنینی روشن گردید باید بداند که این خر چونان دیگرخران شهره به نادانی وخریت نباشد وبه راحتی دیگر خران پشت به سواری هر بی سروپایی ندهد
عربها این خر را الحمار المرادیه وروسیان خرمرادف و ترکان ایشک شانسلره خوانند وتمامی خلق همیشه چشمشان پی چنین موجود مبارکی است که درچشم هرکسی نیاید وزیربار هر بی خردی کمر خم ننماید چه بسیار آدمانی که درپی او چون خران عرعر بسیار کردند و چونان گربه های گرسنه میو میوسربدادندی وآخرسر دست ازپای درازتر جستجودرباقی کردند وعطای وی به لقایش همی بخشیدند اما کسانی بودند که خودندانستند خرمراد چه باشد و اصلا به ذهن مبارکشان نیز خطورنکردی که بین خران خری چنین گران سنگ وگرانقدر موجودباشد وسوار خویش از خاک مذلت به اوج عزت رساند لیک چون عموزادگان یا دیگر خویشانشان افسار خرمراد به دست داشتندمن باب سواری دادن سواربراین خرشان کردند وحضرات شدند آدم وپس از آن بود که هم نوعان خویش به هیچ نگرفتند وداخل آدم حسابشان نکردندی و جواب سلامشان ازبیخ گلو به هرمه ای دادند و خود شدندسواره وآنان طوق بندگی ایشان به گردن انداختندی وهرجا که افسارشان بکشیدند برفتند ودم برنیاوردند چرا که چون بانگی به اعتراض بکردند خار وذلیل ایشان به بیابان بدبختی رها بکردندی پس خرمرادرا چنین خاصیتی است که سوار خود به مقامی نیک برساند وهیچ برزمینش نگذارد وایشان خواب وخوراک برسر خر بکردندی وبخوردندی واما مردی بود کچل و موی هیچ بر سر وی از ابتدا نرستی ومادرزاد کچل زاده همی شد این مرد چون به جوانی رسید وببالید همه اندام برازنده یافت مگر کله راکه همچون کدوی زرد برشانه های ستبرش روییده بودپس چون نظرکرد وسر مبارک خویش عاری از هرکرک و مویی یافت جلای وطن نمود تا مگر طبیب حاذقی یافته کچلی خویش را راه درمانی یابد .کچل ده به ده وشهر به شهر بگشت و هرکجای که رسیدی سراغ از طبیب بگرفتی وکس جواب وی به درستی ندادی که کسی چنین طبیبی در هیچ دیار نادیده و نام از چنان حاذق طبیبی ناشنیده بود تا ناگاه گذر مرد کچل به در خانه شاهی افتاد مگر شاه آن روز به اتفاق چاکران وغلامان و خاصان بارگاه به شکار میرفت کچل برراه ایشان نشسته وسردر جیب تفکر فروبرده وهیچ اورا خبر نشد که شاهی از کنار وی گذشته به شکار میرود چون اسب شاه به کچل رسید برق سر کچل چشمان مرکب حاکم بزد واسب شیهه کشان شاه را از جماعت مخلص ومونسان خوشدل جدا کرد و چهار نعل راهی درپیش گرفت و بگریخت که تا آن روز چنین نوری نادیده بودکه ازکدویی برتابد شاه هرچه بانگ براسب زد وشلاق بروی کوبید اسب از تاختن نه ایستاد و به هر ضربه شلاق بر سرعت خود بیفزود تا شاه را درمانده و بیچاره بکرد وشاه ناچار افسار خود به دست اسب نادان سپرد تا هرجا که خواست ببرد وهرچه خواست با او بکند که مبادا جان به هرزه برسر نادانی اسبی نهدچراکه ازبزرگان شنیده بود چون زورت به درخت نرسید درسایه درخت بنشین و هیچ دم مزن که راهی بجز اینت نیست پس شاه اسب رها کرد و گفت ای نادان که تویی هرکجا که خواهی برو که مرا ترس وبیمی از رفتن تونباشد واما اطرافیان شاه چون چنین دیدند انگشت حیرت به دندان بگزیدند که این خود چگونه کاری بود واسب شاه ما به کجا برد و اصلا چرا چنین بکرد که اسب شاه در میان آدمیان برآمده و خوی دیگر اسبا ن نگرفته بود تا حکیمی از میان جمع گفت بنگرید این برق که از سر این کچل تابد آدمی برماند چه رسد اسب بی خردی را که آدمی نباشد عساکر حاظر از جای بجستند و کچل به ضرب تازیانه نزد حکیم بیاوردند وحکیم اورا پرسید که دراین ره به چه باز مانده ای وچرا خود از سرراه شاه به کناری نکشیدی و پارچه ای بدین کدوی درون تهی نکشیدی تا چشم اسب شاه جهان نزند واسب شاه ما به تاخت نبرد حال ما شاه از کجا یابیم و سراغ وی از کجا گیریم کچل سرتعظیم خم بکرد وگفت ای بزرگان مراهیچ خبر نبود که شاه راگذربراین کوچه باشد اگر نه سر خویش چنان به دیوار بکوفتمی که خون شدت برق او بکاهد و اسب شاه رم ندهد حکیم گفت درچه فکر بودی که گذر شاه را خبر نشدی گفت درمان کچلی خویش میجستم ناگاه از میان جمع مردی بانگ برداشت که اورا مزنید که من اورا شناسم واین فلان مرداست و از ولایت ماباشد ومرابا وی نسبتی باشد وفرمان دادتا تنی چند درپی شاه روند ومردرا نزد خودبخواند وحال وی بپرسید مرد وی رابه جای بیاورد که کیست ووی را بشناخت ودست وی از روی ادب ببوسید وگفت کی فلان تورا دراین قافله منسب چه باشد که بزرگ وکوچک این جمع سربه فرمانت نهند و روی از فرمان حضرتت برنتابند مرد گفت من وزیر شاه باشم که اسب وی راببرد و بعداز شاه من فرمان رانم و همه هرآنچه فرمایم به گوش جان بپذیرند و اینک هیچ غم به دل راه مده که درکنار خود منسبی به تو بسپارم و بعداز این فرمان رانی وکچلی خود ازیاد ببری مرد کچل شکر بسیار بکرد وهمراه وزیر به دربار برفت وخواجگی حرم وزیر به وی بسپردند وبعد آن هیچ به روی خویش نیاورد که روزگاری کچلی بود وپی درمان سر خویش ترک دیار نموده باشد وچنین بود که وزیر کچل رابر خرمراد سوار بکرد و کچل تا بود افسار خرمراد رها نکرد وشاه را هرگز آن یابوی بی اصل باز نگرداند وهیچکس را معلوم نشد که شاه کجا رفت وچرا باز نیامد و بدین سبب چندی بعد وزیر به صد حقه وبامبول خود شاه بخواند وکچل ردای وزارت وی بر دوش بیفکند وهرروز انتظار این میکشید تا مگر اسبی شاه بردارد و به جایی برد تا تخت شاهی رانیزمگرمحکی زند پس ای خواجه خر مراد نه دیدنی باشد و نه گرفتنی است که این خر دردنیا همی گردد تا شانس کرا یاری کند و بر وی سوار گردد چون کچل را که از درد طاسی گریخته به شاهی رسیده بود
