
سفره خالی خریداری نداشت
رنگ وروی جنس بازاری نداشت
مادرم هی خواهرم میکرد صدا
خواهرم با این صداکاری نداشت
کاش پدر آن شب نبود در منزل و
وان شب تار وستم باری نداشت
خواهرم نای دویدن هم نداشت
گوش او تاب شنیدن هم نداشت
روزه بودوسفره ی نانش تهی
گشنه بود وبا کسی کاری نداشت
مرد گویی صدایش را شنید
بانگ نرم پای بی کفشش شنید
داد دردناک سکوتش را شنید
روی خاک کوچه با زانو نشست
عقده اش با گفتن یا هو شکست
لحظه ای جیب کهن پالتو بگشت
هیچ در جیب قبای خود ندید
از سر خشم جیب خالی رادرید
گفت این قالی که دارم روی دوش
بهرنان امشبی باشد فروش
بچه ام از گشنگی دارد خروش
قالی زیرش کشیدم روی دوش
نیم نگاهی کس به این قالی نکرد
کینه ودرد دلم خالی نکرد
من چه دانم کوزه وسفال چیست
فرق او با تاجر وبقال زچیست
خواهم این قالی فروشم بهر نان
زین جهت راندم دروغی برزبان
