X
تبلیغات

اسلایدر

روستای ارتیمان در سه کیلومتری شهرستان تویسرکان در استان همدان قرار گرفته این روستا در روی سه کوه روبه روی هم ساخته شده که باغهای بزرگ گردو فضای بین این سه کوه را پر کرده آرتیمان زادگاه میررضی الدین آرتیمانی است که ازعارفان وشاعران به نام در دوران صفوی است که این بزرگوار داماد شاه عباس صفوی است وی در سال 1037 در آرتیمان در گذشت ودر خانقاهش به خاک سپرده شد

رضی روزمحشر علی ساقی است ...مکن ترک می تانفس باقی است.
4:6 بعد از ظهر  
 

جمعه سی ام دی 1390به قلم: سیدرضامیرمعینی ™      
3:32 بعد از ظهر  

                   

اشنایی کلی با کشور ایران
اشنای با استان چهار محال بختیاری
اشنای با استان خراسان جنوبی
اشنای با استان خراسان رضوی
اشنای با استان خراسان شمالی
اشنای با استان خوزستان
اشنایی با استان فارس
اشنای با استان قزوین
اشنای با استان قم
اشنای با استان کهکیلویه وبویراحمد
اشنایی با استان گلستان
اشنای با استان مرکزی
اشنای با استان هرمزگان
اشنای با استان یزد
اشنای با استان اذربایجا نشرقی
اشنای با استان اذربایجا نغربی
اشنای با استان اردبیل
اشنای با استان ایلام
اشنای با استان بوشهر
اشنای با استان زنجان
اشنای با استان سمنان
اشنای با استان سیستان وبلوچستان
اشنای با استان کردستان
اشنای با استان گیلان
اشنای با استان لرستان
اشنای با استان مازندران
اشنای با استان همدان
اشنای با استان تهران
اشنای با استان اصفهان
اشنای با استان کرمان
اشنایی با استان البرز(کرج)
اشنای با استان کرمانشاه
معرفی دریاچه ها و رودخانه های ایران
اشنایی با تالابها وسرابهای ایران
اشنایی باباغهای تاریخی ایران
اشنایی با اماکن باستانی ایران
اشنایی باجاذبه های گردشگری ایران
جمعیت ونیروی انسانی ایران
قلعه ها وکاروانسراهای ایران
زندگی گیاهی وجانوری ایران
اشنای با فیلمهای سینما ی ایران
اشنای با معادن ایران
اشنای با کشاورزی ایران
اشنای با وضعیت هوای استانهای ایران
اشنایی با اقتصاد ایران
اشنایی باصنایع ایران
اشنایی با کوهها وغارهای ایران
قابلیتهای خدماتی ورفاهی ایران
تاریخچه رشته های ورزشی ایران
اشنایی باصنایع دستی ایران
وضعیت اموزش وپروش وعالی در ایران
وضعیت حمل ونقل ومسکن ایران
وضعیت امنیت وسیاست درایران
وضعیت فرهنگ ورسانه های ایران
وضعیت سلامت وتامین اجتماعی در ایران
وضعیت انرژیها وبرق ونفت وگاز ایران
اشنایی با شاخصهای اماری ایران
زیارتگاهها و امامزاده های ایران
مساجد کلیساهااتشکده های ایران
اداب وسنن و رسوم مردم ایران
غذاها وخوردنی های محلی ایران
گویش ها وزبانهای ایران
لطیفه ها,چیستانها,ضرب المثل های ایرانی
بازیهای محلی وسنتی ایران
اشنای با مشاهیر ادبیات ایران
اشنای کامل باروز شمار جنگ تحمیلی
بیوگرافی هنرمندان وبازیگران ایران
بیوگرافی افراد مهم یا تاریخی ایران
تاریخ ایران- سلسله هخامنشیان
تاریخ ایران-سلسله اشکانیان
تاریخ ایران- سلسله ساسانیان
تاریخ ایران - سلسله غزنویان
تاریخ ایران - سلسله سلجوقیان
تاریخ ایران - سلسله ال بویه
تاریخ ایران - سلسله طاهریان
تاریخ ایران- سلسله علویان
تاریخ ایران - سلسله سامانیان
تاریخ ایران- سلسله صفاریان
تاریخ ایران- سلسله ا ل زیار(زیاریان)
تاریخ ایران -سلسله مادها
تاریخ ایران- سلسله خوارزمشاهیان
تاریخ ایران - سلسله ایلخانان مغول
تاریخ ایران- سلسله گورگانیان
تاریخ ایران-سلسله صفویان
تاریخ ایران- سلسله افشاریان
تاریخ ایران-سلسله زندیان
تاریخ ایران- سلسله قاجار
تاریخ ایران-سلسله پهلوی
تاریخ ایران- جمهوری اسلامی
اشنایی با پیامبران وادیان الهی
تاریخ اسلام- از اغاز تاعباسیان
آشنای باکشورهای قاره آفریقا
اشنای باکشورهای قاره اروپا
اشنای با کشورها ی قاره آسیا
اشنای باکشورهای قاره امریکا
اشنای باکشورهای قاره استرالیا
اشنایی با پایتخت های کشورهای جهان
اشنایی با شهرهای مهم جهان
نقشه های سیاسی وجغرافیای جهان
شاخص های اماری کشورهای جهان
تاریخ کشورهای جهان
دانستنیها وعجایب جهان
اشنایی باعلم نجوم وستاره شناسی
دانشنامه کره زمین
تقویم تاریخ ایران وجهان
اشنایی با شرکتهای بزرگ صنعتی جهان
شرکت ها وموسسات بزرگ ایران
رکوردهای ترین های جهان
جمعه سی ام دی 1390به قلم: سیدرضامیرمعینی ™      
3:22 بعد از ظهر  

                    

سرآغاز

آداب و رسوم زرتشتی در دوران ساسانیان را با رجوع به نوشته‏های قدیمی زرتشتی می‏توان بازشناخت.در این گفتار، آداب و رسوم کنونی زرتشتیان در ایران، به صورتی که زنده است و به عمل در می‏آید، با آنچه در نوشته‏های کهن(مثلا در کتابی مانند شایست ناشایست و تکمله آن) (1) آمده است، سنجیده می‏شود و تغییراتی که با گذشت زمان در آنها پدید آمده و نکاتی درباره چگونگی این تغییرات، موضوع سخن است.در مورد آداب و رسوم کنونی زرتشتیان ایران از مشاهدات و اطلاعات شخصی و اطلاعات شفاهی (2) استفاده خواهد شد.

هر رسم مرکّب از اجزایی مختلف است و در عین حال، مرکزیت و کلّیّتی دارد که این اجزای مختلف را تحت نظم معینی با هم ترکیب می‏کند و مجموعه واحدی را پدید می‏آورد.آنگاه همین مجموعه واحد، خود به مثابه واحدی( unit )مستقل در ساخت کلّی فرهنگ جامعه و نیز زندگانی خود فرد، جایگاه و نقش( function ) فرهنگ، 50-49؛بهار و تابستان 1383؛ص ص 179-147

147

برو به :

جمعه سی ام دی 1390به قلم: سیدرضامیرمعینی ™      
3:9 بعد از ظهر  

                         


آیین‌ها و آداب کهن در داستان سیاوش

آیین‌ها و آداب کهن در داستان سیاوش
سیاوش به اصرار سودابه و فرمان کاووس پا بر شبستان نهاده و در میان سرای سودابه را می‌بیند که تاج زرّین به سر نهاده و به انتظار آمدنش برتخت زمرّدین...
 
شاهنامه اثر جاودانه حکیم توس سرشار از آئین‌های کهن ایرانیان در اعصار گذشته بوده است. فردوسی در این اثر حماسی این رسوم دیرین را در میان داستانهای شورانگیز شاهنامه احیا نموده و آن را به نسل‌های آینده تقدیم کرده است. ما در این مجال بر آنیم آیین‌ها و آداب و رسومی ‌را که در داستان سیاوش از آن سخن به میان آمده، مورد بررسی قرار دهیم. در این مقاله پیرامون پنج آیین مهم به بحث  می‌پردازیم. این آیین‌ها عبارتند از: 1- آیین تشخیص گنهکاران و خطا کاران. 2- آیین باده‌نوشی 3- آیین سـوگــواری 4- آیین شکار کردن 5- آیین نامه‌نگاری
 
1- آیین تشخیص گنهکاران و خطاکاران:
در روزگاران کهن، برای تشخیص نیکان و پاکان از گنهکاران و آلوده‌دامنان از شیوه‌های متعدد و مختلفی بهره می‌برده‌اند. مشهورترین رسم و آیینی را که کاووس پادشاه ایران، به دنبال رسوایی سیاوش،پسرش، از جانب سودابه‌ی فسونگر، به کار می‌بندد گذر از آتش است که فرد خطاکار فقط می‌تواند درصورت بی‌گناهی ازشعله‌های مهیب آن رهایی یابد، زیرا  گذشتگان بر این باورند که: «بر بی‌گناهان نیارد گزند». اینک پادشاه ایران، در مقابل ماجرایی قرار گرفته است که در صورت عـدم شناسایی مجـرم و مجازات آن لکه‌ی ننگی بر پیشانی عظمت خاندان و شکوه سلطنت وی خواهد نشست که تا ابد جاودانه خواهد ماند. برای این که کاوس از این تشویش و دلهره عظیم آسوده شود با موبدان به رأی زنی پرداخته و چاره‌ی این کار را از ایشان جویا می‌گردد.
 
 زهر در سخن چون بدین گونه گشت/ بر آتش یکی را بباید گذشت 
چنیــن اسـت سـوگنــد چـرخ بلنـــد/ که بر بی گناهان نیارد گزنـد 
مگـــر آتــش تیـــز پیـــدا کنــــد/  گنـه کرده را زود رسوا کنـد
به دستــور فـرمـود تا سـاربـــان/  هیون آرد از دشت صد کاروان
هیـونان به هیـزم کشیـدن شـدنـد/ همه شهر ایـران به دیدن شدند 
به صد کاروان اشتر سرخ مـوی/ همی ‌هیـزم آورد پـرخـاشـجـوی
نهـادند بر دشـت هیــزم دو کــوه/جهـانی نظــاره شـده همگـروه
سیاوش که در حضور پهلوان همیشه پیروز ایران رستم دستان، آداب جنگ آموخته برای اثبات بی‌گناهی خود و رهایی از تهمت پلیدی که سودابه به آن دامن عفتش آلوده، مهیّای گذر از آتش می‌شود. گذر از این آتش برای سیاوش ساده و سهل است و بنابراین به استقبال آتش می‌شتابد. لباس سپید را که نشانگر پاکی اوست بر تن نموده و بر سمندتیز پای سیاهی که بیانگر بخت سیاه اوست سوار گشته. سیاوش با شتاب تاخته و در میان شعله‌های سوزان آن گم می‌شود و فریاد فغان مردم در آن دشت می‌ پیچد.   
 
زهـر سـو زبانه همی ‌بر کشید/کسی خود و اسب سیاوش ندید
یکی دشت با دیـدگان پر زخون/ که تا او کی آیـد ز آتـش بـرون 
چو او را بدیدند بر خـاست غـو /که آمـد ز آتـش بـرون شـاه نـو

لحظاتی بعد هلهله‌ی شادمانی مردم پیچید. ناگاه از آن سوی آتش شاهزاده نجیب از آزمونی دشوار سر بلند و پیروز بیرون آمد و به سوی پدرخرامید   
 چو بخشایش پاک یزدان بود / دم آتش و آب یکسان بود

در میان داستان‌های شاهنامه به آیین‌های مختلف دیگر در تمیز راستی از ناراستی اشاره گردیده است همچون گذراندن از آب رود خانه یا دریا و ریختن مس گداخته بر سینه و فرو بردن پای در آب جوشان و... به نظر می‌رسد که پیشینیان ما در اجرای این آداب و رسوم کهن ازحوادث تاریخی که بر پیشوایان دین روی داده، الهام گرفته‌اند: نظیر گذشتن حضرت ابراهیم خلیل الله از آتش نمرود و یا غرق شدن فرعون و سپاهش در آب نیل و نجات یافتن حضرت موسی و اصحابش. داستان بی ‌ناهی سیاوش در برابر سودابه نیز می‌تواند بر اساس داستان پاکی حضرت یوسف در مقابل وسوسه‌های زلیخا باشد.

2- آیین باده نوشی:

میگساری در دربار شاهان به مناسبت‌های مختلف از رسوم معمول بوده است. این بزم‌ها به بهانه‌های متعددی چون: گشودن گره از اندوه دل، در پذیرایی و استقبال از بزرگان بویژه پادشاهان، در بازگشت پیروزمندانه از جنگ و نبرد، در آراستن سپاه در مجالس جشن و زناشویی، در اتـّفاق آشنایی بین افراد و شخصیت‌های والامقام و... بر پا می‌گشت و در کنار بزم میگساری نیز رامشگران به رامش می‌پرداختند. به نظر می‌آید که باده‌نوشی آداب و شرایط خاص و مراتب ویژه‌ای داشته است. در داستان سیاوش نیز بساط ساغر به مناسبت‌های خاص گسترده می‌شود و نخستین شراب در این داستان آن گاهی است که تهمتن به همراه سیاوش از زابلستان برگشته و بر کاخ کاوس وارد می‌شوند. بزرگان ایران همه با پیشکش برای عرض شادباش به حضور کاوس رفته و با دیدن  سیاوش انگشت تحیّر به دندان می‌گیرند. به دستور پادشاه کاخ و باغ و میادین و همه جای شهربه یمن قـدوم فرزند جلیلش و به فرخنـدگی قدوم یل بزم نشاط می‌نهاده و رامشگران به شور نوا پرداختند و این سور و بساط هفت روز دوام یافت.
 
به هـر جـای، جشنی بیـاراستنـد /می ‌و رود و رامشگران خواستند
یکی سـور فــرمـود کانـدر جهــان/ کسی پیش از اوآن نکرد از مهان 
به یک هفته زان گونه بودند شاد/ به هفتــم در گنـــج‌ها بر گشـــاد
 
و آن گاه که سودابه، روی ماهتاب و قامت دلربای سیاوش را می‌بیند دلش بی‌قرارش می‌شود و به هر طریقی که شده با حیله پای سیاوش را به حرمسرای شاه می‌گشاید امّا سیاوش بینا دل و آگاه می‌گوید که: 
مرا مــوبــدان سـاز با بخـردان/ بــزرگـان و کــار آزمــوده ردان 
دگـر نیـزه و گرز و تیر و کمـان/ که چون پیچم اندر صف بدگمان
دگـر تخـت شـاهـان و آیین بـار/ دگر بزم و رود و می ‌و میگسار
چه آمـوزم انـدر شبسـتان شـاه/ به دانـش زنـان کی نمـاینـد راه
سیاوش به اصرار سودابه و فرمان کاوس پا بر شبستان نهاده و در میان سرای سودابه را می‌بیند که تاج زرّین به سر نهاده و به انتظار آمدنش برتخت زمرّدین نشسته است امّا سیاوش که در مکتب رستم آیین‌های پهلوانی آموخته دل به گناه نیالوده و از این تمنّای وسوسه انگیز سودابه امتناع می‌ورزد و سودابه کوس رسوایی او را بر بام می‌نوازد و با پیش آمدن این ماجرا کاوس غمی‌ درد ناک در دل خود احساس می‌کند و عاقبت پس از رأی زدن با مؤبدان صلاح کار در آن می‌بیند که با «آتش» آن دو را بیازماید. پس گذر از آتش، کاوس به خاطر موفقیّت در این آزمون دشوار به میگساران و رامشگران و مطربان دستور بساط عیش و باده نوشی و رامشگری می‌دهد.
به ایـوان خـرامیـد و بنشست شاد/کـلاه کیــانی به سر بر نهــاد 
می‌آورد و رامشگـران را بخوانـد/همه کام‌ها با سیاوش برانـد 
سه روز اندر آن سور درمی‌کشید/ نبـد بـر در گنـج بنــد و کلیــد
همی ‌بود یک چنـد با رود و می‌/به نـزدیک دستان فرخنده پی
گهـی با تهمتـن بُـدی می‌بـدسـت/گهی با زواره گـزیـدی نشست
 
بساط باده نوشی با آیین‌های کهن در شاهنامه در اغلب داستان‌ها گسترده است و این بساط چنان نیست که بر روند و جریان امور خلل آرد؛ گویی باده نوشی رسم و آیین باشکوهی است که همگان ملزم به حفظ این سنّت معمول هستند.

3- آیین سـوگــواری:

آیین سوگواری و ماتم در داستان سیاوش نمودی چشمگیر دارد. آداب سوگواری در ایران کهن به گونه‌های مختلف برگزار می‌شده و با دگرگونی‌هایی به زمان کنونی ما رسیده است. گذشتگان ارجمند ما در روزگاران قبل از حکومت ساسانیان شادمانی و سرور را چهارمین آفرینش خداوند می‌پنداشتند و در اغلب آداب و رسوم خود به شادکامی ‌روی آورده و حتی در سوگواری افراد نیز به جای نالیدن و موییدن به ذکر نکات برجسته شخص مرده می‌پرداختند. به نظر می‌رسد که مراسم سوگواری به سبک و طریق انسان‌های امروزی بعد از مرگ دردآلود سیاوش در دیارغربت، در کشور ما مرسوم گردیده و سالها این سوگواری به عنوان «سوگ سیاوش» برگزار می‌شده است. در این بخش به برخی از رسوم سوگواری که در میان مردمان آن روزگار رایج بوده می‌پردازیم:

پوشیدن رخت ماتم:
از مطالعه تاریخ گذشتگان چنین بر می‌آید که در میان برخی از ملل و اقوام پوشیدن جامه سپید در وقت عزا معمول بوده است آنگاه که سیاوش می‌خواهد برای اثبات بی‌گناهی و پاک دامنی خویش مهیّای عبور از میان آتش شود به نشانه پاکی و عصمت و نیز به علامت سیر به پیشگاه مرگ جامه سفید بر تن کرده و خود را به آغوش شعله‌های مرگ می‌سپارد.
سیـاوش بیـامد به پیـش پـدر/  یکی خود زرّین نهاده به سر
هشیوار و با جامه‌های سپید/لبی پـر زخنـده دلی پـر امید
پراگنـده کـافـور بر خویشتـن / چنان چون بود رسم و ساز کفن

ایّـام سـوگــواری:
آن چنان که امروز مرسوم است ایّام سوگواری متفاوت بوده و در میان قبایل مختلف و نیز در داستان‌های شاهنامه این ایّام ازسه روز گرفته تا هفت روز، یک ماه، چهل روز و یکسال ادامه داشته است. سوگواران بعد از اتمام ایّام سوگواری از ماتم عزا بیرون می‌آمده اند. در زمینه مدّت ایّام سوگواری شواهدی از شاهنامه ذکر می‌گردد.
پـراگنـده کـاوس بر تـاج خاک/ همه جامه ی خسروی کرد چاک
به یک هفته باسوگ بود و دُژم/  بـه هشتـم بـر آمـد ز شیپـــور دم
همـه شهـر ایـران ماتم شدند/ پـر از درد نـزدیـک رستـــم شـدنـد
به یک هفته با سوگ و با آب چشم/ به درگـاه بنشسـت با درد و خشم
 
روی خستن و جامه دریدن: اندوه رسیدگان و ماتم زدگان از داغ فراق عنان اختیار از کف داده و مویه کُنان و موی کَنان چنگ برعذار انداخته و زلف می‌آشفته و گیسوان می‌بریدند و خاک تیره بر سر افشانده و گریبان دریده و زنـّار خونین به میان می‌بستند. برخی ازاین اعمال اندوه بار که در چنان مواقع و شرایطی از غمزدگان و مصیبت دیدگان بروز می‌کند، سخت جانسوز و دل گداز است و بعضی حتّی به خاطر دلبستگی شدید و میل و علاقه ی مفرط به درگذشته در اثر ناتوانی در تحمّل بار سنگین جدایی و فراق عزیزان، خود نیز بدرود حیات می‌گویند نظیر جریره که در سوگ فرزندش فرود دژ را به آتش کشانده و خود را بر بالین فرزند هلاک می‌کند و نمونه‌هایی از این قبیل:
سیاوش زدرگاه اندر آمد چو دیـو /بر آورد بر چرخ گردون غریـو
به تن جامه خسروی کرد چاک/ به سـر بر پراگنـد تاریک خاک
همه شهر ایران کمر بسته اند/  ز خون سیاوش جگـر خسته اند
نگون شد سر و تاج افراسیاب/  همی ‌کند موی و همی‌ ریخت آب
خروشان به سر بر پراگند خاک/ همه جامه ی خسروی کرد چاک
زخون سیاوش برآمد خـروش/ جهانی ز گرسیـوز آمد به جـوش
همه بنـدگـان مـوی کنـدند باز /  فرنگیـس مشکیــن کمنــــــد دراز
برید و میان را به گیسو ببست/  به فنـدق گـُل ارغــوان را بخـست
سر مـاه رویـان گسسته کمند/خـراشیـده روی و بمـانـده نــژنــد
آتش به سر افکندن و زین اسبان نگون ساختن و یال و دم آن‌ها را بریدن و زنـّار خونین به کمر بستن نیز از جمله آیین‌های سوگواری است که به وفور در شاهنامه به چشم می‌خورد.
بریـده بـش و دم اسـب سیـاه/  پشوتن همی ‌برد پیش سپاه
بر او بر نهاده نگونسار زین /  ز زین اندر آویخته گرز کین

تابوت و جسد آراستن:
دیگر از آداب سوگواری آن بوده که بر مردگان به ویژه اگر از شاهزادگان و بزرگان باشد، تابوت زرّین ساخته و به طلا و جواهر می‌آراسته و پیکر در گذشته به دیبای گران می‌پیچیدند و نیز تابوت و جسد را معطّر ساخته و برای خاکسپاری دخمه‌ای بر وی می‌کندند و اگر مرده از جنگجویان و دلیران میدان رزم بود، سلیح و ابزار نبرد وی آراسته و به یادش ماتم به پا می‌داشتند. رستم بعد از مرگ جگر بندش چنان می‌کند.
بپـوشیـد بـازش بـه دیبـــای زرد/سر تنگ تابوت را سخت کرد
همی‌ گفـت اگـر دخمـه زرّیـن کنم/ ز مشک سیه گردش آگین کنم
چون من رفته باشم نمانه به جای/  وگرنه مرا خود جز این نیست رأی
یکی دخمـه کـردش ز سُــمّ ستـو/ جهانی ز زاری همی ‌گشت کور
 
4- آیین شکار کردن: یکی از سرگرمی‌هایی که نزد شاهان و جنگاوران وجود داشت نخجیر و شکار بود. در روزگاران گذشته نخجیر و شکار آداب ویژه ای داشته به عنوان نمونه غزالان خرد و آهوان بچه دار را به دام کمند خود گرفتار نکرده و در پی آزار آن بر نمی‌آمدند. نحوه صید کردن نیز در میان صیّادان متفاوت بوده و عده ای با به دام انداختن و به کمند بستن و بعضی نیز با پرتاب تیر و نیزه و برخی با یوزان و بازان و سگان به شکار و صید می‌پرداختند. قصد شکار شاهان و بزرگان با حشمت و جاه همراه بوده است. سیاوش قهرمان بدفرجام شاهنامه که به قصد شکار با سپاه خود به صحرا تاخته است، با دیدن گوری چون باد از میان سپاه دمیده و با گذر از فراز و نشیب بیابان با ضربت شمشیری گور را به دو نیم افکنده، چنان که دو نیمه را جزئی فزونتر یا فروتر از دیگری نگشت.
سیاوش به دشت اندرون گـور دید/ چو بـاد از میان سپـه بر دمید
سبک شد عنان و گران شد رکیب/ همی ‌تاخت اندر فراز و نشیب
یکی را به شمشیـر زد به دو نیـم/ دو دستش ترازو و بدگور سیم
به یک جـو ز دیگر گـرانتـر نبـود/ نظـاره شـد آن لشکر شاه زود
سیـاوش همیـدون بـه نخجیـربــور/ همی ‌تاخت و افکند در دشت گور
به غار و به کوه و به ‌هامون بتاخت/ به شمشیر و تیر و به نیزه بیاخت
 
در آغاز داستان سیاوش نیز سخن از شکار توس و گیو و گودرز است که به همراه خود بازی را به نخجیر برده‌اند. آری! بدینگونه شکارچیان جان به همراه رامشگران و پریچهرگان عزم شکار نموده و غبار غم و اندوه از دل می‌زدودند. ناگفته نماند که برخی شاهان و بزرگان که میل شکار می‌کردند، دیگران تمهید شکار فراهم آورده و شاهان فقط عزم نواخت تیر یا پرتاب نیزه می‌نمودند و آنگـاه همـراهـان نیـز از روی تــزوّر لب به تحسیـن و آفرین وی گشوده و از صله و پاداش آنان بهره مند می‌گشتند. و در مقابل برخی از شاهان و شاهزادگان نیز به حقیقت شجـاع و جسـور بـوده و در دلیـری و جسـارت و حتـی در شکــار گـوی سبقـت از دیگران می‌ربودند.
5- آیین نامه نگاری:
در شاهنامه ارسال نامه بین افرادبه ویژه میان بزرگان و رجال حکومتی مرسوم بوده است. اصول نامه‌نگاری و کیفیّت نگارش مطالب و چگونگی صدر و ذیل آن و نحوه ارسال آن با بریدان و پیکان آداب و شرایط خاصی داشته است. سبک نگارش و نحوه تنظیم آن نسبت مقام و موقعیّت گیرنده متفاوت و مختلف بوده و به یقین جمله‌ها و عبارات مورد استفاده در متن نامه را مطابق شخصیّت گیرندگان نامه‌ها آراسته و آنگاه به سوی دیار مقصود شده رهسپار می‌نمودند. ارسال نامه نیز به وسیله پیک‌های مخصوص «برید» که نامه را با استفاده از اسب‌های چاپار با پیمودن منازل فراوان سرانجام به مقصد می‌رساندند انجام می‌شد. آنها درقبال انجام این مسؤلیّت سنگین و دشوار از اجر و پاداش مادی و معنوی صاحبان نامه نیز برخوردار می‌گشتند. در دیوان حکومتی شاهان بخشی جداگانه به نام دبیرخانه یا بخش رسالات بوده که افراد سرشناس به اموراتی نظیر نوشتن احکام دولتیان و تنظیم نامه‌های درباری می‌پرداختند. دبیران یک موضوع خاص راکه مورد نظر امیران و پادشاهان بود ابتدا به طریق مسوّده نوشته وسپس به زوایای آن پرداخته و برای توقیع به حضور شاهان دربار عرضه می‌نمودند و  سرانجام با مهر مخصوص شاهان مهمور گشته و به وسیله سواران باد پای به ولایات دیگر روانه می‌کردند. علاوه بر این اسباب و لوازم نامه‌نگاری هم مورد توجه مردمان آن روزگار بوده و نسبت به انتخاب قلم و قلمدان و جوهر و کاغذ نامه و... توجه و دقت بیشتری از خود نشان داده و معمولاً نامه را بر پوست‌های چرمین و روی پرنیان و ابریشم سفید و با استفاده از مشک و عنبر می‌نوشتند.
 
در شاهنـامه که بزرگترین اثر حماسی شناخته شده در جهـان می‌باشد، نامه‌های متعددی بین بزرگان ردّ و بدل می‌شود همچون نامه زال به پـدرش سام، نامه کیقباد به رستم، نامه سیاوش به کوس پادشاه ایران، نامه کیخسرو به فریبرز و توس، نامه جریره به سیاوش، نامه فریدون به سلم و تور، نامه گیو به کاوس و.... آنچه در نگارش این نامه‌های قابل توجه است آغاز نامه‌هاست که به نام یاد و خالق بی‌مثال شروع گشته و سپس عرض ارادت و مودّت به پیشگاه سلطان و حاکم عصر به میان آمده و به دنبال آن به ذکر مقصود و هدف نهایی می‌پرداختند و رعایت این سبک و روال در نامه‌نگاری‌ها جزء آداب و آیین‌های کهن گذشتگان ما بوده است. به بخشی از نامه‌هایی که در داستان سیاوش سخن از آن به میان آمده، اشاره می‌کنیم:
از نامه سیاوش به کاوس پادشاه ایران زمین:
سیـاوش در بلــخ شـــد با سپــاه/ نامه فرمود نزدیـک شـاه
نوشتن به مشک و گلاب و عبیر/  چنان چون سزاوار بد بر حریر
از نامه جریره به سیاوش، آنگاه که می‌خواهد وی را از به دنیا آمدن فرزندش با خبر کند:
به زودی مرا با سواری دگر/  بگفت اینک شو شاه را مژده بر
همــان مـادر کودک ارجمنـد/ جـــریــــره ســر بـانــوان بلنـــد
بفـرمـود یکسـر بفرمان بران/ زدن دسـت آن خرد بر زعفران
نهـادنتد بر پشت این نامـه بر/ که پیش سیاوش خود کامه بر
                   

جمعه سی ام دی 1390به قلم: سیدرضامیرمعینی ™      
11:56 بعد از ظهر  

    

سرگذشت ضحاک مار دوش





در افسانه های کهن این سرزمین پادشاه عادل و درستکاری بود که اهریمن پلید تصمیم به جنگ و ستیزه با او گرفته بود .
این پادشاه درستکار که مرداس نام داشت مردی خداپرست و پرهیزکار بود .
بارها توسط اهریمن وسوسه شده بود که از کارهای خوب و اعمال نیک دست بردارد ولی با صبر و سعی خودش بر ایمان و خوبیهایش ثابت مانده بود .
روزی اهریمن با خود اندیشید و سپس خود را به صورت مرد جوانی در آورده و به قصر مرداس رفت تا او را بفریبد. وقتی به قصر رسید پسر پادشاه ضحاک بر روی تختی تکیه داده بود و استراحت می کرد ضحاک بسیار نادان و کم تجربه بود و اهریمن به راحتی توانست با حرفهای جذاب خود او را بفریبد.
روزها گذشت و همچنان دوستی بین ضحاک و اهریمن محکمتر می شد تا جایی که ضحاک برای هر تصمیمی که می گرفت حتماً نظر اهریمن را جویا می شد . روزی اهریمن رو به ضحاک کرده و به او گفت: می دانم که پدرت زحمات زیادی برای این قصر و حکومت و مردم کشیده است ولی حقیقت این است که مردم دلشان می خواهد فرمانروای جوانی مثل تو داشته باشند چون پدرت دیگر پیر و فرسوده شده است. ضحاک جواب داد ؛ نه پدر من هنوز زنده است این امکان ندارد .
اهریمن پاسخ داد ، مهم این است که تو به پادشاه شدن علاقه داری و برای رسیدن به آن باید تلاش کنی اگر تنها مانع رسیدن تو به تاج و تخت زنده بودن پدرت است میتوانی او را بکشی.
به هر حال او پیر است و حتی اگر به دست تو هم کشته نشود همین روزها خواهد مرد ، در این راه هر کمکی هم از دستم بر بیاید برایت انجام می دهم .
ضحاک نادان تسلیم تلقینات اهریمن گشته و بی چون و چرا پذیرفت . اهریمن فردای آن روز چاه عمیقی را بر سر راه مرداس ایجاد کرد روی آن را با برگهای خشک پوشاند، سپس به بالای دیوار باغ رفت و منتظر مرداس شد .مرداس موقع عبور از آنجا بر روی برگهای خشک قدم گذاشت و به درون چاه پرتاب شد و از دنیا رفت .
ضحاک به جای پدرش بر تخت پادشاهی نشست ولی هیچکدام از خصوصیات پدرش را نداشت . او مردی خود خواه و بی فکر بود و فقط به فکر خوشی های خودش بود به همین جهت از زمانی که تاج و تخت شاهی به او واگذار شد ظلم و ستم بر مردم را شروع کرد . برای ترتیب دادن جشن ها و ضیافت هایش احتیاج به آشپز ماهر داشت بنابر این اهریمن خود را به شکل آشپز در آورد و با پختن غذاهای خوشمزه و ترتیب دادن سفره های رنگین محبت خود را در دل ضحاک جای داد . روزی ضحاک آشپز را صدا کرد و گفت: از کار تو خیلی راضی هستم آرزویت را بگو تا برایت برآورده سازم .
آشپز هم که منتظر فرصت بود ، گفت : تنها آرزوی من شادی شماست و آرزو دارم شانه های شما را ببوسم و محبتم را اینطوری که به شما نشان بدهم . ضحاک قبول کرد و لباسش را کنار زد درست همان لحظه ای که آشپز شانه های ضحاک را بوسید دو مار ترسناک در جای بوسه ها ظاهر شدند و همان لحظه بود که آشپز ناپدید شد .
ضحاک که حسابی ترسیده بود دستور داد مارها را از ریشه ببرند ولی درست در همان جاهای برش ، مارهای دیگر روئیدند.
چندین بار این کار تکرار شد ولی فایده ای نداشت چون به محض بریدن ریشه مارها به جای آن مار دیگری می رویید .
ضحاک پزشکان زیادی را برای کمک گرفتن به دربار خود دعوت کرد ولی همه آنها از کمک به او عاجز بودند .
روزی از همین روزها اهریمن که خود را به شکل پزشک ماهری در آورده بود به نزد پادشاه آمد به او گفت : مارها در اثر خوردن مغز انسان روز به روز ضعیفتر می شوند پادشاه تصمیم گرفت برای نجات خود از دست مارها هر روز حکم اعدام دو نفر را بدهد و از مغزهای آنها برای نجات خود استفاده کند .
روزها گذشت و پادشاه هر روز دو انسان بیگناه را فدای
خودخواهی خودش می کرد تا این که یک روز خدمه هایی که مسوول تهیه غذا از مغر انسان برای مارها بودند تصمیم گرفتند از مغز حیوانات استفاده کنند و زندانیان محکوم به اعدام را فراری بدهند.
سالها گذشت تا این که فریدون قهرمانی که پدرش نیز بدست ضحاک به قتل رسیده بود بر علیه او قیام کرد و او را شکست داد و مردم بینوا را نجات بخشید و اینچنین بود که اهریمن ناامید و غمگین شد .
ضحاک مار دوش در غاری واقع در کوه دماوند زندانی شد و دیگر هیچ مغزی نبود تا خوراک مارها شود و به این ترتیب خودش هم گرفتار شد ، اهریمن که خودش ضحاک را گمراه کرده بود لحظه به لظحه با خنده های شیطانی اش او را آزار میداد ولی هرگز نتوانست فریدون شاه را گمراه نماید چون او از نیروی عقل خودش استفاده می کرد .
از این داستان نتیجه می گیریم که
۱ هرگز برای رسیدن به پول ، مقام یا موفقیت باعث آزار دیگران نشویم و مانند ضحاک که برای رسیدن به مقام راضی به مرگ پدرش شد فقط به فکر امروز نباشیم .
۲ برای نجات خودمان حق نداریم زندگی دیگران را در معرض خطر قرار دهیم .
۳ هر کاری که انجام می دهیم علاوه بر آن که سزایش را در جهان آخرت خواهیم داد در این دنیا هم مکافات عمل خود را پس می دهیم .


              

پنجشنبه بیست و نهم دی 1390به قلم: سیدرضامیرمعینی ™      
11:51 بعد از ظهر  
پنجشنبه بیست و نهم دی 1390به قلم: سیدرضامیرمعینی ™      
11:38 بعد از ظهر  

هفت‌خوان رستم

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

هفت‌خوان در شاهنامهٔ فردوسی هفت مرحلهٔ دشواری بودند که رستم و اسفندیار طی کردند.

محتویات

 [نهفتن

داستان [ویرایش]

کیکاووس در دژی در مازندران اسیر است. رستم به نجاتش می‌رود و در راه از هفت بلا جان سالم به در می‌برد.



خوان اول: نبرد رخش با شیر بیشه [ویرایش]

رستم روز و شب می‌رفت و راه دو روزه را در یک روز می‌پیمود تا به دشتی رسید پر از «گور» بود و محل فرمانروایی شیری قدرتمند، رستم کمند انداخت، گوری گرفت، آتشی افروخت و شکار را بریان ساخت و خورد. «رخش» را یله کرد و خود شمشیر زیر سر نهاد و بخفت. پاسی ازشب گذشته، شیر بیامد و «یلی» خفته و اسبی آشفته بدید. نخست قصد کشتن اسب کرد رخش چنان بر سر شیر کوفت که نقش زمین گردید. رستم از خواب برخاست، شیری مرده دید و رخش را مورد نوازش قرار داد و بدو گفت: «اگر تو هلاک می‌شدی من با این شمشیر و سنان و گرز گران چگونه باید تا مازندران را می‌پیمودم. از این پس قبل از هرکاری مرا بیدار کن.» {فرمان برداری رخش} رستم پهلوان، این بگفت و زمانی دراز بخوابید. چون خورشید سر از کوه برآورد، تهمتن از خواب خوش بیدار گشت و تن رخش را بسترد و زین بر آن نهاد و یزدان نیکی دهش را یاد کرد و آنان به ادامه راه پرداختند.

خوان دوم: بیابان بی آب [ویرایش]

رستم در این خوان به همراه رخش در بیابان بی آب و بسیار گرم گرفتار شد.

بیابان بی آب و گرمای سخت
کزو مرغ گشتی به تن لخت لخت
چنان گرم گشتی هامون و دشت
تو گفتی که آتش بر او برگذشت

رستم تاب و توان خود را از دست داد و از پروردگار یاری طلبید تا در نهایت یک گوسفند ماده (میش) را در مقابل خویش دید و با خود اندیشید که میش بایستی آبشخوری داشته باشد. از اینرو با تکیه بر شمشیر قد راست کرد و افتان و خیزان در پی میش به راه افتاد و به آبشخور رسید و خود را سیراب نمود.

خوان سوم: جنگ با اژدها [ویرایش]

رستم در این مینیاتور، که اثری از عادل عدیلی است، در حال کشتن اژدها است.

رستم پس از رهایی از بیابان بی آب به خواب رفت که در نیمه‌های شب اژدهای پیل پیکری که در آن نزدیکی می‌زیست به رخش حمله ور شد.

زدشت اندر آمد یکی اژدها
کزو پیل گفتی نیابد رها

رخش به رستم پناه برد و با کوبیدن سُم تلاش نمود او را از خواب بیدار کند اما پیش از بیدار شدن رستم از خواب، اژدها خود را پنهان نمود. رستم از خواب برخاست و به رخش غرّید که چرا بی‌دلیل وی را از خواب بیدار نموده‌است. این اتفاق یک بار دیگر تکرار شد و رستم عصبانی‌تر از پیش رخش را تهدید نمود که اگر بار دیگر وی را بی دلیل بیدار کند سر وی را از تن جدا خواهد کرد. اژدها برای بار سوم به رخش حمله کرد و رخش با تردید رستم را بیدار نمود و او این بار اژدها را پیش از آنکه پنهان شود رؤیت کرد و با وی گلاویز شد. رستم در نهایت با کمک رخش که پوست اژدها را به دندان گرفته بود، سر از تن اژدها جدا کرد.

خوان چهارم: زن جادو [ویرایش]

رستم در راه در کنار چشمه‌ای به سفره پر زرق و برق و نعمتی برخورد و از رخش پیاده شده و به نواختن سازی که در کنار سفره بود پرداخت. وی در هنگام آواز خواندن و نواختن، زبان به شکایت به سوی پروردگار گشود که چرا از شادی و خوشی روزگار نصیبی ندارد.

می و جام و بو یا گل و مرغزار
نکرده‌است بخشش مرا روزگار

زن جادوگری که با لشکری از دیوان در آن نزدیکی می‌زیست این شنید و خود را به صورت زنی زیبا به رستم نمایان کرد و لشکر دیوان را از چشم رستم به جادو پنهان نمود. رستم در میان گفتگوی خود با زن به ستایش یزدان پرداخت. جادوگر چون نام پروردگار را بشنید چهره‌اش سیاه شد.

چو آواز داد از خداوند مهر
دگرگونه گشت جادو به چهر

رستم به ماهیت زن پی برد و کمند انداخته او را اسیر کرد و با یک ضربه شمشیر او را دو نیم ساخت.

خوان پنجم: جنگ با اولاد مرزبان [ویرایش]

در این خوان رستم در مسیر راه خود، در کنار رودی به خواب رفت و رخش در چمنزاری به چرا مشغول شد. دشت‌بان آن ناحیه که از چرای رخش به خشم آمده بود به رستم حمله برده و در خواب ضربه‌ای به وی وارد کرد.

چو در سبزه دید اسب را دشت‌بان
گشاده زبان شد، دمان، آن زمان
سوی رخش و رستم بنهاده روی
یکی چوب زد گرم بر پای اوی

رستم از خواب برخاست و گوشهای دشت بان را کنده و کف دست او نهاد. دشت‌بان به پهلوان آن نواحی که "اولاد" نام داشت و سپاهیانش، شکایت برد. اولاد و سپاهیانش به جنگ رستم رفتند. رستم به سپاه حمله برده و پس از تار و مار کردن آنان اولاد را اسیر کرد و به او گفت که اگر محل دیو سپید را به وی نشان دهد او را شاه مازندران خواهد کرد و در غیر این صورت او را خواهد کشت. اولاد نیز پیشاپیش رستم و رخش به راه افتاد تا محل دیو سپید را به آنان نشان دهد...

خوان ششم: جنگ با ارژنگ دیو [ویرایش]

پس از آنکه رستم و اولاد به کوه اسپروز یعنی محلی که در آن دیو سپید، کاووس را در بند کرده بود، رسیدند دریافتند که یکی از سرداران دیو سپید به نام ارژنگ دیو مامور نگهبانی از آن است. رستم شب را خوابید و بامداد روز بعد اولاد را با طناب به درختی بست و به جنگ ارژنگ دیو رفت. وی با حمله‌ای سریع سر ارژنگ دیو را از تن جدا ساخت و در نتیجه سپاهیان ارژنگ دیو نیز از ترس پراکنده شدند.

چو رستم بدیدش بر انگیخت اسب
بیامد به کردار آذرگشسب
سر و گوش بگرفت و یالش دلیر
سر از تن بکندش به کردار شیر
پر از خون سر دیو کنده ز تن
بینداخت زان سو که بد انجمن

سپس رستم و اولاد به سمت شهری که محل نگهداری کاووس و سپاهیانش بود به راه افتادند و آنان را از بند رها ساختند. کاووس رستم را در مورد محل دیو سپید راهنمایی کرد و رستم و اولاد به سمت غار محل زندگی دیو سپید به راه افتادند.

خوان هفتم: جنگ با دیو سفید [ویرایش]

در خوان آخر، رستم و اولاد به هفت کوه که غار محل زندگی دیو سفید در آن قرار داشت رسیدند. شب را در آنجا سپری کردند. بامداد روز بعد رستم پس از بستن دست و پای اولاد، به دیوان نگهبان غار حمله‌ور شد و آنان را از بین برد. وی سپس وارد غار تاریک شد. در غار با دیو سپید مواجه شد که همانند کوهی به خواب رفته بود.

به رنگ شبه روی و چون شیر موی
جهان پر ز پهنا و باﻻی اوی
به غار اندرون دید رفته به خواب
به کشتن نکرد ایچ رستم شتاب

دیو سفید با سنگ آسیاب و کلاه خود و زره آهنی به جنگ رستم رفت. رستم یک پا و یک ران وی را از بدن جدا ساخت. دیو با همان حال با رستم گلاویز شد و نبردی طولانی میان آندو درگرفت که گاه رستم و گاه دیو در آن برتری می‌یافتند. در پایان، رستم با خنجر خود دل دیو را پاره کرده و جگر او را در آورد.

زدش بر زمین همچو شیر ژیان
چنان کز تن وی برون کرد جان
فرو برد خنجر دلش بر درید
جگرش او تن تیره بیرون کشید
همه غار یکسر تن کشته بود
جهان همچو دریای خون گشته بود

سایر دیوان با دیدن این صحنه فرار کردند. با چکاندن خون دیو در چشمان کاووس و سپاهیان ایران، همگی آنان بینایی خود را باز یافتند و به جشن و پایکوبی مشغول شدند.

جستارهای وابسته [ویرایش]

منابع [ویرایش]

پنجشنبه بیست و نهم دی 1390به قلم: سیدرضامیرمعینی ™      
8:50 بعد از ظهر  
                    تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

مقدمه

شايد در ميان ايرانياني كه سر و سوداي مطالعه دارند و علي‌الخصوص در وادي ادبيات فارسي قدم‌زنان تفرجي كرده و مي‌كنند كمتر كسي را بتوان يافت كه بي‌خبر باشد از اظهارنظر حكيم طوس، فردوسي نسبت به سرودة ارزشمند خويش (شاهنامه) كه فرمود:
پي افكندم از نظم كاخي بلند
كه از باد و باران نيابد گزند
به راستي شاهنامه كاخي بس بلند و بزرگ است كه در طول تاريخ هستي خويش، نظر بزرگان و معماران عرصة علم و خرد را همواره به خود معطوف داشته است اما هنوز هم كسي نتوانسته است همه زواياي آن را يك‌جا در حلقة عدسي دوربين ديدگان خويش به مشاهده بنشيند و به بيان ديگر كسي موفق نشده تمام زواياي آن را زير سيطرة ديد خويش درآورد، به تعبير نگارنده، شاهنامه چون عروس حماسي است كه تاكنون به حجلة زفاف هيچ دامادي درنيامده است. اما از آنجا كه پري‌روي تاب مستوري ندارد، او نيز هرازگاهي از لابه‌لاي حجاب محمل خويش سرك كشيده و گوشة چشمي به خواستگاران و طالبانش نشان داده است، لذا هر خواستگار و طالبي نيز فقط توانسته است از منظر و مقامي كه خود بر آن واقف بوده شاهد كمان ابروي وي يا تير مژگانش باشد و آن را تماشا و توصيف كند. بر اين اساس تلاش نگارندة اين سطور نيز بر آن است تا از منظر و خاستگاه عارفان نگاهي به داستان رستم و سهراب، همچنين مرگ رستم بيندازد. اميدا كه به حول و قوة الهي از عهدة كار (حداقل در حد توان خويش) برآيد.
ابتدا لازم مي‌دانم اين مهم را با طرح چند پرسش آغاز كنم:
اولا‌ً اينكه چطور مي‌شود قبول كرد مردي كه آزار موري را برنمي‌تابد، چنان‌كه در مقام انذار فرياد مي‌زند:
ميازار موري كه دانه‌كش است
كه جان دارد و جان شيرين خوش است
راضي مي‌شود كه پدر را به مرگ فرزند خويش آن هم به صورتي كه خود قاتل فرزند باشد بيازارد؟ آيا عذاب روحي اين موضوع براي پدر چندين برابر‌ِ آزار مور نيست؟
و آيا عذاب وجداني، كه از خواندن چنين صحنه‌اي به خواننده دست مي‌دهد بيش از عذاب وجداني كه از آزار موري به انسان دست مي‌دهد نيست؟ يا آيا درد و رنجي كه از مرگ برادر به دست برادر در دل و جان انسان مي‌پيچد بسي سنگين‌تر و شديد‌تر از درد و رنجي كه از آزار و مرگ يك مور به انساني دست مي‌دهد نيست؟
راستي چه شده است شاعري كه انسان را از آزار مور برحذر مي‌دارد و پرهيز مي‌دهد، پدري را كه قاتل فرزندش شده لعن و نفرين نمي‌كند و به دشنام برادري كه برادرش را در چاهي پر از تيغ و سنان مي‌اندازد نمي‌آغازد!؟ عجبا! تيغ نقد و انتقاد شاعر چرا كند شده است!؟ آيا علت، اين بوده كه شاعر داستان‌ِ رستم و سهراب و مرگ وي را صرفا‌ً داستان و افسانه تلقي مي‌كرده؟ يا اينكه اين داستان لباس رمزي است بر قامت‌ِ حقيقتي كه شاعر لطفي در عرياني آن نمي‌ديده و يا بيان صريح آن را صلاح نمي‌دانسته، به علت اينكه معتقد بوده كه در عصر وي:
هنر خوار شد، جادويي ارجمند
نهان راستي، آشكارا گزند
شده بر بدي دست ديوان دراز
ز نيكي نرفتي سخن جز به راز
به نظر نگارنده در اين نكته جاي بسي تأمل است. و از طرف ديگر چگونه مي‌شود باور كرد كه فرد جوانمرد و مؤمني چون رستم كه در هيچ كاري بدون ذكر نام خدا مشغول و فارغ نمي‌شود ناجوانمردانه قاتل فرزندش شود؟ و يا چطور مي‌توان باور كرد رستمي كه در هر امري ابتدا ستايش حق مي‌‌گويد و بر او سجده مي‌كند (كه سجده خود نماد نماز در پيشگاه حق است.) با شكستن پيمان و به كار بستن خدعه، رقيبش را از ميان بردارد؟ آيا در ستايش و نمازش اخلاصي نبوده است؟ آيا نماز او از آن نمازهايي نبوده كه رسول حق فرمودند: «الصلوه معراج المؤمن» نماز نردبان عروج مؤمن است. و يا بالاتر كه حضرت حق فرمودند: «إن‌َّ الصلوه تنهي عن الفحشاء و المنكر»٭ نماز بازدارندة از زشتيها و ناپسنديهاست. و يا اينكه رستم از آنهايي نبود كه به قول شيخ محمود شبستري خودساخته و خودباخته باشد تا نمازش سرشار از عطر و بوي حضور شود چنان‌كه فرمود:
تو تا خود را به كل‍ّي در نبازي
نمازت كي شود هرگز نمازي
البته بايد اقرار نمود كه رستم مثل كساني نبوده كه نماز را براي شانه خالي كردن از زير بار تكليف و مسئوليت بهانه ساخته و كارش را ترك كند، نه، رستم نيز چون سعدي شيرازي طاعت را به جز خدمت به خلق نمي‌دانست. همين نكته‌هاي ظريف و همين پرسشهاي دقيق است كه انسان را بر آن مي‌دارد تا بپذيرد كه قسمتهايي از شاهنامه نيز به سبك و سياق گفته‌ها و باورهاي عارفان بر سبيل رمز و كنايه سروده شده است و لذا بايد گفت: اينكه جناب آقاي دكتر محمودي بختياري شاهنامه را آبشخور عارفان خوانده و بر اين اساس كتابي تأليف نموده‌اند، سخني به گزاف وناحق نگفته و به همين دليل بنده معتقدم كه اگر از منظر عرفان به داستان رستم نظر افكنيم، نتيجه مي‌گيريم كه با توجه به مطالب فوق‌الذكر مي‌توان ادعا كرد كه در داستان رستم و سهراب نيز سهراب، نماد نفس رستم است نه فرزند حقيقي وي و از آنجا كه خداوند متعال فرموده‌اند: «ا‌ِن‌َّ النفس لا‌َم‍ّاره‌ٌ بالسوء»1 نفس اماره [هر لحظه] انسان را به كارهاي زشت و ناروا وامي‌دارد. و از باب اينكه صادق اهل بيت(ع) فرمودند: «طوبي ل‍ِعبد‌ٍ جاهد لله نفسه‌ُ و هواه‌ُ و م‍َن هزم ج‍ُند نفسه‌ِ و هواه‌ُ ظ‍َف‍ِر‌َ برضا الله»2 يعني خوشا به حال عبدي كه براي خدا و تقر‌ّب به حضرتش هميشه در مقام جهاد و ستيز با نفس باشد و هرگز از او غافل نشود و عنان و سلسلة اختيار خويش را از كف نداده و نگذارد كه نفس و خواسته‌هايش بر او چيره شوند. بلكه او غالب و نفس مغلوب او باشد و آنكه توفيق جهاد با نفس يا‌فت و سپاه نفس اماره را مغلوب خود ساخت رضاي الهي را كسب كرده است چنان‌كه پيامبر اكرم(ص) نيز فرمودند: «طوبي لم‍َن كان عقل‍ُه‌ُ اميرا‌ً و نفسه‌ُ اسيرا‌ً»3 يعني خوشا به حال آن كه عقلش در مملكت جانش امير است و نفسش اسير.» گفتني است با توجه به همين آيات و روايات موجود كه نمونه‌هايي از آنها ذكر شد، عارفان علاوه بر اينكه سالكان و رهروان طريق حق را همواره به مبارزة با نفس فرا خوانده و تحريك كرده‌اند، در خارج از وجود خويش نيز براي نفس نمادهايي را بيان كرده‌اند كه تعداد قابل توجهي از آنها را محقق بزرگ آلماني خانم آن ماري شيمل در كتاب خود «ابعاد عرفاني اسلام» فراهم آورده كه مي‌توان به طور خلاصه از جملة آنها اين موارد را برشمرد. 1ـ سگ سياه 2ـ‌ روباه جوان 3‌ـ موش 4‌ـ زن نافرمان وگول‌زن 5‌ـ اسب يا استر چموش 6‌ـ شتر سركش و نافرمان 7‌ـ خوك 8‌ ‌‌ـ فرعون 9‌ـ ابرهه 10‌ـ مار 11‌‌ـ شيطان 12‌ـ اژدها، حال چه مي‌شود اگر سيزدهمين آنها را هم سهراب بناميم و بدانيم.
رستم نماد سالك است و سهراب نماد نفس
حالا كه سخن بدين‌جا رسيد بايد گفت مگر جز اين است كه رسول خدا(ص) دربارة نفس فرموده: «اعدا عد‌ُو‌‍ِّ‌ك‌َ نفسك‌َ التي بين جنبيك‌َ» يعني دشمن‌ترين دشمنانت نفسي است كه بين دو پهلويت قرار دارد و مگر غير از اين است كه آنچه در بين دو پهلوي انسان است از تمامي نزديكان به انسان نزديك‌تر است و آيا جز اين است كه سهراب هم به حسب اينكه از صلب رستم است و پارة جگر اوست، نزديك‌ترين كس به رستم محسوب مي‌شود. پس چه اشكالي دارد كه همين شباهت قريب را كافي بدانيم تا سهراب را نفس رستم به حساب آوريم و بگوييم چنان‌كه مولانا جلال‌الدين گفت:
نفس اژ‌درهاست او كي مرده است
از غم بي‌آلتي افسرده است
مات كن او را و ايمن شو ز مات
رحم كم كن نيست او ز اهل صلات
مي كش او را در جهاد و در قتال
مردوار الله يجز‌يك الوصال
بنابراين رستم با كشتن سهراب در حقيقت نفس را تربيت و تأديب كرده و بي‌آلت ساخته تا افسرده شود و خود نيز از مات شدن، به دست وي ايمن شده است چرا كه مرگ انسان در حقيقت امر، از كار افتادن جسم است جسمي كه قالب و آلت روح انسان است. لذا وقتي كه جسم از كار مي‌افتد روح انسان در عين اينكه بقا دارد و جاودانه است بي‌آلت و وسيله گشته است و روح بي‌آلت و سلاح، مطمئنا‌ً بي‌خطر است.
از طرف ديگر رستم كه پهلواني بي‌نظير است بايد نفس او هم پهلواني قدرتمند و بي‌نظير باشد تا بتواند پنجه در پنجة يل سيستاني اندازد. و بر همين اساس است كه سهراب هم كه نماد نفس رستم است پهلواني زورمند و جواني است كه از نظر قدرت همسنگ، و حتي قوي‌تر از رستم است.
راستي آيا اينكه رستم او‌ّل بار مغلوب سهراب مي‌شود اشاره‌اي بر جايزالخطا بودن رستم كه نماد انسان سالك است نيست؟ آيا اين امر رمزي بر غير معصوم بودن رستم نمي‌تواند باشد؟ از منظر عرفان يقينا‌ً مي‌‌توان گفت چرا، اين موضوع هم مي‌تواند نمادي بر گناهي باشد كه آدم ابوالبشر (انسان نخستين) به موجب آن هبوط كرده چنان‌كه به خاك افتادن رستم هم نشان هبوط رستم بر اثر اشتباه خويش است، و اشتباه وي عبارت است از عدم شناخت سهراب كه در حقيقت عدم شناخت نفس خود است و نيز رمزي‌ست بر وسوسه‌پذيري انسان، در ضمن دوباره برخاستن رستم مي‌تواند نشانه و رمز توبه و بازگشت انسان باشد. چنان‌كه حضرت آدم(ع) نيز بعد از اينكه مرتكب اشتباه شد با توبه و انابه اشتباه خويش را جبران فرمود. همچنين نماد و نشان پذيرش توبة رستم (كه نماد انسان سالك است) از جانب خداوند است.
سلاح نماد دعا
همچنان‌كه در منابع اسلامي از امام صادق(ع) نقل شده كه پيامبر اكرم(ص) فرمودند: «الد‌ُّعا‌ء‌ُ سلاح‌ُ المؤمن» و علي(ع) فرمودند: «الد‌ُّعا‌ء‌ُ مفاتيح الن‍َّجاح‌ِ و مقاليد‌ُ الفلاح» و نيز حضرتش (امام صادق(ع)) فرمودند: «الد‌‍ُّ‌عا‌ء‌ُ و أنفذ‌ُ م‍ِن الس‍َّنان‌ِ الحديد»4 يعني پيامبر اسلام فرموده‌اند: دعا اسلحة مؤمن است و علي(ع) فرموده‌اند: دعا‌[ها] كليدهاي نجات و گنجينه‌هاي رستگاري‌اند و حضرت صادق(ع) فرمودند: دعا از نيزة تيز آهني بران‌تر و نافذتر است.
از نظر عارفان نيز چون يكي از صفات حق تعالي جواد بوده و اين صفت مستلزم وجود سائل است، شايد هم يكي از دلايل اين امر قول خداوند باشد كه فرمود: «ادعوني استجب لكم»5 بخوانيدم و بخواهيد از من تا اجابت كنم شما را همچنان كه عارف رومي نيز گفته است:
بانگ مي‌آيد كه اي طالب بيا
جود محتاج گدايان چون گدا
عارف براي دست يازيدن به غايت كمال نه بر اساس خواهش دل خويش بلكه م‍ِن باب امتثال امرالله همواره و در حالات مختلف از جمله در وقت خواب دل و دست خويش به دعا گشوده دارند تا هم از اين طريق محض عبوديت خويش را اثبات كنند و هم از فيض بخشش ربوبيت خداوند محروم نمانند. رستم نيز كه نماد انسان سالك است براي ستيز با نفس خويش و پيروزي بر آن كه يكي از مراحل مهم تكامل است خود را محتاج آن مي‌بيند كه از باب امتثال امر رب هم كه شده از خداوند متعال طلب استمداد كند. ليكن طلب استمداد مناسب جنگ تحقيقا‌ً و يقينا‌ً عبارت است از سلاح، اعم از پوشيدني و غير آن و به تعبيري اعم از دفاعي و هجومي. بنابراين آنچه را كه رستم به‌عنوان سپر و گرز و تيغ و سنان و يا زره و كلا‌هخود با خود حمل كرده و به ميدان رزم مي‌برد نماد دعاي اوست. همچنان‌كه در روايات اسلامي نيز از دعا گاهي به‌عنوان سپر بلا و يا سپر مؤمن ياد شده و گاهي مطلق سلاح عنوان گرديده است كه نمونه‌هايي از آنها در مطلع همين بحث از سمع و نظر شما گذشت.
بر همين اساس است كه با جرئت مي‌توان گفت از منظر عرفان، مطلق سلاح رستم تجسم عيني دعاي وي در عالم خارج و ماده است.

گريه نماد تولد و تنبه و بيداري است
همچنان‌كه وقتي كودكي پا به عرصه حيات مي‌گذارد و با تولد خويش آگاه مي‌شود كه از عالم پيشين خود يعني شكم مادر خارج شده است گريه مي‌آغازد، در حقيقت گرية او علامت تنبه و بيداري اوست و نيز چنان كه سلطان‌العارفين علي‌(ع) در دعاي روحبخش و پرفيض كميل در مراحل پاياني دعا يعني بعد از اعتراف به عجز و گناه و عبوديت انسان و اقرار به توحيد و ربوبيت و ديگر صفات الهي است كه از گريه ياد مي‌كند. چنان‌كه مي‌فرمايند: «يا م‍َن‌اسمه دوا و ذكره شفا و طاعته غني ارحم م‍َن راس ماله الرجا و سلاحه الب‍ُكا» يعني، اي كسي كه نامش دوا و يادش شفاست، و طاعتش توانگري‌ست بر آن كس كه سرمايه او اميد و اسلحة او گريه است رحم كن. با كمي دقت در دعاي فوق‌الذكر درمي‌يابيم كه بنده بعد از اينكه مراحلي از دعا را طي مي‌كند و با قرائت دعا از خدا و خويشتن خويش به آگاهي كاملي دست مي‌يابد و بيدار مي‌گردد از اسلحه گريه ياد و استفاده مي‌كند، او در حقيقت علامت بيداري خود را كه گريه مي‌باشد عيان مي‌سازد و عينيت مي‌بخشد.
در عرصه عرفان نيز سالكان راه الهي در مراحل مختلفي كه به آگاهي يا شناخت تازه‌اي دست يافته و بيدار گشته‌اند، به فراخور حال خويش گريه و زاري كرده‌اند، براي مثال مي‌توان از مرحله فراق ياد كرد. سالك وقتي كه فهميد از اصل خود دور شده و به درد فراق مبتلا گشته شكوه و زاري مي‌كند، ني‌نامة مولانا هم ناظر بر همين مرحلة از شناخت است كه مي‌گويد:
بشنو از ني چون حكايت مي‌كند
از جداييها شكايت مي‌كند
كز نيستان تا مرا ببريده‌اند
از نفيرم مرد و زن ناليده‌اند
سينه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگويم شرح درد اشتياق
نيز حاكي از اين مرحله است، شخصي كه انس با حق را سرمه چشم دارد و نور ايمان به قلب او تابيده، حلاوت و همنشيني محضر حضرت دوست را چشيده و حال از درد مفارقت و فراق، دل خود را رنجور و جانش را مهجور مي‌بيند و به زبان حال مي‌گويد:
آن دل كه تو ديده‌‌اي فگاست هنوز
وز عشق تو با ناله و زار است هنوز
و آن آتش دل بر سر كار است هنوز
و آن آب دو ديده برقرار است هنوز
همچنين است رستم (نماد انسان سالك) هنگامي كه سهراب (نماد نفس خويش) را مي‌كشد، كنايه از اينكه وي بر هواي نفس خويش غالب گشته و نفس خود را تربيت كرده است. و در حقيقت مرحله‌اي از مراحل سلوك را طي نموده و به مرحلة جديدي قدم نهاده است. يعني او به آگاهي و فهم تازه‌تري دست يافته چرا كه او در اين مرحله طبق بيان شاهنامه پي برده است كه سهراب فرزند وي است به علت اينكه سهراب به او مي‌گويد: ... از اين نامداران و گردنكشان
كسي هم برد نزد رستم نشان
كه سهراب كشته‌ست و افكنده خوار
همي خواست كردن ترا خواستار
و لذا:
چو رستم شنيد اين سخن خيره گشت
جهان پيش چشم ‌اندرش تيره گشت
بيفتاد از پاي و بيهوش گشت
همي بي تن و تاب و بي‌توش گشت
بپرسيد از آن پس كه آمد به هوش
بدو گفت با ناله و با خروش
بگو تا چه داري ز رستم نشان؟
كه گم باد نامش ز گردنكشان
كه رستم منم كم مما‌ناد نام
نشيناد بر ماتمم پور سام
تا اينكه:
همي گفت كاي كشته بر دست من
دلير و ستوده به هر انجمن
بنابراين
همي ريخت خون و همي كند موي
سرش پر ز خاك و پر از آب، روي
در اينجاست كه چون نفس، تربيت شده و تأديب گرديده است و به اختيار رستم درآمده، رستم را اندرز مي‌دهد چنان كه فردوسي بيان مي‌كند.
بدو گفت سهراب كاين بد‌تري‌ست
به آب دو ديده نبايد گريست
از اين خويشتن كشتن اكنون چه سود؟
چنين رفت و اين بودني كار بود
و اين موضوع حكايت از آن دارد كه رستم گام در وادي شناخت نفس خويش نهاده است، اين وادي همان وادي «م‍َن عرف نفسه فقد عرف ربه» مي‌باشد، آري او به شناخت خويش كه همان شناخت رب است توفيق مي‌يابد و اين شناخت و تنبه است كه او را به اشك و به آه و به افغان و زاري وامي‌دارد، و در اين مقام است كه ابوبكر شبلي مي‌گويد: «وقت عارف چون روزگار بهار است، رعد مي‌غرد و ابر مي‌بارد و برق مي‌سوزد و باد مي‌وزد و شكوفه مي‌شكفد و مرغان بانگ مي‌كنند. حال عارف همچنين است. به چشم مي‌گريد و به دل مي‌سوزد و به سر مي‌بازد و نام دوست مي‌گويد و بر در او مي‌گردد.»6
نوشدارو نماد فيض الهي و شراب روحاني
به فرمودة شيخ محمود شبستري
مسافر آن بود كو بگذرد زود
ز خود صافي شود چون آتش از دود
رستم نيز كه سالك طريق الي ا... است در مسير سلوك خود منازل شهوات و علايق نفساني و لذات جسماني را پشت سر نهاده، حجاب ظلمت را دريده، لباس جهل و ناداني را از تن به در كرده و به مقام «من عرف نفسه فقد عرف ربه» نائل گشته است.
اكنون كه وي به مشكاه خودشناسي دست يافته مي‌داند كه براي رسيدن به فناء في‌ا... لازم است كه يك گام ديگر برداشته شود و آن گام جز اين نيست كه بايد «از ظلمت تعي‍ّن خودي كه حجاب نور اصل و حقيقت اوست، صافي گردد و پردة پندار خودي از روي حقيقت براندازد»7 چرا كه به قول شارح گلشن راز «حجاب ميان سالك و حق، هستي موهوم سالك است»8
همچنين وي (رستم) ناظر به آفتاب تابناك خداشناسي است و به تجربه دريافته كه بايد خودي خود را بشكند و از جان بگذرد تا به وصال الهي برسد لذا درصدد آن است كه در پيش رخ حضرت دوست جان‌افشاني كند
اما گذر از جان كار ساده‌اي نيست. چرا كه خرمن جان خرمني انبوه است و:
كار هر بز نيست خرمن كوفتن
گاو نر مي‌خواهد و مرد كهن
اينجاست كه رستم از در عجز درآمده و درخواست نوشدارو مي‌كند. (به م‍َثل گويي مرد كهن دنبال گاو نر است) نوشدارو در حقيقت براي سهراب نيست براي رفع هيجانات روحي رستم است او طالب فيض رحماني و شراب روحاني است تا در ساية آن دمي بياسايد و بتواند اضطراب هستي خود را برطرف سازد. اما انتظاري كه رستم براي رسيدن نوشدارو مي‌كشد، در حقيقت صبر بر طاعت است كه خود موجب دريافت پاداش الهي است زيرا كه خداوند فرموده است «ان‍ّما يوفي‌‌ّ الص‍ّابرون اجرهم بغير حساب‌ٍ»9 شكيبايان را مزدي‌ست بي‌حساب. آري رستم سينة بي‌كبر و كينه را آيينه ساخته و هر لحظه در او مي‌بيند كالصبر مفتاح الفرج است.10 نهايتا‌ً نوشدارو كه نماد و رمزي از فيض الهي است مي‌رسد و دل رستم را ز تنهايي نجات مي‌بخشد. آري اين فيض همدم تنهايي دل عارفان است چنان كه حافظ نيز او را از خدايش مي‌طلبيد و مي‌گفت:
سينه مالامال درد است اي دريغا مرهمي
دل ز تنهايي به جان آمد خدا را همدمي
به بيان ديگر نوشدارو همان شراب روحاني است كه عارف بزرگ عالم عشق، شيخ بهايي چون هزاران عارف ديگر طالب آن بود و مي‌گفت:
ساقيا بده جامي، زان شراب روحاني
تا دمي برآسايم، زين حجاب جسماني
كاووس نماد پير باده‌فروش
پير كلمه‌اي است كه در ادبيات عرفاني مكررا‌ً به‌‌كار رفته و معاني مختلفي از آن اخذ شده است.
اين واژه ‌گاه به معني قطب و رهبر و گاهي به معناي رند خراباتي و عقل به‌كار رفته است.
البته به لحاظ اينكه عقل در طول عمر انسان، نقش رهبري را ايفا مي‌كند مي‌توان گفت واژه قطب و رهبر نيز توسعا‌ً شامل عقل هم مي‌شود، به هر حال «پير در اصطلاح صوفيان و عارفان، به معني پيشوا و رهبري است كه سالك بي‌مدد و ياري آن به حق واصل نمي‌شود»11 چرا كه «پير در تصوف، قطب دايرة امكان و متصدي تربيت و تهذيب سالك و ايصال او به حق است. از اين رو، دستور او، بي چون و چرا در هر باب مطاع و متبع است»12
از نظر احمد جام معروف به ژنده پيل، پير بايد راهدان باشد و راه‌رفته، عالم باشد و ناصح، نيكخواه باشد و سيرت پيغمبران داشته باشد، كما قال النبي عليه‌السلام: الشيخ في قومه‌ِ كالنبي‌ِّ في ام‍َّته13 همچنين نقل شده كه «پير چنان بايد كه بازطبع باشد نه كركس‌طبع. هر پيري كه كركس‌طبع باشد، گرد وي نبايد گرديد كه راه دين بر تو تباه كند و تو را در دين و شريعت چنان سرگردان كند كه نداني كجايي»14 كاووس هم كه پادشاه و رهبر ايران، سرزمين و وطن رستم ا‌ست به گفتة فردوسي وقتي كه گودرز فرستاده رستم پيش او مي‌آيد و مي‌گويد كه وي (رستم) گفته: به دشنه جگر‌گاه پور دلير
دريدم كه رستم مماناد دير
گرت هيچ ياد است كردار من
يكي رنجه كن دل به تيمار من
از آن نوشدارو كه در گنج تست
كجا خستگان را كند تندرست
به نزديك من با يكي جام مي
سزد گر فرستي هم‌اكنون ز پي
مگر كاو به بخت تو بهتر شود
چون من پيش تخت تو كهتر شود
اما كاووس در جواب گودرز مي‌گويد: اگرچه رستم را در نزد ما قدر و مرتبة والايي است وليكن:
نخواهم كه هرگز بد آيد بروي
كه هستش بسي نزد من آبروي
وليكن اگر داروي نوش، من
دهم زنده ماند يل پيلتن
شود پشت رستم بنير‌و‌ت‍َرا
هلاك آورد بي‌گمان مر مرا
هر خواننده‌اي مي‌فهمد كه امتناع ورزيدن كاووس از تسليم نوشدارو، در ظاهر قضيه كاملا‌ً به زيان رستم است. بر اين اساس انتظار مي‌رود، رستم كه پهلوان بي‌رقيب خطة ايران زمين ا‌ست به محض دست‌يازي به كاووس قصد هلاكت وي كند، و در صورت دست‌يابي اگر وي را از پاي درمي‌آورد سزاوار ملامت نبود، چرا كه رفع نياز رستم با توجه به مقام و موقعيت كاووس كمترين خواسته‌اي بود كه از سوي رستم انتظار مي‌رفت،
اما بر عكس، طبق گفتة شاهنامه مي‌بينيم كه:
ز سهراب چون شد خبر نزد شاه
بيامد به نزديك گو با سپاه
و آن‌گاه:
به رستم چنين گفت كاووس كي
كه از كوه البرز تا آب ني
همي برد خواهد بگردش سپهر
نبايد فكندن بدين خاك مهر
يكي زود ميرد يكي ديرتر
سرنجام بر مرگ باشد گذر
دل و جان از اين رفته خرسند كن
همان گوش سوي خردمند كن
در اينجا اولين چيزي كه به ذهن، مي‌رسد اين است كه رستم در‌حالي‌كه بر ستيغ كوه خشم و هيجان روحي قائم است، جاي دارد كه چون شير ژيان بر كاووس بر آشوبد و قصد هلاكش نمايد وليكن نه تنها معترض وي نمي‌شود بلكه بر احساسات دردمندانة خود غلبه مي‌كند و پند و اندرز كاووس را به گوش جان مي‌نيوشد.
راستي چه شده است؟ آيا رستم از كاووس و سپاه وي مي‌ترسد؟
هيهات از چنين انديشه‌اي چرا كه رستم بارها بر سپاهيان گران خروشيده و پشت يلان زيادي را به خاك ماليده است.
اينجاست كه بايد باور كرد كاووس همان پير و قطب رستم است، همان پيري كه لسان‌الغيب شيرازي او را پي مي‌فروش مي‌خواند و همچنان‌كه در مبحث «نوشدارو، نماد شراب روحاني» گفته شد، نوشدارو پند و اندرز كاووس است كه به رستم مي‌رسد و آلام و اندوهش را فرو نشانده و آرامشش مي‌بخشد، همين‌جاست كه خوانندة شاهنامه بايد از خود بپرسد كه چرا نوشدارو در وقت مناسب به سهراب نمي‌رسد؟ آيا فردوسي ناخواسته و بر اثر تصادف داستان را به صورتي كه در شاهنامه آمده سروده است؟ يا اينكه او فهميده بود كه اگر داستان برخلاف آنچه كه در كتابش آورده سروده شود رمز داستان دچار مشكل گشته و از ارزش فعلي آن نيز كاسته خواهد شد. به علت اينكه نوشدارو خاصيت درمان و حياه‌بخشي دارد و اگر در وقت مناسب به سهراب كه نماد نفس رستم است مي‌رسيد سهراب زنده مي‌ماند و همچنان رقيب سرسخت رستم به حساب مي‌آمد و شايد هم رستم را از پاي درمي‌آورد و اين مسئله جنبه رمزي و عرفاني داستان را دچار مشكل مي‌ساخت.
البته شايد كسي بر اين سخن ايراد بگيرد و بگويد: اين حرف وقتي قابل پذيرش بود، كه رستم و سهراب كماكان نسبت به پدر و فرزند بودن خود غافل بودند در صورتي كه قبل از اينكه رستم گودرز را براي نوشدارو بفرستد آن دو از موضوع مطلع شده بودند. و لذا براي جنگيدن مجدد آن دو با هم هيچ دليلي وجود ندارد.!
پاسخ ما اين است كه اولاً هيچ تضميني براي نجنگيدن مجدد آنها نيز وجود ندارد. ثانيا‌ً ايراد پيش‌بيني شده ناظر بر ظاهر داستان مي‌باشد و فارغ از جنبه رمزي مطرح‌شده براي داستان مذكور طرح گرديده است، درحالي‌كه سخن نگارنده ناظر بر جنبه رمزي داستان مي‌باشد.
نتيجه اينكه بر اساس مطلب فوق شايسته‌ترين وجه اين است كه بگوييم كاووس نماد پير مي‌فروش است و مي و نوشدارو هم پند و اندرز اوست كه چون ترياق زهر است و حياتبخش، كه كاووس در وقت مناسب آن را تقديم رستم مي‌كند و وي را از چنگ ديو غم و اندوه رهايي و از ظلمت جسماني نجات مي‌بخشد.
شغاد نماد سروش، دام نماد پيغام اوست.
چنان‌كه در بحث پيشين گفته شد نوشدارو در هيئت پند و دلداري به رستم مي‌رسد و ماية آرامش خاطر پريشان او مي‌گردد و حال نفس رستم چون نفس مطمئني شده است كه پيغام الهي را مي‌شنود كه خطاب به او مي‌گويد: «يا ايتها‌ الن‍َّفس‌ المطمئنه ارجعي الي ربك‌ِ راضيه‌ً مرضيه‌ً فادخلي في عبادي و ادخلي جنتي»15
و همچنان‌كه حافظ مي‌گفت:
تا نگردي آشنا زين پرده رمزي نشنوي
گوش نامحرم نباشد جاي پيغام سروش
رستم كه بالاخره بعد از سالها رياضت، سير و سلوك و خود‌سازي، و كشتن ديو بيرون و نفس اماره حال موفق شده است تا مراحل زيادي از جمله مرحلة «م‍َن عرف‌ نفسه فقد عرف ربه» را كه مرحلة شناخت و معرفت است طي كند و محرم اسرار و اهل راز گردد، اكنون سروش را ملاقات كرده و پيغام او را مي‌شنود.
سروش در شاهنامه به‌صورت شغاد متجسم مي‌شود و عينيت مي‌يابد و پيغام او به صورت دامي است كه رستم در آن مي‌افتد و به فناء في‌الله مي‌رسد.
جالب اينكه دام هم‌ رنگ الهي دارد و رستم را با رخشش كه نماد عشق و پير باطن اوست در كام خود مي‌كشد و از جام بلاي دوست‌ مستشان مي‌كند، زيرا آنان از مقربان حضرتش گشته و به قول ني‍ّر تبريزي:
هر كه در اين بزم مقر‌‌ّب‌تر است
جام بلا بيشترش مي‌دهند
رخش نماد عشق و پير باطن
به قول سيف‌الدين باخرزي «دفترها در شرح عشق چون زلف معشوق و گليم عاشقان سيه كردند، هنوز اين نعره به گوش هوش مي‌رسد كه:
مشكل عشق تو را تفسير چيست
خواب سوداي مرا تعبير چيست»16
از نظر عارفان دل وقتي كه صيقل يافت و آيينه شد، و از حجاب غبار انانيت و شرك پاك گشت، نور محبت و عشق خداوند به آن مي‌تابد و كشش او سبب مي‌شود كه قلب عاشق بي‌تب و تاب گشته و عاشق را بي‌قرار كند.
چنان‌كه عاشق از شدت بي‌قراري بي‌خود از خود شده و كوس اناالحق بزند. و آن‌گاه تن در يم بلا بسپارد زيرا كه دل‌ِ عاشق بر اين صفت باشد، چنان‌كه شاعر گفته:
با دل گفتم كه راز با يار مگو
زين بيش حديث عشق، زنهار مگو
دل گفت مرا كه اين دگر بار مگو
تن را به بلا سپار و بسيار مگو
و زماني كه تن به بلا سپرده شد عاشق، چون احمد غزالي بين خود و معشوق فرقي نمي‌بيند و مي‌گويد: «ندانم تا عاشق كدام است و معشوق كدام و اين سر‌ّي بزرگ است، زيرا كه ممكن بود كه او‌ّل كشش او بود، آن‌گاه انجاميدن اين. و اينجا حقايق به عكس بگردد، «و ما تشاؤن إل‍ّا أن يشاءا...»
بايزيد گفت رضي‌ا... عنه چندين گاه پنداشتم كه من او را مي‌خواهم، خود او‌ّل او مرا خواسته بود. يحبهم پيش از يحبونه بود»17
راستي كه «عشق راز آفرينش و چاشني حيات و خميرماية تصوف و سرمنشأ كارهاي خطير در عالم و اساس شور و شوق و وجد و نهايت حال عارف است. و محبت چون به كمال رسد عشق نام مي‌گيرد، و عشق كه به كمال رسد به فنا در ذات معشوق و وحدت عشق و عاشق و معشوق منتهي مي‌شود، و اگر آن عشق باشد كه از مواهب حق است هم به حق مي‌كشاند و مي‌رساند.»18
رخش رستم نيز از اين سنخ عشق است كه همواره رستم را به‌سوي منازل و مراحل مي‌كشد و پيش مي‌برد چنان‌كه احمد غزالي نيز در سوانح خود اشاره‌اي بدين مطلب داشته و گفته است «سر‌‌ّ اينكه عشق هرگز روي تمام به كس ننمايد آن‌ست كه او مرغ ازل است، گاه‌گاه و‌ا ازل پرد و نقاب جلال و تعز‌ّز خود شود، رستم را هم رخش (عشق) رستم كشد كه ايشان هر دو آنجايي‌اند [يعني ازلي و ملكوتي‌اند] نه اينجايي [و ناسوتي]»20
پير باطن يا عقل نيز از حيث اينكه انسان را به سوي خوبيها سوق مي‌دهد و وسيله درك و دريافت جمال و جلال رخ و قامت يار و عشوه و ناز معشوق است و در حقيقت سبب عشق‌ورزي عاشق به معشوق مي‌باشد بي‌گمان چون عشق باشد خلاصه اينكه از عشق هر چه سخن گفته شود باز هيچ نگفته‌ايم چرا كه به قول مولانا جلال‌الدين بلخي:
هر چه گويم عشق را شرح و بيان
چون به عشق آيم خجل باشم از آن
چون قلم اندر نوشتن مي‌شتافت
چون به عشق آمد قلم بر خود شكافت
چاه نماد پيغام سروش، رنگ ذات، محل فنا و فرجام سير و سلوك است
چنان‌كه گفته شد چاهي كه شغاد (نماد سروش) رستم را در آن مي‌افكند نماد پيغام سروش است در عين حال تاريكي چاه نماد رنگ ذات است، شايد به همين سبب عرفا مي‌گويند:
«بالاتر از سياهي رنگي نيست»
اما رنگ ذات بودن آن به موجب آن است كه هيچ رنگي قدرت غلبه بر رنگ سياه را ندارد به تعبير ديگر رنگ سياه همه رنگها را در خود جذب كرده و نمود و ظهور آنها را مي‌گيرد و به رنگ خود متجلي مي‌كند.
بنابراين به گفته شيخ عارف محمود شبستري
سياهي گر بداني نور ذات است
به تاريكي درون آب حيات است
در شرح و تفسير اين بيت شمس‌الدين محمد لاهيجي مي‌گويد: «سياهي و تاريكي به يك معني است، يعني سياهي كه در مراتب مشاهدات ارباب كشف و شهود در ديدة بصيرت سالك مي‌آيد، نور ذات مطلق است كه از غايت نزديكي، تاريكي در بصر بصيرت او پيدا آمده و در درون آن تاريكي نور ذات كه مقضي فناست، آب حيات بقاء با... كه موجب حيات سرمدي است پنهان است، [لذا]
هر كو نه بدين مقام جا كرد
دعو‌ّي قلندري خطا كرد
اين فقر حقيقي است الحق
اينجاست سواد وجه مطلق
شمشير فنا درين نيام است
آن نور سيه درين مقام است
طاووس تو پر بريزد اينجا
سرچشمه كفر خيزد اينجا»19
بر اين اساس رستم كه هفت خان را كه نماد هفت شهر عشق است طي كرده و بر نفس خويش غالب شده و پيغام سروش را به گوش جان نيوشيده، بايد از همه رنگها تهي گردد، از جمله رنگهايي كه «نجم‌الدين كبري در تفسير آنها گفته است، رنگ آبي رنگ «ن‍َب‍َعان» (كه رنگي است مشترك ميان نفس انسان و آسمان) است و رنگ سبز رنگ حيات قلب و رنگ سرخ رنگ حيات همت و رنگ زرد رنگ ضعف است»21
اما براي تهي شدن از تمام رنگها و برخاستن از كفر رستميت و عشقش كه نماد آن رخش است بايد دل به درياي سياهي كه رنگ و نور ذات است زده و در آن فنا شود چنان‌كه فنا شدن فرجام سير و سلوك هر عارفي‌ست، چون هنگامي كه عارفي به فناء في‌ا... رسيد به بقاء ابدي كه بقاء با... است دست مي‌يازد. در شاهنامه اين دريا به صورت چاهي مجسم شده است كه رستم و رخش را كه نماد پير باطن و عشق است در كام خود مي‌كشد.
جالب است كه در فرجام و پايان اين سفر شغاد هم كه نماد سروش است به تير رستم از پاي درمي‌‌آيد و اين امر نشانگر اين است كه رستم به مقام «لي‌مع‌ا...» رسيده است و به قول شيخ محمود شبستري:
فرشته گرچه دارد قرب درگاه
نگنجد در مقام لي‌مع‌ا...
گفتني است اگر كسي بر حقير ايراد بگيرد و بگويد شاهنامه هيچ جنبة عرفاني ندارد و اصلا‌ً با عرفان بيگانه است و فردوسي هم از عرفان هيچ نمي‌دانسته و ابدا‌ً دامن لب به مي عرفان نيالوده است، او فقط مست شراب حماسه بوده و شاهنامه فقط و فقط عرصة حماسه است ليكن آنچه را كه شما (نگارنده) در اين مقاله به رشتة تحرير درآورده‌اي رستم و سهرابي است كه بر اساس فكر و خيال خود ساخته و پرداخته‌اي، مي‌گويم همين‌قدر هم كه بپذيريد من توانسته‌ام بر اساس و پايه ذهن و خيال خود، رستم و سهرابي متفاوت از آنچه كه در شاهنامه آمده و شما به آن قائليد بسازم براي راقم اين سطور جاي بسي خشنودي و خوشحالي است.

منابع:
1ـ قرآن، ترجمه الهي قمشه‌اي مهدي
2ـ عرفان اسلامي، انصاريان حسين، انتشارات پيام آزادي چاپ اول 1368
3ـ شرح فارس مصباح‌الشريعه، گيلاني عبدالرزاق به تصحيح سيد جلال‌الدين محدث (ارموي) نشر صدوق چاپ سوم 1366
4ـ مفاتيح‌الجنان، قمي شيخ عباس
5ـ داستانهايي از شاهنامه فردوسي، صانعي (شريعت پناهي) مسعود انتشارات جانزاده چاپ اول 1376
6ـ‌ فرهنگ اشعار حافظ، رجايي احمد علي. انتشارات علمي چاپ هشتم 1375
7ـ ممدالهمم در شرح فصوص الحكم، آملي حسن‌زاده. سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي چاپ اول 1378
8 ـ تجربه ديني و مكاشفه عرفاني، فعالي محمدتقي، مركز نشر پژوهشگاه فرهنگ و انديشه چاپ اول 1379
9‌ـ ابعاد عرفاني اسلام، شيمل آن ماري ترجمه عبدالرحيم گواهي، دفتر نشر فرهنگ اسلامي چاپ سوم 1377.
10ـ عارفانه‌ها، معصومي رضا، نشر اشاره چاپ ششم 1371
11ـ مفاتيح‌الاعجاز في شرح گلشن راز، لاهيجي شمس‌الدين محمد، مقدمه، تصحيح و تعليقات محمدرضا برزگر خالقي و عفت كرباسي انتشارات زو‌ّار چاپ سوم 1378.
12‌ـ دو رساله عرفاني در عشق، تصنيف غزالي احمد و باخرزي سيف‌الدين به كوشش ايرج افشار، انتشارات صفي‌عليشاه چاپ سي‌ام 1380
14‌ـ فرهنگ اصطلاحات عرفاني، سجادي سيد جعفر، انتشارات طهوري چاپ پنجم 1379
15ـ پرتو عرفان، كي‌منش عباس انتشارات سعدي چاپ اول 1366
16‌ـ مجموعه مقالات همايش بين‌المللي شيخ نجم‌الدين كبري ناشر رايزني فرهنگي سفارت جمهوري اسلامي ايران در تركمنستان چاپ اول 1380
17ـ گلشن راز، شبستري شيخ محمود به تصحيح پرويز عباسي داكاني انتشارات الهام چاپ دوم 1380
18‌ـ شاهنامة فردوسي، ژول مول. ترجمة جهانگير افكاري شركت سهامي كتابهاي جيبي 1369
19‌ـ فرهنگ فارسي، معين محمد، انتشارات امير كبير چاپ يازدهم 1376
20‌ـ كليات ديوان شمس مولوي بلخي جلال‌الدين محمد مقدمه بامداد جويباري انتشارات گلشايي چاپ اول 1368
21‌‌‌‌ـ به پاكي خورشيد صادقي امير، مقدمه محمودي بختياري عليقلي، انتشارات سراي مهر چاپ اول 1382
22ـ مثنوي معنوي مولوي بلخي جلال‌الدين، به تصحيح رينولد‌الي‍ّن نيكلسون انتشارات علمي چاپ دوم 1364.


پانوشتها:
٭عنكبوت/ 45
1ـ سوره يوسف/ 53
2ـ مصباح‌الشريعه باب 82
3ـ عرفان اسلامي ج 12 ص 158
4‌ـ عرفان اسلامي ج 6 ص 184 ـ 183
5‌ـ غافر / 60
6‌ـ فرهنگ اشعار حافظ 494
7‌ـ مفاتيح‌الاعجاز ص 133 و 205
8ـ همان.
9ـ زمر / 10
10ـ‌ مولوي. ديوان شمس
گر سينه آيينه كني بي‌كبر و بي‌كينه كني
در وي ببيني هر دمش كالصبر مفتاح الفرج
11ـ فرهنگ اشعار حافظ 91 ـ 88
12و 13 و 14ـ همان
15ـ فجر / 30 ـ 27
16ـ دو رساله در عشق 94
17‌ـ دو رساله در عشق 39
18‌ـ فرهنگ اشعار حافظ 612
19ـ دو رساله در عشق 28 ـ 27
20ـ مفاتيح‌الاعجاز 84
21ـ مجموعه مقالات همايش بين‌المللي شيخ نجم‌الدين كبري 116 ‌ـ‌ 114

منبع: مجله شعر

                   تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

پنجشنبه بیست و نهم دی 1390به قلم: سیدرضامیرمعینی ™      
8:46 بعد از ظهر  
خلاصه داستان رستم و سهراب


روزی رستم برای شکار به نزدیکی های مرز توران می رود، پس از شکار به خواب می رود. رخش که رها در مرغزار مشغول چرا بوده توسط چند سوار ترک به سختی گرفتار می شود. رستم پس از بیداری از رخش اثری جز رد پای او نمی بیند. درپی اثر پای او به سمنگان می رسد. خبر رسیدن رستم به سمنگان سبب می شود بزرگان و ناموران شهر به استقبال او بیایند. رستم ایشان را تهدید می کند چنانچه رخش را به او بازنگردانند، سر بسیاری را از تن جدا خواهد کرد. شاه سمنگان از او دعوت می کند شبی را دربارگاه او بگذراند تا صبح رخش را برای او پیدا کنند. رستم با خشنودی می پذیرد.

در بارگاه شاه سمنگان رستم با تهمینه روبرومی شود و عاشق او می شود و او را توسط موبدی از شاه سمنگان خواستگاری می کند. فردای آن روز رستم مهره ای را به عنوان یادگاری به تهمینه می دهد و می گوید چنانچه فرزندشان دختر بود این مهره را به گیسوی او ببندد و چنانچه پسر بود به بازو او؛ پس از آن رستم روانه ایران می شود و این راز را با کسی در میان نمی گذارد.

پس از چندی که سهراب، جوانی تنومند نسبت به همسالان خود شده است، نشان پدر خود را از مادر می پرسد. مادر حقیقت را به او می گوید و مهره نشان پدر را بر بازو او می بندد و به او هشدار می دهد که افراسیاب دشمن رستم از این راز نباید آگاه گردد. سهراب که آوازه پدر خود را می شنود، تصمیم می گیرد که ابتدا به ایران حمله کند و پدرش را به جای کاووس شاه برتخت بنشاند و پس از آن به توران برود و افراسیاب را سرنگون سازد.

افراسیاب با حیله با عنوان کمک به سهراب لشکری را به سرداری هومان و بارمان به یاری او می فرستد و به آنان سفارش می کند که نگذارند سهراب، رستم را بشناسد. سهراب به ایران حمله ور می شود و کاووس شاه، رستم را به یاری می طلبد، رستم و سهراب باهم روبرو می شوند. سهراب از ظاهر او حدس می زند که شاید او رستم باشد ولی رستم نام و نسب خود را از او پنهان می کند. در نبرد اول سهراب بر رستم چیره می شود و می خواهد که او را از پای در آورد ولی رستم با نیرنگ به او می گوید که رسم آنان این است که در دومین نبرد پیروز، حریف را از پای درمی آورند.

ولی در نبرد بعدی که رستم پیروز آن است به سهراب رحم نمی کند و همین که او را از پای در می آورد، مهره نشان خود را در بازوی او می بیند. سهراب اینک به نوشداروی که نزد کاوس شاه است می تواند زنده بماند ولی او از روی کینه از دادن آن خودداری می کند. پس از آنکه او را راضی می کنند که نوشدارو را بدهد، سهراب دیگر دار فانی را وداع گفته است.

غمنامه رستم و سهراب اتفاق می افتد چون رستم باید یگانه باشد و قدرتمدارن تاب دونمونه مانند رستم را ندارند، چه کاووس شاه ایران که رستم به او خدمات بسیار کرده است ( هم اوست که از رساندن نوشدارو برای التیام زخم سهراب امتناع می کند) و چه شاه توران که از رستم لطمه خورده است. سهراب که از پشت رستم است، ویژگی های او را دارد، حتی اسبی که می تواند به اوسواری دهد، اسبی است که ازپشت رخش( اسب رستم) به دنیا آمده است. بنابراین تزویر و زور قدرتمداران به همراه خامی وبلند پروازی سهراب و غرور رستم که نام خودرا برای فرزند فاش نمی کند، به فاجعه دامن می زند که به پایان غم انگیز خود برسد.

پنجشنبه بیست و نهم دی 1390به قلم: سیدرضامیرمعینی ™      
8:45 بعد از ظهر  

نگاهي به داستان رستم و سهراب

و

عملكرد قهرمانان آن

 

 

 

خلاصة داستان: روزي رستم « غمي بد دلش ساز نخجير كرد.» از مرز گذشت، وارد خاك توران شد، گوري شكار و بريان كرد و بخورد و بخفت.

سواران توراني رخش را در دشت ديده به بند كردند.  رستم بيدار كه شد در جستجوي رخش به سوي سمنگان رفت. شاه سمنگان او را به سرايش مهمان كرد و وعده داد كه رخش را مي‌يابد.

نيمه شب تهمينه دختر شاه سمنگان كه وصف دلاوري‌هاي رستم را شنيده بود، خود را به خوابگاه رستم رساند و عشق خود را به او ابراز كرد و گفت آرزو دارد فرزندي از رستم داشته باشد.

زماني كه رستم تهمينه را ترك ‌مي‌كرد، مهره‌اي به او  داد تا در آينده موجب شناسايي فرزند رستم گردد.

نه ماه بعد تهمينه پسري به دنيا  آورد. « ورا نام تهمينه سهراب كرد.»  سهراب همچون پدر موجودي استثنايي بود. در سه سالگي چوگان مي‌آموزد؛ در پنج سالگي تير و كمان و در ده سالگي كسي هماورد او نبود

زماني كه  سهراب دانست  پدرش رستم است، تصميم گرفت به ايران رفته، كيكاووس را بركنار و رستم را به جاي او بنشاند. سپس به توران تاخته و خود به جاي افراسياب بر تخت بنشيند.  «چو رستم پدر باشد و من پسر، نبايد به گيتي كسي تاجور»

سهراب سپاهي فراهم كرد. افراسياب چون  شنيد سهراب تازه جوان مي‌خواهد به جنگ كيكاووس رود،  سپاه بزرگي به سركردگي هومان و بارمان همراه با هداياي بسيار نزد سهراب فرستاد و به دو سردار خود سفارش كرد تا مانع شناسايي پدر و پسر شوند و پس از آن كه رستم به دست سهراب كشته شد، سهراب را نيز در خواب از پا درآورند.

سهراب به ايران حمله مي‌كند. نگهبان دژ سپيد در ناحية مرزي،  هجير،  با سهراب مي‌جنگد و اسير مي‌شود. سپس گردآفريد دختر دلير ايراني با سهراب مي‌جنگد. پس از جنگي سخت، سهراب مي‌فهمد او دختر است و دلباختة او مي‌شود اما گردآفريد با حيله به داخل دژ مي‌رود،  همراه ساكنان آن جا، دژ را ترك و براي كيكاووس پيام مي‌فرستند كه سپاه توران به سركردگي تازه‌جواني به ايران حمله و دژ سپيد را گرفته‌است.

نامه كه به كيكاووس مي‌رسد،  هراسان گيو را به زابل مي‌فرستد تا رستم را براي نبرد با اين يل جوان فرابخواند.

گيو وصف سهراب را كه مي‌گويد، رستم خيره مي‌ماند. سه روز با گيو به شادخواري مي‌پردازد و پس از آن به درگاه شاه مي‌رود.

كيكاووس كه از تأخير رستم خشمگين است،  دستور مي‌دهد رستم و گيو را بر دار كنند. رستم با خشم درگاه را ترك مي‌كند و مي‌گويد اگر راست مي‌گويي دشمني را كه دم دروازه است بر دار كن.

كيكاووس كه پشيمان شده، گودرز را از پي رستم مي‌فرستد و او با تدبير رستم را باز مي‌گرداند.

سپاه ايران و توران در برابر هم صف‌آرايي مي‌كنند.

شب رستم با لباس تورانيان به ميان آن‌ها رفته و سهراب را از نزديك مي‌بيند. هنگام بازگشت،  زند را كه ممكن بود پدر و پسر را به هم بشناساند، ناخواسته مي‌كشد.

روز بعد سهراب از هجير مي‌خواهد رستم را به او نشان دهد اما هجير از ترس آن كه رستم به دست اين سردار توراني كشته شود، رستم را نمي‌شناساند.

جنگ تن به تن مابين رستم و سهراب در مي‌گيرند. دو پهلوان تمام روز با نيزه و سنان و شمشير و عمود گران به جنگ پرداختند. سپس با تير و كمان به جنگ هم رفتند و زماني كه هر دو از شكست حريف درمانده شدند، هر كدام به سپاه ديگري حمله و بسياري از ايرانيان و تورانيان را به خاك افكندند. پس از چندي به خود آمدند و جنگ تن به تن را به روز ديگر موكول كردند.

شب رستم به برادرش زواره وصيت كرد و سهراب از هومان پرسيد آيا پهلواني كه امروز با او جنگيدم رستم نبود كه هومان همان طور كه افراسياب از او خواسته بود،  رستم را به او نشناساند.

روز ديگر دو پهلوان كشتي گرفتند. پس از چندي سهراب رستم را بر زمين زد و تا خواست سرش را با خنجر از تن جدا كند، رستم گفت در آئين ما كشتن در نخستين نبرد رسم نيست. سهراب او را رها كرد.

بار ديگر رستم و سهراب به كشتي گرفتن پرداختند و اين بار رستم سهراب را بر زمين زد و با خنجر پهلوي او را دريد.

سهراب گفت كسي پيدا خواهد شد تا به رستم خبر ببرد كه تو فرزند او را كشته‌اي. آن وقت اگر ماهي شوي و به دريا بروي يا ستاره در آسمان، رستم ترا خواهد يافت و به كين پسر ترا خواهد كشت.

رستم از هوش رفت (مبهوت شد!؟) و چون به خود آمد، از او پرسيد چه نشانه‌اي از رستم داري؟ سهراب بازو بندش را با همان مهره به رستم نشان داد. رستم خواست خود را بكشد كه بزرگان نگذاشتند. سهراب از او خواست از سواران توران كسي را هلاك نكنند كه پذيرفته شد.

رستم به ياد نوشدارو افتاد و كسي را نزد كيكاووس فرستاد تا اگر اندكي از نيكويي‌هاي او را به ياد مي‌آورد، نوشدارو را براي درمان فرزندش سهراب  بفرستد.

كيكاووس از ترس آن كه با زنده ماندن سهراب پدر و پسر او را از تخت به زير آورند، از دادن نوشدارو خودداري كرد و بدينسان سهراب بمرد.

 

عملكرد قهرمانان داستان:

 

تهمينه:  صداقت و شجاعت تهمينه در ابراز عشق به رستم حتي در مقياس زمان حاضر  بي‌همتاست. تهمينه  بي‌باكانه در عشق‌ورزي پيش‌‌قدم مي‌شود و سپس ترسان مي‌خواهد سهراب را براي خود نگه‌دارد.

تهمينه از طرفي همة آداب سواري و رزم و بزم را به سهراب مي‌آموزد و با پرورش توانايي‌هاي او،  او را كاملأ مشابه پدر تربيت مي‌كند و از طرفي نام پدر را مخفي نگاه مي‌دارد. اين دوگانگي رفتار فقط از زني عاشق در ناحية مرزي بين دو دشمن، مي‌تواند سر زند.

تهمينه، زني در سمنگان ، مرز ايران و توران، كه بارها شاهد جنگ‌هاي دو كشور بوده،  مي‌پندارد اگر افراسياب بداند سهراب فرزند رستم است،  از خشمي كه به رستم دارد، به فرزندش آسيب خواهد رساند و از آن سو اگر رستم بداند كه چنين فرزندي دارد،  سهراب را نزد خود خواهد خواند و او باز هم تنها خواهد ماند؛ غافل از آن‌كه افراسياب به آساني پي به اصل سهراب مي‌برد و او را تقويت مي‌كند و به جنگ پدر مي‌فرستد و از آن سو رستم پسر را نمي‌شناسد و او را از پا درمي‌آورد.

تهمينه مي‌بايست سهراب را از لشكركشي به ايران منصرف مي‌كرد. مي‌بايست به او هشدار مي‌داد فريب افراسياب را نخورد. مي‌بايست او را از پذيرفتن هداياي افراسياب بر حذر مي‌داشت. مي‌بايست به او مي‌گفت وقتي افراسياب سپاهي كلان  در اختيار او مي‌گذارد،  هدفي دارد و شايسته نيست سهراب آلت دست افراسياب شود.

در نهايت مي‌توانست خودش هم همراه پسرش حركت كند تا مانع از وقوع آن چه پيش آمد، بشود.

تهمينه به شكلي سهمگين براي آن چه مي‌بايست انجام مي‌داد و نداد،  تنبيه شد.

 

هجير:  شجاع و از خود گذشته است. عملكرد هجير نشان دهندة آن است كه سهراب را قوي‌تر از رستم مي داند.

اگر هجير سهراب را فريب مي‌دهد و از جان خود مي‌گذرد و رستم را به او نمي‌شناساند،  از آن روست كه مي‌خواهد به رستم گزندي نرسد و ايران پشت و پناه خود را از دست ندهد.

 

گردآفريد:  نمونة يك زن شجاع‌ و زيرك است.  او سهراب،  سركردة سپاه توران را فريب مي‌دهد و به داخل دژ مي‌گريزد. او رستم را پشت و پناه ايران مي‌داند.

 

گژدهم:  فرمانده دژ سپيد در نامه‌اي به كيكاووس سهراب را در ميان تورانياني كه تا آن زمان ديده بي همتا معرفي  و خطر او را به طور جدي گوشزد مي‌كند.

 

افراسياب:  افراسياب گويي منتظر بوده  سهراب ببالد، تا او را به جنگ پدر بفرستد. همين كه مي‌شنود سهراب  مي‌خواهد به ايران حمله كند،  «خوش آمدش، خنديد و شادي نمود.»  با دادن هداياي بسيار، اسب و استر و جواهر و فرستادن سپاهي بزرگ به سركردگي هومان و بارمان، سهراب را زير نظر و در مسيري قرار مي‌دهد كه خود مي‌خواهد.  در نهايت به دو سردارش گوشزد مي‌كند مانع شناسايي پدر و پسر شوند و پس از كشته شدن رستم  به دست سهراب، در خواب بر او بتازند و سهراب را نيز از پا در آورند.

افراسياب سهراب را قوي تر از رستم  اما همچنان رستم را دشمن اصلي خود مي‌داند.

آن چه افراسياب انجام مي دهد، كاري است كه از دشمن انتظار مي‌رود.

 

سهراب:  زماني كه مي‌فهمد فرزند رستم است،  هيجان زده مي‌شود و فكر مي‌كند با بودن پدر و پسري چون او و رستم،  «نبايد به گيتي كسي تاجور» مي‌خواهد با لشكركشي به ايران كيكاووس را بر كنار و رستم را بر تخت بنشاند و سپس به توران تاخته، افراسياب را سرنگون و خود بر تخت افراسياب نشيند.

سهراب فكر مي‌كند مي‌تواند به همين سادگي دنيا را به مسيري ديگر اندازد و از روي سر ديگراني كه عمرها بر سر آباداني و پراكندن عدل و داد گذاشته‌اند،  بپرد.

وارد اين مقوله كه حكومت فرهيختگان و  پهلوانان چگونه به امكانات بشر براي سعادت و نيكبختي خواهد افزود، و يا اساساً امكان پذير است يا نه، نمي‌شوم؛ اما اين كه سهراب نوجوان بي گفتگو با پدري جهان‌پهلوان،  بي هيچ تماسي با او،  براي او تصميم‌گيري كند و پندار خامش را بي فراهم كردن تمهيدات لازم،  عملي كند؛  حداقل، دست كم گرفتن رستم است و تنها از بي تجربگي ناشي مي‌شود.

فراموش نكنيم كه برخي از پهلوانان شاهنامه،  همچون زال و رستم مي‌توانسته‌اند تاج بر سر نهند و شاه ايران شوند؛ اما ترجيح داده‌اند پهلوان باقي بمانند. پشت و پناه مردم، شاهان و سرزمين‌شان باشند و هر زمان فر‏‏ّه ايزدي از شاهي،  با خارج شدن از مسير داد و دهش، گسست،  شاهي دادگر بيابند. در سراسر شاهنامه مهم‌ترين وظيفة پهلوانان غير از دفاع از سرزمين‌شان، نظارت بر كار شاهان است؛ مهار خودكامگي؛ نصيحت شاهان و در صورت لزوم تنبيه آن‌ها و اين همه امكان را با اثبات غمخواري و از خودگذشتگي كسب كرده‌اند. هر زمان لازم بوده از هيچ كوششي براي  ياري رساندن به مردم و سرزمينشان فروگذار نكرده‌اند.

 

برخي آرزوي سهراب را «آرماني والا»  دانسته‌اند كه سهراب سرش را در راه آن بر باد مي‌دهد.

سهراب براي عملي كردن اين «آرمان والا» ي  خود، با پذيرفتن اسلحه و مهمات و نفرات و سرمايه از افراسياب،  اجازه مي‌دهد افراسياب او را راه ببرد. هومان و بارمان به ظاهر زير فرمان او هستند اما افراسياب به وسيلة آن دو، برنامة مهار اين پيلتن نوجوان و انداختن او را به مسيري دلخواه پياده مي‌كند.  سهراب با ديدن سپاه توران «سپه ديد چندان، دلش گشت شاد»  و پذيرفتن خلعت شهريار توران،  نه خود دانست و نه كسي به او گفت كه اين كار با آرمان او همخواني ندارد.

چنين برنامة  اجرايي براي آن «آرمان والا» تنها از جوان ناپخته و سرد و گرم روزگار نچشيده و به تعبير فردوسي «نارسيده ترنج» ي  چون سهراب بر مي‌آمد و در كمال تعجب مورد استقبال مردان سرد و گرم روزگار چشيدة دوران  ما قرار مي‌گيرد. كار استقبال از اين آرمان‌خواه نوجوان به آن جا مي‌رسد كه رستم را نماينده  و حافظ نظم كهنه و پوسيده مي دانند كه آرمان‌خواهي فرزند را بر نتابيده و آگاهانه دست به فرزندكشي زده است.

 

سهراب هجير را امان مي‌دهد و نمي‌كشد. هم از آن رو كه او را هماورد خود نمي داند و هم از آن رو كه مي خواهد در شناسايي رستم او را ياري دهد.

سهراب گردآفريد را هم نمي‌كشد هم از آن رو كه او هماورد واقعي‌اش نيست و هم دلباخته‌اش شده.

اولين زشتكاري سهراب تاراج حول و حوش دژ سپيد است پس از آگاهي بر آن  كه گردآفريد فريبش داده.

 

سهراب نوجوان است و بسيار به طبيعت نزديك.  از اين رو مهر در دلش سر برمي‌دارد. احساس در او قوي‌تر از خرد و منطق است. در حالي كه رستم سالخورده است و تجربيات و آموخته‌ها و پيچيدگي‌هاي زندگي موجب مي‌شود مهر در دلش به آساني سر بر‌ندارد.

از سويي بخشي از  شكي كه سهراب به رستم دارد از آن  روست كه هماورد خود را برتر از سايرين مي‌بيند. اي كاش  به جاي آن همه پرسش از رستم و ديگران،  «گماني برم من كه او رستم است»  مي‌توانست بازوبند خود را همچون پرچمي بر بازو ببندد و بدين گونه رستم را و خود را ياري كند.

سهراب بي تجربه است و به آساني فريب مي‌خورد؛ فريب افراسياب، گردآفريد، هجير، هومان و رستم.

سهراب روز دوم با رستم كشتي مي‌گيرد و زماني كه  او را بر زمين مي‌زند و مي‌خواهد سرش را ازتن جدا كند، رستم مي‌گويد آئين ما اين است كه: «كسي كو به كشتي نبرد آورد، سر مهتري زير گرد آورد، نخستين كه پشتش نهد بر زمين، نبرد سرش گر چه باشد به كين.»  رستم چاره زنده ماندن خود را در فريب حريف مي‌بيند و سهراب آمادة جوانمردي گفتار او را مي‌پذيرد. سهراب جوان و سرشار از نيروي جواني است و مي‌پندارد اگر هزار بار هم با اين پهلوان پير نبرد كند،  خواهد توانست او را شكست دهد و از اين رو امان دادن در بار اول را براي خود مرگ‌بار نمي‌داند. در حالي كه پهلوان سالخورده چنين وضعيتي ندارد.

 

كيكاووس:  شهرياري است كه به گفتة رستم  «همه كارش از يكدگر بدتر است.»  از سهراب به شدت مي‌ترسد و مي‌داند كه به رستم بيش از هر زماني نياز دارد،  اما با او تندي مي‌كند و فرمان مي‌دهد رستم را بر دار كنند. وقتي رستم بارگاه را ترك مي‌كند  و مي‌گويد اگر راست مي‌گويي دشمني را كه دم دروازه است بر دار كن،  پشيمان مي‌شود.  او مي‌داند كه بي رستم نخواهد توانست حملة سهراب را دفع كند.

وقتي گودرز با خردمندي موفق مي‌شود رستم را باز گرداند،  در حضور همه مي‌گويد:  «چو آزرده گشتي تو اي پيلتن، پشيمان شدم؛ خاكم اندر دهن.»

همين كيكاووس پس از آن كه رستم به پاس همة نيكي‌ها و خدماتش  از او براي درمان پسرش نوشدارو مي‌طلبد،  نوشدارو را از او دريغ مي دارد. به اين بهانه كه :  « اگر زنده ماند چنان پيلتن، شود پشت رستم به نيروترا. هلاك آورد بي گماني مرا»

كيكاووس خود مي‌داند مدت‌هاست از راه داد گشته و رستم منتظر فرصت است. او به حكم ضرورتي كه براي حفظ خود احساس مي كند نوشدارو را نمي‌دهد. كيكاووس نيكويي‌هاي رستم را  پاس نمي‌دارد.

اين كيكاووس است كه همراه افراسياب برندگان واقعي جنگ رستم و سهراب هستند.

از كار نسنجيدة سهراب همان‌هايي سود مي‌برند كه سهراب مي‌خواست سرنگونشان سازد. «آرمان والا» ي سهراب به ضد خود بدل شد.

در شاهنامه خرد بارها و بارها ستوده شده. چنين مضاميني  بسيار زياد است كه: «سر بي خرد را نبايد ستود.»  سهراب براي همة نيكويي‌هايش قابل ستايش است؛ اما كتمان كردني نيست كه براي بي خردي و كار نسنجيده‌اش كشته مي‌‌شود.

 

رستم:  زماني كه گيو فرستادة كيكاووس نزد رستم مي‌رسد و وصف سهراب را مي‌گويد،  تهمتن «بخنديد زان كار و خيره بماند.»  رستم مي‌گويد:  «من از دخت شاه سمنگان يكي، پسر دارم و باشد او كودكي»  و ادامه مي دهد كه:  «آن ارجمند، بسي بر نيايد كه گردد بلند.»

از آن چه رستم مي‌گويد چنين بر مي‌آيد كه رستم انتظار ندارد پسرش به سني رسيده باشد كه به جنگ برود اما مي‌گويد از شواهد چنين بر مي‌آيد كه او هم به زودي جواني پرخاشجو خواهد شد.

جهان پهلوان سه روز با گيو به شادخواري مي‌گذراند به اين بهانه كه:  «مگر بخت رخشنده بيدار نيست، وگر نه چنين كار دشوار نيست.»

رستم وانمود مي‌كند كه جنگ پيش رو جنگ مهمي نيست اما با توجه به شواهد ديگر،  رستم آن را جنگ  بسيار سختي پيش‌بيني مي‌كند.

تأخير رستم را مي‌توان حمل بر آن كرد كه با توصيف‌هايي كه از سهراب مي شنود، فرماندة  سپاه توران را كسي همسان خود در دوران جواني مي‌بيند.

هيچ‌كس به خوبي  يك شخص سالخورده نمي‌داند تا چه ميزان قدرت و نيروي بدني‌اش نسبت به دوران جواني تحليل رفته. رستم مسلم مي‌داند كه بايد با اين جوان بجنگد. رستم احساس مي‌كند ممكن است پيروز اين نبرد نباشد. براي رستم جاي تأمل دارد كه چگونه با كسي كه  هم زور او نيست نبرد كند. رستم سالخورده بايد با جواني بالنده بجنگد.

اين جنگ جنگ پدر و فرزند نيست. جنگ پير است با جوان. جنگ پيري است با جواني.

رستم كه به گفتة سهراب بالش از بسيار سال ستم يافته،  به دلايل زير حق دارد سه روز تأخير كند. حق دارد تأمل كند:

 

شايد فكر مي‌كند اين آخرين نبرد اوست و دم باقيمانده را مي‌خواهد غنيمت شمرده و به شادخواري سپري كند.

شايد فكر مي‌كند چرا بايد به كمك كيكاووسي برود كه در خور شهرياري نيست. شايد دست و دلش به جنگ نمي‌رود.

چنانچه رستم در نبرد پيش رو و حتي در حين نبرد، ذينفع نبود و امكان شكست را اين چنين قوي نمي‌دانست، از شباهت‌هاي اين جوان توراني با خود و فرزندش از دختر شاه سمنگان، ممكن بود پي به واقعيت ببرد. اما براي سالخورده‌اي كه اميدي به پيروزي در جنگ ندارد، يعني يك مشغلة ذهني دردناك ، با امكان مرگ خود دارد،  چنين كشفي توقع زياده از حد است.

اگر رستم مي‌توانست از بيرون گود به داخل نگاه كند، مثل ما ممكن بود واقعيت را كشف كند. اما او در گير ماجراست.

 

فردوسي قوي‌تر بودن سهراب را نه از زبان رستم كه جهان پهلوان است و چنين اعترافي را هرگز نخواهد كرد، بلكه از زبان همة قهرمانان داستان بيان مي‌كند. اگر با وجود قوي‌تر بودن سهراب،  همة ايرانيان  اين همه به رستم اميد بسته‌اند،  به اين علت است كه او هميشه زيادتر  از انتظار، از خود مايه گذاشته و اين بار هم همه مي‌پندارند با وجود قوي‌تر بودن سهراب، رستم تمهيدي خواهد انديشيد و كاري غير قابل پيش‌بيني از او سر خواهد زد، تا نتيجه به نفع ايران تمام شود. آگاهي همه يعني آگاهي رستم، يعني مسئوليتي بر دوشش. در آينده نشان خواهم داد كه رستم اگر نه زباني، بلكه در عمل سهراب را قوي‌تر مي‌داند و از اين جنگ مي‌ترسد. با چنين نگاهي، رستم حق ندارد تأخير كند؟

  

دلايل ترس رستم از جنگ با سهراب:

 

الف- تأخير سه روزه و شادخواري، قبل از حركت به سوي بارگاه شاه.

ب - رفتن به اردوي تورانيان و ديدن سهراب از نزديك و ارزيابي سهرابي كه همه او را مشابه سام دانسته‌اند. در هنگام مشاهدة سهراب او را چنين وصف مي‌كند:  « تو گفتي همه تخت سهراب بود.»  يا  «دو بازو به مانند ران هيون»  يا  «برش چون بر پيل و چهره چو خون»  وصف سهراب مشابه همان‌هايي است كه در توصيف رستم در هنگام جواني گفته مي‌شد.

ج - توصيف رستم از سهراب در هنگام بازگشت از اردوي تورانيان:  «به ايران و توران نماند به كس»

د - مخفي كردن نام خود از سهراب در هنگام نبرد. اگر رستم خود را قوي‌تر و پيروزي را حتمي مي‌دانست چنين نمي‌كرد. با اين مخفي كردن مي‌خواهد به حريف بگويد رستم قوي‌تر از آن است كه با او بجنگد. رستم مي‌خواهد حال كه امكان پيروزي كم است،  نام خود را همچنان در اوج نگه دارد. رستم از يك سو ننگش مي‌آيد از يك تازه جوان شكست بخورد و از ديگر سو مي‌خواهد اين شكست محتوم را به پاي كس ديگري بگذارد.

ه - سخناني كه از زبان رستم در طول جنگ شنيده مي‌شود:  «مرا خوار شد جنگ ديو سپيد. ز مردي شد امروز دل نااميد.»  يا  «به سيري رسانيدم از روزگار»

و - وصيت رستم نزد برادرش زواره پس از جنگ روز اول و پس از آن كه قدرت سهراب را بخوبي ارزيابي كرده بود.

ز - استفاده از حيله پس از شكست از سهراب به قصد رهايي.  رستم حيله را تنها چارة كار مي‌داند.

ح - زخم زدن بر پهلوي سهراب به محض آن كه او را بر زمين مي‌زند. رستم مي‌داند كه همين يك بار امكان داشته كه او سهراب را بر زمين زند و از اين فرصت استفاده مي‌كند. اگر رستم هم همچون سهراب به نيروي خود ايمان داشت كه هزار باره هم خواهد توانست سهراب را شكست دهد، بي شك او هم، لااقل براي جبران اماني كه سهراب به او داده بود، به او امان مي داد. اما چون به پيروزي مجدد ايمان ندارد، فورا دست به كار مي‌شود.  «زدش بر زمين بر به كردار شير، بدانست كو هم نماند به زير. سبك تيغ تيز از ميان بر كشيد، بر شير بيدار دل بردريد.»

 

در اين نبرد سهراب كشته مي‌شود و رستم ويران.

داستان غم‌انگيز رستم و سهراب يك بار ديگر نشان مي‌دهد هر زمان كه ايران در خطر بوده و رستم  وارد معركه  شده، حتي اگر قدرتش هم كم‌تر از حريف بوده،  با هر شعبده‌اي،  با هر كار غير منتظره‌اي،  حتي به قيمت ويران كردن خود،  به كمك ايران آمده و ايمان مردم به او بر حق بوده  است.

رستم در تمامي  شاهنامه شجاع و بر حق است. در اين جنگ هم با معيارهاي قبلي بر حق است. او يك جوان توراني را شكست داده و سرزمينش را از خطر دشمن رهانده. از كجا مي‌دانسته كه او فرزندش است؟

 

آخرين بيت اين داستان در شاهنامة فردوسي اين است: «يكي داستان است پر آب چشم، دل نازك از رستم آيد به خشم.»

مطابق قانون طبيعت جوان مي‌آيد و پير مي‌رود. نيروي جواني، عرف و عادت و همه چيز دست به دست هم مي‌دهد تا جوان پيروز شود. اما در جنگ رستم و سهراب رستم پيروز مي‌شود. چرا؟ چون رستم بر حق است.

سهراب نوباوه‌اي است بي تجربه كه دنيا را آسان گرفته و مي‌خواهد ره صد ساله را يك شبه طي كند. حركت سهراب نه با منطق دنيا همخواني دارد و نه فردوسي چنين پرشي را از روي زحمات طاقت فرساي عمر طولاني پهلواني سالخورده و خردمند در راه داد و آباداني،  اجازه مي‌دهد.

 نه،  انصاف نيست. دل نازك به خشم مي‌آيد،  اما انصاف نيست. چنانچه سهراب رستم را از پا درمي‌آورد، دل همه به درد مي‌آمد.

 

داوري در بارة كار رستم دشوار است. جنگ با سهراب در حوزة زندگي خصوصي او نيست. اين جنگ به او تحميل مي‌شود. او فكر مي‌كند براي برباد نرفتن ايران بايد بجنگد و مي‌جنگد.

اما نتيجة جنگ و آگاهي بر نژاد سهراب ناگهان او را به حوزة زندگي خصوصي‌اش پرتاب مي‌كند.  واقعيتي خوفناك همچون زلزله‌اي سهمگين دنياي او را مي‌لرزاند و وجود او را به ويرانه‌اي بدل مي‌كند.

رستم هيچ‌گاه در جنگي كه جنگ داد نبوده،  شركت نكرده. در اين جنگ هم با وجود يك اشتباه،  بر حق است. اگر بر حق نبود،  اول كسي كه نمي‌گذاشت او پيروز شود،  خود فردوسي بود.

 

كساني كه مي‌گويند رستم آگاهانه، از آن جا كه «آرمان والا» ي فرزند را نتوانسته برتابد دست به فرزندكشي زده،  با  نشانه‌هايي كه در شاهنامه آمده و بيان كنندة اندوه عميق رستم است چگونه برخورد مي‌كنند؟

با اولين سخني كه سهراب  در اشاره به رستم بر زبان مي‌آورد: «كنون گر تو در آب ماهي شوي، و گر چون شب اندر سياهي شوي،....بخواهد هم از تو پدر كين من ... كسي هم برد سوي رستم نشان كه سهراب كشته‌ست و افگنده خوار...»  رستم بيهوش (مبهوت‌!؟) مي‌شود. به هوش كه مي‌آيد (از بهت‌زدگي كه خارج مي‌شود!؟) از او نشانه‌اي مي‌خواهد.  «كه اكنون چه داري ز رستم نشان، كه گم باد نامش ز گردنكشان.»

يا  «كرا آمد اين پيش، كامد مرا،  بكشتم جواني به پيران سرا»  يا  «نه دل دارم امروز گويي نه تن.»  يا  «يكي دشنه بگرفت رستم به دست، كه از تن ببرد سر خويش پست.»

يا تلاش براي گرفتن نوشدارو.

 

از طرفي با بررسي نامه‌هاي مردم به استاد انجوي شيرازي كه معرف فرهنگ شفاهي و ديرپا در مورد داستان رستم و سهراب است، در مي‌يابيم كه نظر مردم بر اين است كه رستم نمي‌دانسته سهراب فرزندش است.

در اين داستان‌ها كه از زبان مردم گفته مي شود، رستم با ديدن سهراب مي‌ترسد و لرزه بر اندامش مي‌افتد. (دليلي ديگر بر ترس رستم از جنگ با سهراب)

فردوسي خردمند اگر مي‌خواست فرزندكشي آگاهانه مضمون داستانش باشد، آن را به شكلي بيان مي‌كرد. از آن چه بيان نشده،  چگونه مي‌توان چنين چيزي را كشف كرد؟ چنين تفسير نامهربانانه‌اي نسبت به رستم،  خود قابل تفسير است.

در داستان‌هاي شاهان به نمونه‌هاي بسياري از فرزندكشي يا پدركشي برميخوريم؛ اما همه در راه قدرت است.

رستم نه در راه كسب و يا حفظ قدرت، سهراب را كشت و نه از وجود سهراب به عنوان فرزند، رنج مي‌برد. كساني كه ناخودآگاه و عقدة رستم و چنين بحث‌هايي را مطرح كرده‌اند،  تحت تأثير ماجراي اوديپ و بيان عقدة اوديپ به وسيلة خانواده‌اي از روان‌شناسان، كه خود قابل بحث است، خواسته‌اند مشابه آن را در فرهنگ ما شبيه سازي كنند. حالا ‌چرا رستم؟!

 

در مورد قهرمانان ديگر داستان رستم و سهراب اشتباهات آنها گفته شد،  همين طور آن چه مي‌توانستند انجام دهند و ندادند كه ممكن بود از وقوع فاجعه جلوگيري كند.

رستم شجاعت و توانايي‌هاي سهراب را مي‌بيند اما دلبستة خصايص او نمي شود. اگر مي‌شد، مي‌توانست او را نصيحت كند. مي‌توانست با او سخن بگويد. حداقل مي‌توانست از او سؤال كند چرا اين همه در بارة رستم سؤال مي‌كند.

در اين داستان يك كار زشت از رستم سر مي‌زند و آن حمله به سپاه توران و كشتن بي گناهان است، در لحظه‌اي كه در جنگ با سهراب درمانده ‌شده‌ بود. (فردوسي در اين صحنه كه رستم و سهراب  به صف ايران و توران حمله و سربازان بي گناه را مي‌كشند،  نشان مي‌دهد كه  پهلوانان هم -حتي رستم -  زماني كه خسته و درمانده شوند مي‌توانند دست به اعمال وحشيانه بزنند. با شيوه‌اي هنرمندانه بي پايه بودن آرزوي سهراب نوجوان را نشان مي‌دهد. فرض كنيم رستم و سهراب مطابق برنامة سهراب بر ايران و توران فرمان برانند و با هم متحد هم باشند و فرض كنيم آن دو به سوي خودكامگي حركت كنند، آن زمان چه كسي آن‌ها را مهار خواهد كرد؟ اگر پهلواناني چون آن دو به اندك ناملايمي به كشتن بي گناهان و يا تاراج مردم بي گناه - مثل تاراج مردم اطراف دژ سپيد به وسيلة سهراب -  بپردازند،  ديگر سنگ روي سنگ بند نمي شود.  فردوسي موافق آن است كه پهلوانان وظيفة مهار خودكامگان را براي خود نگه‌دارند و وارد عرصة قدرت نشوند.)

و دست آخر نكتة بسيار عجيب،  دوري رستم و تهمينه است. در حالي كه در شاهنامه بسياري از عشاق از دو تبار مختلف با هم زندگي مي‌كنند، مثل زال و رودابه، بيژن و منيژه، كتايون و گشتاسب، چرا اين دو از هم جدا زندگي مي‌كنند؟ چرا تهمينه همراه رستم به زابل نرفته؟

در تراژدي همه چيز، خواسته و ناخواسته، رويهم جمع مي‌شود تا فاجعه به وقوع بپيوندد.

 

پنجشنبه بیست و نهم دی 1390به قلم: سیدرضامیرمعینی ™      
8:43 بعد از ظهر  

به نظر من داستان جانسوز سیاوش، شاهکار داستان‌های است. ‌ای که نام پر ارج فردوسی، شاعر چیره دست رمانتیسم ایران را با افتخار و مباهات تا جهان هست تکرار می‌کند که «نمیرم ازین پس که من زنده‌ام»

آشکار است که جاندارترین قسمت شاهنامه، جنگ ایران و توران است. شکی نیست که خونین‌ترین و خوفناک‌ترین این جنگ‌ها، همان‌ها بودند که برای انتقام خون سیاوش اتفاق افتادند.

فردوسی عاشق رزم و بزم، شیفته‌ی قد و بازو و شاعر عزم و هنر است. این شاعر که در هر جا نیرو و زیبایی را توأم می‌دید، نیرومندترین و زیباترین آفریده‌اش است. این پهلوان سیستانی که زاده‌ی الهام فردوسی است، چه کارهای خارق العاده که نمی‌کند و چه معجزاتی که از او به میان نمی‌آید!!… پهلوان اما بزرگ‌ترین اعجاز خود را در میدان جنگ برای انتقام خون «سیاوش» نشان داد.

 

خلاصه‌ی احوال سیاوش

۱٫چگونگی زایش سیاوش

۲٫ تربیت و اندیشه‌ی سیاوش

۳٫ سیاوش در توران: خواب افراسیاب و پذیرایی از سیاوش

۴٫ شهر «سیاوش گرد»

۵٫ شور بختی سیاوش: حیله‌ی گرسیوز، قتل سیاوش، سخن پایانی سیاوش.

در میان مردم چنین مشهور است که:

سیاوش پسر کیکاوس پادشاه کیانیان بیزار از عشق نامادری‌اش سودابه و بی‌وفایی پدرش کیکاوس به توران گریخت. او از طرف افراسیاب پادشاه توران به گرمی پذیرفته شد. با فرنگیس دختر خاقان ازدواج کرد. سرانجام به خشم افراسیاب دچار گشته و کشته شد. ایران و توران بر سر این خون ناروا در هم آویختند و قرن‌ها خون ریزی شد.

اما با جستجوی رموز اسطوره شناسی در داستان اندوه بار «ایلیاد» ایرانی، بر خوانندگان آشکار می‌شود که: سیاوش علاوه بر یک حقیقت ، یک رمز آغشته به شعر است. این یک نماد است.

اسطوره شناسی اوضاع دوران پیش از تاریخ را به صورتی آمیخته به تخیل بیان می‌کند. داستان‌هایی این چنین، سالنامه‌ی دیرینی هستند از آن چه که «زمان‌های پیش از تاریخ» نامیده می‌شود.

اساطیر و ‌ها از دیرباز با یکدیگر رابطه داشته و درهم آمیخته‌اند. این مورد حتی در باره‌ی ایران و توران که قرن‌ها در نبرد بودند، صدق می‌کند. این اساطیر آمیخته در قهرمانان شبیه و یا مشترک، نمود پیدا می‌کند مانند مشابهتی که در کلمات باتور (ترکی)، باگاتور (روسی)، و بهادر (فارسی) وجود دارد.

با استفاده از داستان سیاوش روشن می‌شود که هم باتور و هم بهادر یک قهمران مشترک میان ایران و توران هستند. آری هم چنان که مشهور است سیاوش به راستی یک ایرانی از نژاد خالص ایرانی نیست. فردوسی چگونگی زاده شدن او را چنین بیان می‌کند:

دو سردار از بهادران ایران، توس و گیو برای شکار به نزدیک مرزهای توران رفته بودند. در میانه‌ی شکار وجنگل ، به دختری گریزپا برخوردند. زیبایی دختر چون تیر بر دل هر دو پهلوان نشست. آن‌ها در حال شکار، هدف مژگان خدنگ این پری جنگل قرار گرفتند. پهلوانان سالخورده و سپیدموی مانند «کودکان گردو یافته» بر سر این پری بگومگو کردند. یکی گفت من او را نخست دیده‌ام. دیگری گفت من او را گرفته‌ام. هیچ کدام پس نمی‌رفت. سرانجام آن آفت جان را که دو دوست را دشمن یک دیگر کرده بود، نزد کیکاوس بردند. سرگذشت خود بیان کردند. او نیز مانند آن مرد گردو شکن، کشمکش را به نفع خود پایان داد.

به گفته‌ی فردوسی این دختر فسونگر، بلای جان پهلوانان، اصالتاً تورانی و از نسل گرسیوز برادر افراسیاب بود. بدین سان یک زیباروی تورانی از سلاله‌ی افراسیاب با شهریار ایران درآمیخت و در نتیجه:

جدا شد از او کودکی چون پری به چهره بسان بت آذری

به این «بت آذری» نام سیاوش دادند.

پرورش سیاوش را به رستم پهلوان واگذاردند. رستم او را هم چون خود دلاوری بار آورد. او جنگاوری آشنا به رزم و پهلوانی ماهر در بکارگیری اسلحه شد. با این حال او بیش‌تر از جنگ به صلح علاقه داشت.

فردوسی زیبایی را از نیرو جدا نمی‌کند. زیبایی سیاوش هوش از سر می‌ربود. روحش نیز مانند جسمش زیبا بود. او پاکدامنی آسمانی بود.

با این ویژگی‌های مردانه اما او در محیطی نامردانه به دشواری‌ها و ماجراهای مهلک برخورد کرد. نخستین ماجرا با نامادری‌اش سودابه بود. سودابه زنی بود با زیبایی مشهور، حریص و یگانه. او به سیاوش جوان نرد عشق باخت در حالی که او پسر خوانده‌اش بود. چون پاسخ رد شنید، گزارش به کیکاوس برد. با روی خراشیده به حضور رسید و گفت : پسرت سر و صورتم خراشید و خواست بر من دست یازد. این گفت و بهتانی زد. سیاوش از سر راستی سرگذشت را گفت. پادشاه در میان پسر و زنش مانده بود. به پیشنهاد مؤبدان، دستور داد تا هردو برای شناختن گناه کار از آتش بگذرند. سیاوش از آتش گذشت و در امان شد.

ماجرای دوم از نظر نتیجه مهمتر بود. خاقان توران قسمتی مهمی از ایران زمین را تصاحب کرد. کیکاوس غریو جنگ سر داد. پسرش سیاوش را فرمانده‌ی سپاهیان کرد. رستم نیز با سیاوش جنگ را به خوبی پیش برد. تورانیان از ایران زمین بیرون شدند. اکنون جنگ از دفاع به حمله عوض شد. سپاه ایران می‌باید که وارد خاک توران شود. در این میان فرستادگان افراسیاب رسیدند. افراسیاب درخواست سازش داشت. سیاوش پذیرفت. برای پایان دادن به جنگ، خبر به پدر رساند. کیکاوس از پیشنهاد سیاوش برآشفت. او را از فرماندهی بر کنار کرد. دیگری را جانشین کرد و فرمان به ادامه‌ی جنگ داد. سیاوش پیشنهاد صلح را از فرمان پدر بهتر دید. از ایران بیرون شد و با سوارانی چند به توران پناه برد.

سیاوش با این کار در پی آن بود که فرصتی برای رسیدن به هدف بزرگش بیابد. هدف این بود نگذارد خونی که آمیخته از دو کشور در وجودش بود، بیهوده بر زمین ریزد. از این رو بایسته بود که ایران و توران سازش کنند. چون پیشنهادش را نپذیرفتند، او از پدر کناره گرفته و برای پیگیری پیشنهادش به افراسیاب پناهنده شد. سیاوش که به توران گذشت، در نامه‌ای به پدر هدفش را چنین بیان می‌کند:

«من به این جوانی خرد خود را پاس داشتم. خود بر نفسم چیره شدم. حرم شهریار نخستین اندوه را بر من آورد. ناچار به گذشتن از آتش وادار شدم. از این حال نیز رسته و به جنگ پرداختم. پیروز شدم. سرانجام سازش کردم. سازشی که دو جهان از آن شاد شوند. اما قلب شاه به سنگ مبدل شد.»

نیــــامد ز مــن هیــچ کــاری پسند

گشــــادن همـــان و همان نیز بنـــد

چو چشمش ز دیدار من گشت سیر

بر سیــــر گشتــــه نباشــــم دلیــــر

افراسیاب به خواب سیاوش را دیده بود. خواب سنجان به او گفته بودند که اگر با این جوان ستیز کند یا او به دستش جان دهد، تاج و تختش پایمال می‌شود، توران ویرانه می‌گردد و خون جهان را فرامی‌گیرد. از این رو افراسیاب می‌خواست دل سیاوش را با خود همراه سازد. سیاوش نیز افراسیاب را دوست می‌داشت. می‌خواست با توران رشته‌ها ببندد تا به هدفش برسد. از این رو به پیشنهاد پدرانه سردار پیران با فرنگیس دختر افراسیاب ازدواج کرد.

افراسیاب یکی از زیباترین بخش‌های توران را برای آسایش و زندگی دامادش برگزید. سیاوش در آن جا بنایی مناسب با روحیه‌ی صلح طلبش آفرید. این بنا شاهکار جامعی از زیبایی‌های دو جهان بود. شاهنامه این بنا را که «سیاوش گرد» نام داشت، چنین توصیف می‌کند:

نه گرماش گرم و نه سرماش سرد

همــــه جای شادی و آرام خورد

نه بینی در آن شهـــر بیمــار کس

یکی بوستان از بهشت است و بس

همــه ‌ها روشن و خوش گوار

همیشه بر و بــوم او چـــون بهـــار

سردار پیران که برای گردآوری باج از دنیا به دستور افراسیاب بیرون آمده بود، بازگشته و میان گزارشات خود از «سیاوش گرد» گفت:

سیــاوش یکی جایگه ساخت نغز

پسنــدیده‌ی مـــردم پــــاک مغز

یکـــی شهر دیــدم که اندر زمین

نه بیند چنان کس به توران زمین

روز نیمی از شبانه روز است و نیمی دیگر شب. نیمی از ماه تاریک است و نیمی روشن. نیمی از سال سرد است و نیمی گرم. جهان از آغاز آفرینش صحنه‌ی نبرد دو نقطه‌ی رودررو، دو نیروی دشمن بوده است. گذشته بشر معمولاً سرگذشت این دو و ماجرای نبردشان است.

هم چنان که در هر چیز طبیعت، دو گانگی هست، گذران زمان نیز از آن در امان نیست. این دو گانگی به ویژه در دین زیبای ایرانی (زرتشتی) آشکار است: در برابر هر یک اهریمن است. اینان همواره در ستیزند. برتری گاه از آن این است و گاه آن. تا جهان هست ستیز خواهد بود.

فلسفه تاریخی فردوسی از سر تا پا بیان این دو گانگی میان هرمزد و اهریمن است. پندی که او در دهان رستم پهلوان نهاده است،

چنیـــن است رســـم ســـرای درشــت

گهی پشت به زین و گهی زین به پشت

در هر صفحه‌ی شاهنامه، در هر زمانی که سر پر سودای پهلوانی از عرش بلند به فرش پست می‌رسد، تکرار می‌شود. وقتی می‌گوید «چنین است» سرنوشت حتمی دوران و آسمان را رقم می‌خورد.

این فلسفه تنها در ماجرای رستم و «دیو سپید» شاهنامه نیست بلکه در مفیتسوفل و فائوست از آثار گوته شاعر نامی آلمان دیده می‌شود.

سیاوش سرشار از اندیشه‌های مهرآمیز، بسان فائوست فرشته‌ای است که می‌خواهد جهان را بهشتی کند اما در برابر، گرسیوز در نقش مفیستوفل با نیات شیطانی‌اش ایستاده است. او رهبری یک «شاهزاده‌ی ایرانی مهاجر» را بر سرداران توران برنمی‌تابد. از سیاوش به افراسیاب بد می‌گوید:

فـــرستاده آمـــد ز کاوس شاه

نهانی به نزدیک او چنــــد گاه

ز روم و ز چین نیزش آمد پیام

همــی یاد کاوس گیرد به جام

تبهکار ترسوست. اگر این واژگونه بخوانی، ترسو تبهکار است. این کار از ترس گرامیداشت افراسیاب بر سیاوش بود. ضرب المثل «حادثه از آن ترسوست» مشهور می‌باشد. گرسیوز مانند یاغو از قهرمانان شکسپیر به وسوسه کردن افراسیاب که طبیعتی چون اوتللو داشت، پرداخت. گرسیوز توانست با این سخن چینی‌ها افراسیاب را از راه به در کند. حال آن که پیش‌تر افراسیاب از سردار پیران نزدیک‌ترین و معتبرترین سردارش شنیده بود که:

بدین زیب و آیین که داماد تست

به خوبــی به کـــام دل شاد تست

و چقدر افراسیاب از این گفته شادمان و آسوده بود.

توطئه‌ی دستمال یاغو را می‌دانید. افراسیاب و سیاوش نیز قربانی این نیرنگ گرسیوز نابکار شدند. افراسیاب به ناگاه لشکر کشید. سپاه برآراست و «سیاوش گرد» را به تندی در میان گرفت. سیاوش و یارانش در میان سپاهیان گرفتار محاصره شدند. سیاوش خود سرنوشت و سرانجامش را پیش بینی کرده بود که:

چــــو خرم شود جای آراسته

پدید آید از هر سویی خواسته

نباید مـــرا شاد بـــودن بســی

نشنیـــد برین کاخ دیگر کسی

با چنین حسی چون شنید که افراسیاب سپاه آراسته و آماده نبرد است، تصمیم به فرار گرفت اما نگریخت. همه‌ی راه‌ها را بسته یافت در چنین حالی خود را به تقدیر سپرد. یاران وفادارش خواستند تا ایستادگی کنند، اما

چگفت آن خردمند با رأی و هوش

کـــه با اختـــر بد بمردی مــکوش

سیاوش با افراسیاب رو به رو آمد و گفت:

چرا جنگجـــو آمـــدی با سپاه

چرا کشت خواهی مرا بی گناه

خواست افراسیاب را از آرام نماید اما گرسیوز نابکار فرصت نداد و شیطان صفتانه سیاوش را خطاب کرد وگفت:

گـــر ایدر چنین بی‌گناه آمدی

چـــرا با زره نزد شـــــاه آمدی

پذیره شدن زین نشان راه نیست

کمـــان و زه هدیه‌ی شاه نیست

دیگر همه چیز به پایان بود. قلب افراسیاب از مهر خالی شده و نیرنگ گرسیوز خردش را گوشه نشین کرده بود. او گفته مؤبدان را فراموش کرد:

اگـــر با سیاوش کند شــاه جنگ

چو دیبه شود روی گیتی به رنگ

وگـر او شود کشته بر دست شاه

به توران نماند سر و تخت و گاه

سرازیــــر آشوب گـــردد زمین

ز بهــــر سیاوش بجنــگ و بکین

خشم چشمان افراسیاب را بسته بود. به جلاد دستور داد سر هم چون «بت آذری» سیاوش را از تن جدا کنند. در این لحظه‌ی ترسناک، فرنگیس دختر افراسیاب آمد. دلسوخته حکایت از بی‌گناهی سیاوش کرد. از پدر خواهش نمود. خواست تا سیاوش بخشیده گردد. اما با این خواهش‌ها او کاری از پیش نبرد. کم مانده بود که خود نیز کشته شود. تنها با خواهش برخی ندیمگان مجازات مرگ او به زندان تغییر یافت.

کار جلاد را سرداری به نام کرو انجام می‌داد. این شخص در یک همآوردی، از سیاوش شکست خورده بود. اکنون خواستار بود که در این فرصت گرانبها سیاوش را بکشد. چون خنجر انتقام کرو با کینه‌ای تلخ، بر گردن بی‌گناه سیاوش رفت، آن ستمدیده بزرگ صلح ایران و توران در پایان گفت:

از ایران و توران برآیـد خروش

جهانی ز خون من آید به جوش

پنجشنبه بیست و نهم دی 1390به قلم: سیدرضامیرمعینی ™      
8:41 بعد از ظهر  

پنجشنبه بیست و نهم دی 1390به قلم: سیدرضامیرمعینی ™      
8:33 بعد از ظهر  

پنجشنبه بیست و نهم دی 1390به قلم: سیدرضامیرمعینی ™      
8:26 بعد از ظهر  
از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد برای دیگر کاربردها، اژی‌دهاک (ابهام‌زدایی) را ببینید. نسخه خطی شاهنامه: فریدون ضحاک را شکست می دهد.
ضَحاک (اوستایی:اَژی دهاکه/AŽI DAHĀKA؛ ارمنی: اَدَهَک/Àdahak)[۱] از پادشاهان اسطوره‌ای ایرانیان است. در شاهنامه پسر مرداس و فرمانروای دشت نیزه وران است. او پس از کشتن پدرش بر تخت می نشیند. ایرانیان که از ستم های جمشید پادشاه ایران زمین به ستوه آمده بودند به سراغ وی رفته و او را به شاهی می پذیرند. با بوسهٔ ابلیس، بر دوش ضحاک دو مار می‌روید. ابلیس به دست یاری او آمده و می‌گوید که باید در هر روز مغز سر دو جوان را به مارها خوراند تا گزندی به او نرسد. و بدین‌سان روزگار فرمانروایی او هزار سال به درازا می‌کشد تا این که آهنگری به نام کاوه به پا می‌خیزد، چرم پارهٔ آهنگری‌اش، درفش کاویانی را بر می‌افرازد و مردم را به پشتیبانی فریدون و جنگ با ضحاک می‌خواند. فریدون ضحاک را در البرز کوه (دماوند) به بند می‌کشد. محتویات  [نهفتن]  ۱ ضحاک در اوستا۲ ضحاک در نوشته‌های پهلوی۳ ضحاک در شاهنامه فردوسی ۳.۱ داستان ضحاک با پدرش۳.۲ فریب اهریمن۳.۳ روییدن مار بر دوش ضحاک۳.۴ گرفتار شدن جمشید۳.۵ خواب دیدن ضحاک۳.۶ زادن فریدون۳.۷ خبر یافتن ضحاک۳.۸ آگاه شدن فریدون ازپشت (نسب) خود۳.۹ خشم فریدون۳.۱۰ بیم ضحاک و گرفتن گواهی بر دادگری خویش۳.۱۱ داستان کاوه۳.۱۲ درفش کاویانی و چرایی نام آن۳.۱۳ پایان کار ضحاک۳.۱۴ به بند کشیدن فریدون ضحاک را در کوه دماوند ۴ ضحاک در نوشته‌های فارسی میانه ۴.۱ معجم البلدان۴.۲ مروج الذهب۴.۳ علی ابن زید۴.۴ اخبار الطوال۴.۵ المسالک و الممالک۴.۶ تاریخ طبری۴.۷ تاریخ گردیزی۴.۸ تاریخ قم۴.۹ آثار الباقیه۴.۱۰ تجارب الامم۴.۱۱ دیگر نوشته‌های فارسی میانه که در آن‌ها گزارش‌های داستان ضحاک آمده‌است۴.۱۲ به کشته شدن ضحاک به دست فریدون در این نوشته‌ها نیز اشاره رفته‌است ۵ منابع۶ جُستارهای وابسته ضحاک در اوستا [ویرایش] ضحاک بر تخت شاهی در اوستا، (یسنا ۷ -۹؛ یشت‌ها ۳۳ - ۳۴:۵ ؛ ۱۴: ۴۰ ؛ ۲۷:۱۹)؛ ضحاک (در اوستا: اژی دهاک‌) اژدهایی سه سر است که ثریتونا (= فریدون‌) با او می‌جنگد. تنها در نوشته‌های پس از اوستا است که او را به شکل یکی از مردمان می‌بینیم. در فرهنگ واژه‌های اوستا (بهرامی، احسان. فرهنگ واژه‌های اوستا. نشر بلخ.۱۳۶۹) واژهٔ دَهَه کَهَ برابر با ویران‌گر، نابود سازنده و واژهٔ دَهاکَه برابر با گزیدن، نیش زدن، اژدها و واژهٔ اژی دهاک برابر با مار نیش زننده، زهاک (ضحاک‌) آمده‌است. در پی نوشت واژهٔ اژی دهاک در فرهنگ واژه‌های اوستا می‌خوانیم: «در شاهنامه، فردوسی او را یک مردی شناسانده که دو مار به انگیزهٔ بوسهٔ اهریمن از شانه‌هایش درآمده بود و سالیان دراز در ایران به ستم کاری و کشتار جوانان ایران و سود جویی ازمغز آنان برای خورش مارها ی روی شانه‌هایش می‌پرداخت تا سر انجام با رستاخیز کاوه آهنگر و فریدون پور آبتین، زهاک دستگیر و در دماوند زندانی گردید. واژهٔ اژدها یک واژهٔ اسطوره‌ای است و آن باید کوه آتشفشان ویرانگر و نابود کننده باشد.» (فرهنگ واژه‌های اوستا، بهرامی، احسان. به یاری فریدون جنیدی. ص ۷۱۰) در اوستا چگونگی نبردهای ضحاک با سه دشمنش، آتش (آتَر)، جم (یمه‌)، و فریدون (ثری ایدون‌) گزارش شده‌است. در اوستا ضحاک با پاژنام (ضفت‌) ثری زَفَن برابر با سه پوزه و سه دهن و ثری کَمِرِذ برابر با سه کله یا سر نیز آمده‌است. در اوستا، یشت ۱۹-۳۷ چنین می‌خوانیم: (فریدون‌) که کشت (مار) زهاک سه پوزهٔ سه سر را با شش چشم و هزار گونه دریافت (ادراک)، آن دیو بسیار توانای دروغگو را. بر پایه گزارش اوستا، ضحاک مردی سه سر، سه پوزه و شش چشم و دارای هزارگونه چالاکی و از مردم بابل است، سرزمینی که ایرانیان طایفه‌ای عرب نژاد از ساکنان آنجا را تازی می‌نامیدند؛ نامی که بعدها به همه اعراب دادند. در اوستا همچنین آمده‌است که ضحاک درسرزمین بوری بر چکاد (قله‌) کوهی برای اَرِدویسوَر اَناهیتا، فدیه و پیشکش بسیار کرد و از وی خواست که او را یاری دهد تا هر هفت کشور را از آدمی تهی سازد ولی او خواهش او را برنیاورد. در آبان یشت، کردهٔ ۸ چنین می‌خوانیم: ۲۹ «اَژی­دَهاکِ» سه پوزه در زمین «بَوری» صد اسب و هزار گاو و ده هزار گوسفند او را پیشکش آورد... ۳۰ و از وی خواستار شد: ای اَرِدویسوَر اَناهیتا ! ای نیک ! ای تواناترین ! مرا این کامیابی ارزانی دار که من هفت کشور را از مردمان تهی کنم. در اوستا زاده شدن فریدون ارمغانی است که به آبتین، پدر فریدون و در پی ساختن نوشابهٔ هوم برای دومین بار در جهان به دستش، به او داده شده‌است و همان گاه ارمغان پیروزی او بر اژی دهاک نیز داده شده‌است. در یسنا، هات ۹ چنین می‌خوانیم: (۶) ای هَوم ِ ! کدامین کس، دیگر باره در میان مردمان جهان استومند، از تو نوشابه برگرفت‌؟ کدام پاداش بدو داده شد و کدام بهروزی بدو رسید؟ (۷) آنگاه هَوم ِ اَشَوَن دور دارنده مرگ، مرا پاسخ گفت: دومین بار در میان مردمان جهان استومند، «آتبین» از من نوشابه برگرفت و این پاداش بدو داده شد و این بهروزی بدو رسید که او را پسری زاده شد: «فریدون» از خاندان توانا... (۸) ... آن که «اژی دهاک» را فرو کوفت؛ [ اژی دهاک ] سه پوزه سه کله شش چشم را، آن دارنده هزار [ گونه ] چالاکی را، آن دیو بسیار زورمند دروج را، آن دروند آسیب رسان جهان را، آن زورمندترین دروجی را که اهریمن برای تباه کردن جهان اشه، به پتیارگی در جهان استومند بیافرید. همچنین داستان خواستار شدن فریدون از اهورامزدا پیروزی بر ضحاک را، در آبان یشت، کردهٔ ۸ چنین می‌خوانیم: (۳۳) فریدون پسر آتبین از خاندان توانا، در سرزمین چهار گوشه­ی وَرِنَ، صد اسب و هزار گاو و ده هزار گوسفند او را پیشکش آورد... (۳۴) و از وی خواستار شد: ای اَرِدویسوَر اَناهیتا ! ای نیک ! ای تواناترین ! مرا این کامیابی ارزانی دار که من بر «اَژی­دهاک» - [ اژی­دهاک ِ ] سه پوزه­ی سه کله­ی شش چشم، آن دارنده­ی هزار [ گونه ] چالاکی، آن دیو بسیار آرزومند ِدروج، آن دُروَند ِ آسیب رسان ِجهان و آن زورمندترین دروجی که اَهریمن برای تباه کردن جهان ِاَشَه، به پتیارگی در جهان اَستومَند بیافرید - پیروز شوم و هر دو همسرش «سَنگهَوک» و «اَرنَوَک» را - که برازنده­ی نگاهداری خاندان و شایسته­ی زایش و افزایش دودمانند - از وی بِرُبایم. (۳۵) اَرِدویسوَر اَناهیتا - که همیشه خواستار زَور نیاز کننده و به‌ایین پیشکش آورنده را کامروا کند - او را کامیابی بخشید. ولی پس از چیرگی فریدون بر ضحاک، اهورمزدا فریدون را از کشتن ضحاک بازداشت و گفت: «اگر تو ضحاک را بکشی زمین از باشندگان موذی و زیان آور پر خواهد شد.» پس فریدون ضحاک را به بند کشید و در غاری به چکاد دماوند بیاویخت. درپایان زمان، ضحاک زنجیر خود را خواهد گسست و یک سوم از مردم و ستوران را نابود خواهد کرد. آن گاه اهورامزدا گرشاسب را از زابلستان برمی‌انگیزد تا آن نابکار را از میان بردارد. گمان می‌رود که داستان این نجات از خاطره هجوم مردمان سامی که پیش از به پادشاهی رسیدن مادها و هخامنشیان بارها به ایران حمله آوردند سرچشمه گرفته باشد. به گمانی دیگر، ممکن است این افسانه منشاء طبیعی داشته باشد، زیرا در روزگاران گذشته کوه دماوند آتش فشانی فعال بود که هرچند یک بار به خروش درمی‌آمد و رودهای گدازه از آن بسان مارهایی دهشتناک و آتشین سرازیر می‌شدند. داستان به بند کشیده شدن ضحاک در دماوند شاید هم زمان با فروکش کردن آتش فشانی‌های دماوند پیدا شده باشد. همچنان که هراس همیشگی از بند گسستن دوباره ضحاک نیز نشانی از نگرانی پیرامون فعالیت دوباره این آتش فشان دارد. سبب آنکه فریدون ضحاک را نمی‌کشد در سودکار نسک چنین آمده‌است که چون فریدون چند بار کوشش به کشتن او می‌کند و زهاک از پای در نمی‌آید، سرانجام اهورامزدا به او پیام می‌دهد که زهاک نباید کشته شود زیرا با کشته شدن او هزاران جانور موذی مانند مار و عقرب و خزنده‌های زهر آگین از بدنش در جهان پراکنده خواهند شد. پس بهتر آنکه فریدون او را در کوهی به بند کشد. ضحاک در نوشته‌های پهلوی [ویرایش] در نوشته‌های پهلوی چون بُن دهش ۶ -۳۱ او را گاه دهاک و گاه اژی دهاک می‌خوانند و تا آن جا پیش می‌رود که تا چهارده پشت او را بر می‌شمارد و سرانجام او را به اهریمن می‌رساند. در نوشته‌های پهلوی، ضحاک با پاژنام (صفت‌) بیور اسب برابر با دارندهٔ هزار اسب (اسبان بسیار) نیز آمده‌است. چگونگی برخاستن ضحاک در پایان زمان و نبرد او با گرشاسپ در اوستا نیامده‌است. برای آگاهی از چگونگی این نبرد و سرنوشت ضحاک باید به زند وهومن یسن نگاه کنیم. در آن جا چنین می‌خوانیم: در هزارهٔ هوشیدر ماه ‌(دومین هزاره از سه هزارهٔ نجات بخشی جهان در جهان بینی زرتشتی‌) مردم در پزشکی چنان ماهر باشند و دارو و درمان چنان به کار آورند و برند که جز به مرگ دادستانی (مرگ مقدّر) نمیرند، اگر چه به شمشیر و کارد بزنند و کشند..... پس بی دینی، از روی کین برخیزد و به بالای آن کوه دماوند به سوی بیور اسب (ضحاک‌) رود و گوید: اکنون نُه هزار سال است، فریدون زنده نیست، چرا تو این بند نگسلی و بر نخیزی که این جهان پر از مردم است....... اژدها از بیم فریدون نخست آن بند را نگسلد تا آن که آن بد کار آن بند را وچوب را از بُن بگسلد. پس زور ِ دهاک افزوده شود، بند را از بُن بگسلد، به تازش ایستد (یورش آغاز کند)، همان جا آن بد کار را ببلعد و گناه را کردن را در جهان رواج دهد و بی شمار گناهِ گران کند. یک سوم از مردم و گاو و گوسپند و آفریدگان دیگر اهورامزدا را ببلعد و آب و اتش و گیاه را تباه کند. پس آب و آتش و گیاه پیش اورمزد خدای به گِله ایستند و بنالند که فریدون را باز زنده کن تا اژدها را بکشد، چه اگر تو ای اورمزد این نکنی ما در جهان نتوانیم بود. آتش گوید روشنی ندهم، و آب گوید که روان نشوم، و پس من دادار اورمزد به سروش و ایزد نریو سنگ گویم که: تن گرشاسپ سام را بجنبانند تا برخیزد. پس سروش و ایزد نریو سنگ به سوی گرشاسپ روند، سه بار بانگ کنند، بار چهارم سام با پیروزگری برخیزد، به نبرد اژدها رودو او (اژدها) سخن گرشاسپ نشنود، و گرشاسپ گُرز پیروزگر بر سر اژدها بکوبد و او را بزند و بکشد. پس رنج و پتیاره از این جهان برود تا هزاره را به پایان رسانم. پس سوشیانس آفرینش را دوباره پاک بسازد و رستاخیز و تن ِ پسین باشد. بر پایهٔ روایات کُهن پهلوی، پهلوانی که می‌تواند ضحاک را یکسره از بین ببرد، گرشاسب، پهلوان افسانه‌ای ایران است که در هزارهٔ چهارم، ضحاک را که بند گسسته و جهان را برآشفته‌است از پای در خواهد انداخت: «در آن هزاره، ضحاک از بند برهد؛ و فرمانروایی بر دیوان و مردمان را فراز گیرد. چنین گوید که: «هر که آب و آتش و گیاه را نیازارد، پس بیاورید؛ تا او را بجویم.» و آتش و آب و گیاه از بدی که مردمان بر آنان کنند، پیش هرمزد شکوه کنند؛ و گویند که: «فریدون را برخیزان تا ضحاک را بکشد؛ چه اگر جز این باشد، به زمین نباشیم.» پس هرمزد با امشاسپندان به نزدیک روان فریدون رود. بدو گوید که: «برخیز و ضحاک را بکش!» روان فریدون گوید که: «من کشتن نتوانم. نزد روان سامان گرشاسب روید.» پس هرمزد با امشاسپندان به نزدیک روان سامان رود؛ سامان گرشاسب را برخیزاند؛ و او ضحاک را بکشد.» (روایت پهلوی، ترجمه مهشید میرفخرایی، مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی تهران، ۱۳۶۷، ص ۶۰) ضحاک در شاهنامه فردوسی [ویرایش] چکیدهٔ گزارش شاهنامه : دوران ضحاک هزارسال بود. رفته رفته خردمندی و راستی نهان گشت و خرافات و گزند آشکارا. شهرناز و ارنواز (دختران جمشید) را به نزد ضحاک بردند. در آن زمان هرشب دو مرد را می‌گرفتند و از مغز سرآنان خوارک برای ماران ضحاک فراهم می‌آوردند. روزی دو تن بنامهای ارمایل و گرمایل چاره اندیشیدند تا به آشپزخانه ضحاک راه یابند تا روزی یک نفر که خونشان را می‌ریزند، رها سازند. چون دژخیمان دو مرد جوان را برای کشتن آورده وبرزمین افکندند، یکی را کشتند ومغزش را با مغزسرگوسفند آمیخته و به دیگری گفتند که در کوه و بیابان پنهان شود. بدین سان هرماه سی جوان را آزاد می‌ساختند و چندین بُز و میش بدیشان دادند تا راه دشتها را پیش گیرند. به گزارش شاهنامه اکنون کُردان از آن نژادند. داستان ضحاک با پدرش [ویرایش] ضحاک فرزند امیری نیک سرشت و دادگر به نام مرداس بود. اهریمن که در جهان جز فتنه و آشوب کاری نداشت کمر به گمراه کردن ضحاک جوان بست. پس خود را به شکل مردی نیک خواه و آراسته درآورد و نزد ضحاک رفت و سر در گوش او گذاشت و سخنهای نغز و فریبنده گفت. ضحاک فریفته او شد. آنگاه اهریمن گفت:«ای ضحاک، می‌خواهم رازی با تو درمیان بگذارم. اما باید سوگند بخوری که این راز را با کسی نگویی.» ضحاک سوگند خورد. اهریمن چون بی بیم (مطمئن) شد گفت:«چرا باید تا چون تو جوانی هست پدر پیرت پادشاهی کند؟ چرا سستی می‌کنی؟ پدرت را از میان بردار و خود پادشاه شو. همه کاخ و گنج و سپاه از آن تو خواهد شد.» ضحاک که جوانی تهی مغز بود دلش از راه به در رفت و در کشتن پدر با اهریمن یار شد. اما نمی‌دانست چگونه پدر را نابود کند. اهریمن گفت:«اندوهگین مباش چاره این کار با من است.» مرداس باغی دلکش داشت. هر روز بامداد از خواب برمی‌خواست و پیش از دمیدن آفتاب در آن به نیایش می‌پرداخت. اهریمن بر سر راه او چاهی کند و روی آن را با شاخ و برگ پوشانید. روز دیگر مرداس نگون بخت که برای نیایش می‌رفت در چاه افتاد و کشته شد و ضحاک ناسپاس بر تخت شاهی نشست. فریب اهریمن [ویرایش] چون ضحاک پادشاه شد، اهریمن خود را به صورت جوانی خردمند و سخنگو آراست و نزد ضحاک رفت و گفت:«من مردی هنرمندم و هنرم ساختن خورشها و غذاهای شاهانه‌است.» ضحاک ساختن غذا و آراستن سفره را به او واگذاشت. اهریمن سفره بسیار رنگینی با خورشهای گوناگون و گوارا از پرندگان و چهارپایان، آماده کرد. ضحاک خشنود شد. روز دیگرسفره رنگین تری فراهم کرد و همچنین هر روز غذای بهتری می‌ساخت. روز چهارم ضحاک شکم پرور چنان شاد شد که رو به جوان کرد و گفت:«هر چه آرزو داری از من بخواه.» اهریمن که جویای این زمان بود گفت:«شاها، دل من از مهر تو لبریز است و جز شادی تو چیزی نمی‌خواهم. تنها یک آرزو دارم و آن اینکه اجازه دهی دو کتف تو را از راه بندگی ببوسم.» ضحاک اجازه داد. اهریمن لب بر دو کتف شاه نهاد و ناگاه از روی زمین ناپدید شد. روییدن مار بر دوش ضحاک [ویرایش] بر جای بوسهٔ لبان اهریمن، بر دو کتف ضحاک دو مار سیاه روئید. مارها را از بن بریدند، اما به جای آنها بی درنگ دو مار دیگر روئید. ضحاک پریشان شد و در پی چاره افتاد. پزشکان هر چه کوشیدند سودمند نیافتاد. وقتی همه پزشکان درماندند اهریمن خود را به شکل پزشکی ماهر درآورد و نزد ضحاک رفت و گفت:«بریدن ماران سودی ندارد. داروی این درد مغز سر انسان است. برای آنکه ماران آرام باشند و گزندی نرسانند چاره آنست که هر روز دو تن را بکشند و از مغز سر آنها برای ماران خورش بسازند. شاید از این راه سرانجام، ماران بمیرند.» اهریمن که با آدمیان و آسودگی آنان دشمن بود، می‌خواست از این راه همه مردم را به کشتن دهد و تخمهٔ آدمیان را براندازد. گرفتار شدن جمشید [ویرایش] ضحاک، امر کرد تا جمشید را به دو نیم کنند. در همین روزگار بود که جمشید را خود بینی فرا گرفت و فره ایزدی از او دور شد. ضحاک زمان را دریافت و به ایران تاخت. بسیاری از ایرانیان که در جستجو ی پادشاهی نو بودند به او روی آوردند و بی خبر از بیداد و ستمگری ضحاک او را بر خود پادشاه کردند. ضحاک سپاهی فراوانی آماده کرد و به دستگیری جمشید فرستاد. جمشید تا صد سال خود را از دیده‌ها نهان می‌داشت. اما سر انجام در کنار دریای چین بدام افتاد. ضحاک فرمان داد تا او را با ارّه به دو نیم کردند و خود تخت و تاج و گنج و کاخ او را به دست گرفت. جمشید سراسر هفتصد سال زیست و هرچند به فره وشکوه او پادشاهی نبود سر انجام به تیره بختی از جهان رفت. جمشید دو دختر خوب رو داشت: یکی شهر نواز و دیگری ارنواز. این دو نیز در دست ضحاک ستمگر اسیر شدند و از ترس به فرمان او در آمدند. ضحاک هر دو را به کاخ خود برد و آنان را به همراهی دو تن دیگر (ارمایل و گرمایل‌) به پرستاری و خورشگری ماران گماشت. گماشتگان ضحاک هر روز دو تن را به ستم می‌گرفتند و به آشپزخانه می‌آوردند تا مغزشان را خوراک ماران کنند. اما شهر نواز و ارنواز و آن دو تن که نیک دل بودند و تاب این ستمگری را نداشتند هر روز یکی از آنان را آزاد می‌کردند و روانه کوه و دشت می‌نمودند و به جای مغز او از مغز سر گوسفند خورش می‌ساختند. نام دختران جمشید در اوستا: ارنواز در اوستا با نام‌های اَرِنَواچی و اَرِنَواچ آمده‌است. در پی نوشت نام ارنواز در فرهنگ واژه‌های اوستا آمده‌است: ارنواز (ارنواجی‌) به برگردان پرفسور کانگا نام یکی از خواهران جمشید شاه است. بنا بر شاهنامهٔ فردوسی ارنواز نام یکی از دختران جمشید است که هنگامیه که ضحاک به جمشید شاه پیروز شد او و خواهرش شهرناز، هر دو به دست ضحاک افتادند و سرانجام به دست فریدون از بند ضحاک رهایی یافتند. از نام شهرناز در فرهنگ واژه‌های اوستا چیزی یافت نشد. خواب دیدن ضحاک [ویرایش] ضحاک سالیان دراز به ستم و بی داد پادشاهی کرد و گروه بسیاری از مردم بی گناه را برای خوراک ماران به کشتن داد. کینه او در دلها نشست و خشم مردم بالا گرفت. یک شب که ضحاک در کاخ شاهی خفته بود در خواب دید که ناگهان سه مرد جنگی پیدا شدند و بسوی اوروی آوردند. از آن میان آنکه کوچک‌تر بود و پهلوانی دلاور بود بر وی تاخت و گرز گران خود را بر سر او کوفت. آن گاه دست و پای او را با بند چرمی بست و کشان کشان به‌طرف کوه دماوند کشید، در حالی که گروه بسیاری از مردم در پی او روان بودند. ضحاک به خود پیچید و ناگهان از خواب بیدار شد و چنان فریادی برآورد که ستونهای کاخ به لرزه افتادند. ارنواز دختر جمشید که در کنار او بود حیرت کرد و سبب این آشفتگی را جویا شد. چون دانست ضحاک چنین خوابی دیده‌است گفت باید خردمندان و دانشوران را از هر گوشه‌ای بخوانی و از آنها بخواهی تا خواب تو را بگزارند (تعبیر کنند). ضحاک چنین کرد و خردمندان و خواب گزاران را به بارگاه خواست و خواب خود را باز گفت. همه خاموش ماندند جز یک تن که بی باک تر بود. وی گفت:«شاها، گزارش خواب تو این است که روزگارت به پایان رسیده و دیگری به جای تو بر تخت شاهی خواهد نشست. فریدون نامی در جستجو ی تاج و تخت شاهی بر می‌آید و تورا با گرز گران از پای در می‌آورد و در بند می‌کشد.» از شنیدن این سخنان ضحاک مدهوش شد. چون به خود آمد در فکر چاره افتاد. اندیشید که دشمن او فریدون است. پس دستور داد تا سراسر کشور را بجویند و فریدون را بیابند و به دست او بسپارند. دیگر خواب و آرام نداشت. زادن فریدون [ویرایش] از ایرانیان آزاده مردی بود بنام آبتین که نژادش به شاهان قدیم ایران و تهمورث دیو بند می‌رسید. زن وی فرانک نام داشت. از این دو فرزندی نیک چهره و خجسته زاده شد. او را فریدون نام نهادند. فریدون چون خورشید تابنده بود و فره و شکوه جمشیدی داشت. آبتین بر جان خود ترسان بود و از بیم ضحاک گریزان. سر انجام روزی گماشتگان ضحاک که برای مارهای شانه‌های وی در پی خوراک می‌گشتند به آبتین بر خوردند. او را به بند کشیدند و به دژخیمان سپردند. فرانک، مادر فریدون، بی شوهر ماند و وقتی دانست ضحاک در خواب دیده که شکستش به دست فریدون است بیمناک شد. فریدون را که کودکی خردسال بود برداشت و به چمن زاری برد که چراگاه گاوی نامور به نام بُر مایه بود. از نگهبان مرغزار بزاری در خواست کرد که فریدون را چون فرزندی خود بپذیرد و به شیر برمایه بپرورد تا از ستم ضحاک دور بماند. خبر یافتن ضحاک [ویرایش] نگهبان مرغزار پذیرفت و سه سال فریدون را نزد خود نگاه داشت و به شیر گاو پرورد. اما ضحاک دست از جستجو بر نداشت و سر انجام دانست که فریدون را برمایه در مرغزار می‌پرورد. گماشتگان خود را به دستگیری فریدون فرستاد. فرانک آگاه شد و دوان دوان به مرغزار آمد و فریدون را برداشت و از بیم ضحاک رو به دشت گذاشت و به جانب کوه البرز روان شد. در البرز کوه فرانک فریدون را به پارسائی که در آنجا خانه داشت و از کار دنیا دور بود سپرد و گفت«ای نیکمرد، پدر این کودک فدای ماران ضحاک شد. ولی فریدون روزی سرور و پیشوای مردمان خواهدشد و کین کشتگان را از ضحاک ستمگر باز خواهد گرفت. تو فریدون را چون پدر باش و او را چون فرزند خود بپرور.» مرد پارسا پذیرفت وبه پرورش فریدون کمر بست. آگاه شدن فریدون ازپشت (نسب) خود [ویرایش] سالی چند گذشت و فریدون بزرگ شد. جوانی بلند بالا و زورمند و دلاورشد. اما نمی‌دانست فرزند کیست. چون شانزده ساله شد از کوه به دشت آمد و نزد مادر خود رفت و از او خواست تا بگوید پدرش کیست و از کدام نژاد است. آنگاه فرانک راز پنهان را آشکار کرد و گفت«ای فرند دلیر، پدر تو آزاد مردی از ایرانیان بود. نژاد کیانی داشت و نسبتش به پشت تهمورث دیوبند پادشاه نامدار می‌رسید. مردی خردمند و نیک سرشت و بی آزار بود. ضحاک ستمگر او را به دژخیمان سپرد تا از مغزش برای ماران خورش ساختند. من بی شوهر شدم و تو بی پدر ماندی. آنگاه ضحاک خوابی دید و اختر شناسان و خواب گزاران گفتند که فریدون نامی از ایرانیان به جنگ وی بر خواهد خاست و او را به گرز گران خواهد کوفت. ضحاک در جستجوی تو افتاد. من از بیم تو را به نگهبان مرغزاری سپردم تا تورا پیش گاو گرانمایه‌ای که داشت بپرورد. به ضحاک آگاهی رسید. ضحاک گاو را کشت و خانه ما را ویران کرد. ناچار از خانه بریدم و تو را از ترس مار دوش ستمگر به البرز کوه پناه دادم.» خشم فریدون [ویرایش] فریدون چون داستان را شنید خونش به جوش آمد و دلش پر درد شد و آتش کین در درونش زبانه کشید. رو به مادر کرد و گفت:«مادر، اکنون که این ضحاک ستمگر روزگار ما را تباه کرده و این همه از ایرانیان را به خاک و خون کشیده من نیز روزگارش را تباه خواهم ساخت. دست به شمشیر خواهم برد و کاخ وایوان او را با خاک یکسان خواهم کرد.» فرانک گفت:«فرزند دلاورم، این سخن از روی دانایی نیست. تو نمی‌توانی با جهانی در افتی. ضحاک ستمگر زورمند است و سپاه فراوان دارد. هر زمان که بخواهد از هر کشور صد هزار مرد جنگی آماده کارزار به خدمتش می‌آیند. جوانی مکن و روی از پند مادر مپیچ و تا راه و چاره کار را نیافته‌ای دست به شمشیرمبر.» بیم ضحاک و گرفتن گواهی بر دادگری خویش [ویرایش] از آن سوی ضحاک از اندیشه فریدون پیوسته نگران و ترسان بود و گاه به گاه از وحشت نام فریدون را بر زبان می‌راند. می‌دانست که فریدون زنده‌است و به خون او تشنه. روزی ضحاک فرمان داد تا بارگاه را آراستند. خود بر تخت عاج نشست و تاج فیروز ه بر سر گذاشت و دستور داد تا موبدان شهر را بخوانند. آنگاه روی به آنان کرد و گفت:«شما آگاهید که من دشمنی بزرگ دارم که گرچه جوان است اما دلیر و نام جوست و در پی بر انداختن تاج و تخت من است. جانم ازاندیشه این دشمن همیشه در بیم است. باید چاره‌ای جست: باید گواهی نوشت که من پادشاهی دادگر و بخشنده‌ام و جز راستی و نیکی نورزیده‌ام تا دشمن بد خواه بهانه کین جوئی نداشته باشد. باید همه بزرگان و نامداران این نامه را گواهی کنند.» ضحاک ستمگر و تند خو بود. از ترس خشمش همه بر دادگری ونیکی و بخشندگی ضحاک ستمگر گواهی نوشتند. داستان کاوه [ویرایش] ضحاک چنان از فریدون به ترس و بیم افتاده بود که روزی بزرگان و نامداران را انجمن کرد تا بر دادگری و بخشندگی او گواهی بنویسند و آن را مُهر کنند - همهٔ بزرگان موبدان از ترس جانشان با ضحاک هم داستان شدند و بر دادگری او گواهی کردند. در همین هنگام بانگی از بیرون به گوش ضحاک رسید که فریاد می‌کرد - فرمان داد تا کسی را که فریاد می‌کند به نزدش ببرند - او کسی نبود جز کاوهٔ آهنگر. کاوه فریاد زد که فرزندان من همه برای ساختن خورش مارانت کشته شدند و هم اکنون آخرین فرزندم را نیز میخواهند بکشند - ضحاک فرمان می‌دهد تا فرزند او را آزاد کنند و از کاوه می‌خواهد تا او نیز آن گواهی را مُهر کند. کاوه نامه را پاره کرده و به زیر پا می‌اندازد و بیرون می‌رود. سران از این کار کاوه به خشم می‌آیند و از ضحاک می‌پرسند چرا کاوه را زینهار دادی؟ او پاسخ می‌دهد که نمی‌دانم چرا پنداشتم میان من و او کوهی از آهن است و دست من بر کاوه کوتاه. درفش کاویانی و چرایی نام آن [ویرایش] کاوه وقتی از بارگاه ضحاک بیرون می‌آید چرم آهنگریش را بر سر نیزه‌ای می‌زند و مردم را گرد خود گروه می‌کند و به سوی فریدون می‌رودند. این در جهان نخستین بار بود که پرچم به دست گرفته شد تا دوستان از دشمنان شناخته شوند. فریدون با دیدن سپاه کاوه شاد شد و آن پرچم را به گوهرهای گوناگون بیاراست و نامش را درفش کاویانی نهاد. فریدون پس از تاج گذاری پیش مادر می‌رود و رخصت می‌گیرد تا به جنگ با ضحاک برود. فرانک برای او نیایش می‌کند و آرزوی کامیابی. فریدون به دو برادر بزرگ‌تر از خودش به نامهای کیانوش و پرمایه می‌گوید تا به یاری آهنگران رفته و گرزی مانند سر گاومیش بسازند. آن گرز را گرز گاو سر می‌نامند. پایان کار ضحاک [ویرایش] فریدون در روز ششم ماه (ایرانیان به روز ششم ماه خرداد روز می‌گفتند) با سپاهیان به جنگ ضحاک رفت. به نزدیکی اروند رود که تازیان آن را دجله می‌خوانند می‌رسد. فریدون از نگهبان رود خواست تا همهٔ سپاهیانش را با کشتی به آن سوی رود برساند. ولی نگهبان گفت فرمان پادشاه است که کسی بدون فرمان (مجوز) و مُهر شاه اجازه گذر از این رود را ندارد. فریدون از شنیدن این سخن خشمگین شد و بر اسب خویش (گلرنگ) نشست و بی باکانه به آب زد. سپاهیانش نیز به پیروی از او به آب زدند و تا آنجا داخل آب شدند که زین اسبان به درون آب رفته بود. چون به خشکی رسیدند به سوی دژ (قلعه) ضحاک در گنگ دژهوخت رفتند. فریدون یک میل مانده دژ ضحاک را دید. دژ ضحاک چنان سربه آسمان می‌کشید که گویی می‌خواست ستاره از آسمان برباید. فریدون بی درنگ به یارانش می‌گوید که جنگ را آغاز کنند و خود با گرز گران در دست و سوار بر اسب تیزتک، چو زبانهٔ آتش از برابر دژبانان ضحاک جهید و به درون دژ رفت. فریدون، نشان ضحاک را که جز به نام پرودگار بود، به زیرکشید. با گرزگران سردمداران ضحاک را نابود کرد و برتخت نشست. به بند کشیدن فریدون ضحاک را در کوه دماوند [ویرایش] فریدون هنگامی بر ضحاک ماردوش چیرگی پیدا می‌کند به ناگاه سروشی بر وی فرو آمده و او را از کشتن ضحاک اژدهافش باز می‌دارد و از فریدون می‌خواهد که او را در کوه به بند کشد. در کوه نیز، هنگامی که او قصد جان ضحاک می‌کند، سروش، دیگر بار، از وی می‌خواهد که ضحاک را به کوه دماوند برده و در آن جا به بند کشد. فرجام آنکه، ضحاک به دست فریدون کشته نمی‌شود، بلکه او را در شکافی بن‌ناپدید، با میخ‌های گران بر سنگ فرو می‌بندد. ضحاک در نوشته‌های فارسی میانه [ویرایش] بر پایه گزارش نوشته‌های فارسی میانه، دماوند (دُمباوند) جایگاه به بند کشیده شدن ضحاک است. معجم البلدان [ویرایش] یاقوت حموی در معجم البلدان پس از گزارشی کوتاه پیرامون شکوه و بزرگی و بلندی دماوند می‌نویسد که ضحاک مار دوش را فریدون یا به گفتهٔ خودش، افریدون ابن اثفیان الاصبهانی، در دماوند به بند کشیده‌است. از آن جا که پذیرفتن باور مردم کوچه و بازار برای یاقوت دشوار می‌نماید، خود از کوه بالا می‌رود تا به چشم خویش آن را ببیند. او می‌نویسد که : من با زحمت و خطر جانی فراوان تا نیمهٔ آن کوه رسیدم و گمان نمی‌کنم تا آن روز کسی از من بالا تر رفته باشد. نگاه کردم، چشمه‌ای از سرب مذاب بود که پیرامون آن چشمه سرب‌ها خشکیده بودند و هنگامی که خورشید به آن‌ها می‌تابید چون آتش می‌درخشیدند. میان کوه غارها و گودال‌هایی بود که وزش بادها از سوی‌های گوناگون در آن‌ها تولید پژواک‌ها و آهنگ‌های گوناگون درفواصل معین می‌کرد. یک بار چون شیههٔ اسب به گوش می‌رسید، یک بار چون عرعر خر و گاهی چون بانگ بلند و رسای مردمان که به کلی نا مفهوم می‌نمود و اهالی محل آن را زبان مردم بدوی می‌دانستند. دودهایی را که به نفس ضحاک تعبیر می‌کنند، بخاری است که از آن چشمهٔ مذاب بر می‌خیزد. (یاقوت حموی، معجم البلدان، ج ۳، ص۴۷۵) مروج الذهب [ویرایش] مسعودی در مروج الذهب از به بند کشیده شدن ضحاک در کوه دماوند به دست فریدون و دود و دمه و برفچهٔ همیشگی بر چکاد (قلّه‌) دماوند و از رودی به رنگ زرد مانند زر که از پایینش جریان دارد سخن می‌گوید. (مسعودی، مروج الذهب، ص ۹۴-۱۹۳) علی ابن زید [ویرایش] به گزارش علی ابن زید (؟): از این کوه (دماوند) گوگرد خارج می‌شود که پارسیان معتقدند که آن زهر بیور اسب (ضحاک‌) است. آنان هفتاد سوراخ بر می‌شمرند که از آن بخار گوگرد متصاعد می‌شود. مردی اظهار می‌داشت که این دمه، نفس بیور اسب است. (بهار مختاریان، درآمدی بر ساختر اسطوره‌ای شاهنامه، بخش اسطورهٔ فریدون و ضحاک، ص۳۶۰-۳۷۰) اخبار الطوال [ویرایش] به گزارش دینوری در اخبار الطوال: ... و او (نمرود = فریدون‌) تمام خویشاوندان ضحاک را در سرزمین بابل فرو گرفت و بر کشور و پارشاهی ضحاک پیروز شد و چون این خبر به ضحاک رسید به سوی نمرود آمد که نمرود بر او پیروز شد و با گرز آهنی ضربتی بر فرق ضحاک زد و او را زخمی ساخت. سپس او را استوار بست و در غاری در دماوند افکند و غار را مسدود ساخت. پادشاهی بر نمرود استوار و پایدار شد و نمرود همان کس است که ایرانیان او را فریدون خوانند. (اخبار الطوال، ابو حنیفه دینوری، ترجمهٔ محمود مهدوی دامغانی، ص ۳۰) المسالک و الممالک [ویرایش] به گزارش اصطخری در المسالک و الممالک: کی ضحاک در این کوه (دماوند) است و هر شب جادوان بر آورند. (المسالک و الممالک، اصطخری، به کوشش ایرج افشار، ص ۱۳۲) تاریخ طبری [ویرایش] به گزارش محمد ابن جریر طبری در تاریخ طبری: ضحاک را هفت سر بوده و هم اکنون در کوه دماوند در بند است، ارباب تواریخ و سیَر بر آنند که او بر تمام اقطار عالم دست یافته و ساحر و فاجر بود...... او در ادامه می‌نویسد: ... شنیده‌ام که ضحاک همان نمرود بابلی بوده و ابراهیم خلیل الرحمان در عهد او به دنیا آمده و او همان کسی است که آهنگ سوزانیدن وی کرد...... فریدون در دماوند متولد شده و هنگامی سوی که وی غایب و به هندوستان رفته بوده...... چون ضحاک از ماجرا آگاه شد سوی فریدون در حرکت آمد. لیکن خداوند نیروی او سلب کرد و دولتش زوال یافت. فریدون بر او حمله کرد و دست و بازوی او را ببست...... پس از ان او را به کوه دماوند برد و به چاه افکند. (تاریخ طبری، ص ۳۹-۴۰) تاریخ گردیزی [ویرایش] به گفته گردیزی در تاریخ گردیزی: ..... و افریدون ضحاک را بگرفت و از پوستش زهی بر گرفت و او را بدان ببست و به سوی کوه دماوند برد و و اندر راه فریدون را خواب برد. مر بنداد بن فیروز را فرمود تا ضحاک را نگه دارد که ابن بنداد معروف بود به دلیری و شیر مردی. و افریدون بخفت. ضحاک مر بنداد را گفت: اگر تو مرا رها کنی نیمی از پادشاهی تو را دهم. افریدون بشنید و بر خاست و بندهای دیگر بر وی نهاد....... پس او را به کوه دماوند برد.... (تاریخ گردیزی، ص ۳۶-۳۹) تاریخ قم [ویرایش] به گزارش ابن اثیر در تاریخ قم ضحاک از بند فریدون بگریخت و: افریدون در پی او برفت. او را یافت به موضعی که امروزه برابرقم است و معدن نمک است و در آن جا به قضای حاجت نشسته بود و غایط او نمک شده و معدن نمک گشت. (تاریخ قم، ص ۷۵) آثار الباقیه [ویرایش] به گزارش ابوریحان بیرونی در آثار الباقیه: چون فریدون، ضحاک (بیوراسب‌) را از میان برد، گاوهای اثفیان (فریدون‌) را که ضحاک در موقعی که او را محاصره کرده بود و نمی‌گذاشت اثفیان به آن‌ها دست رسی داشته باشد را رها کرد و به خانه باز گردانید. (آثار الباقیه، ص ۳۴۶) گزارش تاریخ طبری از این داستان به گونهٔ دیگری است: فریدون پس از در بند کردن ضحاک بدو گفت:...... من تو را چون گاوی که در خانهٔ جدّم ذبح می‌شد می‌کشم. (تاریخ طبری، ص۴۱-۴۸) تجارب الامم [ویرایش] این گزارش در تجارب الامم این گونه آمده‌است که فریدون در پاسخ بیوراسب که از او خواست: مرا به کین نیای خود، جم مکش؛ گفت:...... من تو را به خون خواهی گاو نری که در خانهٔ نیای من بود می‌کشم. (تجارب الامم، ص ۶۱) دیگر نوشته‌های فارسی میانه که در آن‌ها گزارش‌های داستان ضحاک آمده‌است [ویرایش] التنبیه والاشراف (مسعودی، ترجمه ابولقاسم پاینده، ص ۸۲)، تاریخ ثعالبی (ترجمهٔ محمد فضایلی، پارهٔ نخست، ص ۲۷-۳۵)، آفرینش و تاریخ (مطهر ابن طاهر مقدسی، ترجمهٔ محمد رضا شفیعی کدکنی، ج۳- ص ۱۲۲-۱۲۳)، فارسنامه ابن بلخی (به اهتمام گای لسترنج و رینولد نیکلسون، ص۳۶-۳۷)، زین الاخبار گردیزی (زین الاخبار، ص۳۶-۳۹)، مجمل التواریخ و القصص (به تصحیح ملک الشعرا بهار، ص ۲۶-۲۷)، تاریخ کامل ابن اثیر (ترجمهٔ سید حسن روحانی، ص ۸۱-۸۲)، تاریخ طبرستان (محمد ابن اسفندیار کاتب، به تصحیح عباس اقبال، ص ۵۷-۵۸)، تاریخ گزیده (حمد الله مستوفی، به اهتمام عبد الحسین نوایی، ص۸۳-۸۴)، تاریخ قم (حسن ابن محمد حسن قمی، ترجمهٔ عبد الملک قمی، به تصحیح جلال الدین تهرانی‌) و روضة الصفا (میر خواند، ج۱، ص ۵۳۰-۵۴۳). به کشته شدن ضحاک به دست فریدون در این نوشته‌ها نیز اشاره رفته‌است [ویرایش] تاریخ بلعمی (به تصحیح ملک الشعرا بهار و پروین گنابادی، ص ۱۴۶-۱۴۷)، تجارب الامم (ابو علی مسکویه رازی، ترجمه ابولقاسم امامی، ص۵۹)، آثار الباقیه (ابوریحان بیرونی، ترجمه اکبر دانا سرشت، ص۳۳۹)، طبقات ناصری (قاضی منهاج سراج، به تصحیح عبد الحی حبیبی، کابل۱۳۴۲، ج۱، ص ۱۳۷) و تاریخ بناکتی (به تصحیح جعفر شعار، ص۲۹-۱۰) اشاره شده‌است. منابع [ویرایش] فردوسی. «پادشاهی جمشید»، شاهنامهفردوسی. «پادشاهی ضحاک»، شاهنامه ↑ دانشنامه ایرانیکا، سرواژهٔ "AŽDAHĀ " جُستارهای وابسته [ویرایش] شاهنامه [نهفتن] ن • ب • و پیشدادیان کیومرث • هوشنگ • تهمورث • جمشید • ضحاک • فریدون • ایرج • منوچهر • نوذر • زو • گرشاسپ رده‌های صفحه: اژدهاشخصیت‌های شاهنامه
پنجشنبه بیست و نهم دی 1390به قلم: سیدرضامیرمعینی ™      
8:23 بعد از ظهر  

ضحاك ماردوش و فريدون


بعد از پادشاهي طهمورث، فرزندش جمشيد به تخت نشست .او با قبول دو منصب پادشاهي و موبدي مسئوليتي جديد براي خودش مي پذيرد . زيرا كه پيش از او پادشاهان وظيفه حفظ امنيت را بر عهده داشتند و هدايت خلق وظيفه موبدان بود .

اولين كار او فراهم آوردن سلاح بود و از آهن سلاح و زره و كلاهخود ساخت كه اينكار پنجاه سال بطول انجاميد و بعد به اختراع و ترويج صنعت نساجي مي پردازد و هنر بافتن و پوشيدن لباس رواج مي يابد . و وقتي امنيت در جامعه برقرار شد و مردم لباس بر تن كردند به فكر تقسيم بندي

طبقات اجتماعي مي افتد .

 

 

جمشيد مردم را بر چهار گروه تقسيم كرد اولين گروه مردان ديني بودند و آنها را از جامعه دور كرد و به كوه ها فرستاد . گروه دوم مردان رزم بودند كه موجب امنيت كشور بودند . گروه سوم برزگران كه كارشان كاشتن و درويدن بود و چهارم پيشه وران و كارگران بودند.

بعد به ديوان تحت فرمانش دستور داد كه آب و خاك را با هم آميختند و گل درست كردند و خشت زدند و با سنگ و گچ حمام و كاخها را بنا كرد .

وقتي نيازهاي اوليه زندگي را برطرف نمود ، گوهرها را از معادن استخراج كرد و سپس در جستجوي بوي خوش برآمد و به گلاب و عنبر و عود دست يافت .

و با آموختن رموز پزشكي براي تندستي دردمندان اقدام نمود .

با ساخت كشتي بر آب چيره شد و با كشتي به سفر پرداخت .

بدينشان جمشيد با خردمندي بر همه هنرها دست يافت . سپس تختي گوهر نشان ساخت و در آن نشست و به ديوان دستور داد كه تخت را از زمين بر آسمان ببرند .او كه همانند خورشيد در آسمان سير مي كرد جهانيان را شگفت زده كرد . و آن روز را كه برابر با اول فروردين بود بزرگان شادي كردند و اين روز فرخنده را نوروز ناميدند و ساليان سال اين روز را جشن گرفتند .

و مراسم عيد نوروز از آن روزگار به ياد مانده است .

جمشيد سيصد سال همين گونه پادشاهي كرد و اينگونه بود كه غرور در دلش راه يافت و ناسپاسي پيش گرفت و ادعاي خدايي كرد

 

 

 

داستان ضحاك و پدرش

 

در گوشه اي از قلمرو پادشاهي جمشيد ، آنطرف اروندرود در ديار تازيان ، مرد خداشناسي به نام مرداس بر قبيله خود حكومت مي كرد . مرداس مرد خدا ترسي بود و از نعمتهايي كه در اختيارش بود به مردم دريغ نمي كرد و مردم اجازه داشتند كه از گله هاي بز و شتر و ميش او شير بدوشند و بنوشند .

مرداس فرزند پسري داشت بنام ضحاك كه اندك بهره اي از مهر و محبت در وجودش نبود . او فردي جاه طلب و گستاخ و عجول بود . به او لقب پيوراسپ داده بودند زيرا ده هزار اسب تازي با دهنه  لگام زرين در اختيار داشت . قسمت اعظم شب و روز بر اسب سوار بود نه از براي جنگاوري  و دفع دشمن بلكه براي خودنمايي .

و اينگونه بود كه ابليس او را براي دستيابي به نقشه هايش مناسب ديد . و روزي بصورت فردي نيكخواه نزد او آمد و ضحاك فريفته حرفهاي او شد و از نقشه شوم او آگاه نبود .  ابليس كه ديد ضحاك تهي مغز فريفته ستايشهاي او شده است خوشحال شد و به او گفت : سخنهاي زيادي دارم كه كسي جز من آنرا نمي داند ولي اول بايد با من پيمان ببندي . ضحاك هم با او پيمان بست و سوگند خورد كه راز او را من با كسي نگويد . سپس ابليس كه شرايط را مناسب ديد به او گفت : وقتي پسر جواني چون تو هست چرا بايد پدر پيرت فرمانروائي كند ؟ پدري كه پسري همانند تو دارد زنده ماندنش چه ارزشي دارد ؟ اين پند را از من بشنو و او را از ميان بردار تا صاحب همه اين كاخها و گنجها شوي .

جوان از تصور قتل پدر دلش پر از اندوه مي شود . و به ابليس مي گويد كه انجام اين كار شايسته نيست و راهي دگر بجويد .

اما ابليس پيمانش را يادآور مي شود و به او مي گويد اگر با من همراه نباشي بر پيمانت وفادار نبودي . وهميشه ننگ پيمان شكستن را بهمراه خواهي داشت و پست مي گردي .

بدين ترتيب مرد تازي را رام كرد تا سر به فرمان او آورد . ضحاك از او پرسيد كه حال بايد چه كرد ؟

ابليس به او گفت من چاره آنرا مي دانم و كافي است كه تو سكوت كني زيرا  نياز به كمك كسي ندارم .

مرداس باغ دلگشايي داشت . او قبل از طلوع آفتاب از خواب بر مي خواست و براي غسل بامدادي و ستايش پروردگار بدون چراغ يا همراهي آنسوي باغ مي رفت .و اين فرصت مناسبي براي نقشه هاي شوم ابليس بود . و ابليس بر سر راه او چاه عميقي كند و روي آنرا با خاشاك و گياهان خشك پوشاند . و چون مرداس از آنجا عبور كرد در آن چاه افتاد و بلافاصله مرد .

و آن پدري كه در همه شرايط به فرزندش محبت كرده بود و او را در ناز و نعمت بزرگ كرده بود ، فرزندش او را بي شرمانه بدون آنكه رعايت خويشاوندي را كند از سر راهش برداشت . و هيچ فرزندي حتي شيران نر هم اينگونه خون پدرشان را نمي ريزند . مگر اينكه واقعيت چيز ديگري باشد و بايد از مادرش پرسيد كه آيا او واقعا فرزند اين پدر بود ؟

و اينگونه بود كه ضحاك تخت فرمانروايي پدر را تصاحب كرد  .

ابليس كه سخنش موثر افتاده بود شروع به بد آموزي تازه اي كرد .به او گفت كه اگر از من اطاعت كني و از فرمان من سر پيچي نكني عالم را به كام تو مي كنم و پادشاهي جهان را تصاحب خواهي كرد .

 

 

 

 

صفحه   1 ، 2 ، 3 ،  4 ، 5 ، 6  ، 7 ، 8 

 

 

صفحه اصلي سايت كودكان  >  قصه   > كتابخانه نوجوان >  قصه ضحاك و فريدون

پنجشنبه بیست و نهم دی 1390به قلم: سیدرضامیرمعینی ™      
8:3 بعد از ظهر  
شاهنامه فردوسی تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
31
32
33
34
35
36
37
38
39
40
41
42
43
44
45
46
47
48
49
50
51
52
53
54
55
56
57
58
59
60
61
62
63
64
آغاز کتاب
هوشنگ
طهمورث
جمشید
ضحاک
فریدون
منوچهر
پادشاهی نوذر
پادشاهی زوطهماسپ
پادشاهی گرشاسپ
کیقباد
پادشاهی کی​کاووس و رفتن او به مازندران
رزم کاووس با شاه هاماوران
سهراب
داستان سیاوش
پادشاهی کیخسرو شصت سال بود
گفتار اندر داستان فرود سیاوش
داستان کاموس کشانی
داستان خاقان چین
داستان اکوان دیو
داستان بیژن و منیژه
داستان دوازده رخ
اندر ستایش سلطان محمود
پادشاهی لهراسپ
پادشاهی گشتاسپ صد و بیست سال بود
داستان هفتخوان اسفندیار
داستان رستم و اسفندیار
داستان رستم و شغاد
پادشاهی بهمن اسفندیار صد و دوازده سال بود
پادشاهی همای چهرزاد سی و دو سال بود
پادشاهی داراب دوازده سال بود
پادشاهی دارای داراب چهارده سال بود
پادشاهی اسکندر
پادشاهی اشکانیان
پادشاهی اردشیر
پادشاهی شاپور پسر اردشیر سی و یک سال بود
پادشاهی اورمزد
پادشاهی بهرام اورمزد
پادشاهی بهرام نوزده سال بود
پادشاهی بهرام بهرامیان
پادشاهی نرسی بهرام
پادشاهی اورمزد نرسی
پادشاهی شاپور ذوالاکتاف
پادشاهی اردشیر نکوکار
پادشاهی شاپور سوم
پادشاهی بهرام شاپور
پادشاهی یزدگرد بزه​گر
پادشاهی بهرام گور
پادشاهی یزدگرد هجده سال بود
پادشاهی هرمز یک سال بود
پادشاهی پیروز بیست و هفت سال بود
پادشاهی بلاش پیروز چهار سال بود
پادشاهی قباد چهل و سه سال بود
پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود
پادشاهی هرمزد دوازده سال بود
پادشاهی خسرو پرویز
پادشاهی شیرویه
پادشاهی اردشیر شیروی
پادشاهی فرایین
پادشاهی پوران دخت
پادشاهی آزرم دخت
پادشاهی فرخ زاد 
پنجشنبه بیست و نهم دی 1390به قلم: سیدرضامیرمعینی ™      
7:52 بعد از ظهر  
پنجشنبه بیست و نهم دی 1390به قلم: سیدرضامیرمعینی ™      
10:0 بعد از ظهر  
                  تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد


 موسیقی در ایران باستان بخش عمومی


6

طبق شواهد ایرانیان اولین انسانهایی بوده اند که برای موسیقی خطی(الفبایی) ابداع کردند.بنابر گزارش ها این خط- که ویش دبیره نامیده می شده و دارای 160حرف بوده که هر حرف وصدا نشانه ی جداگانه ای داشته است - به حدی کامل و جامع بوده که به وسیله ی آن حتی می توانستند اصوات موجود در طبیعت مانند صدای نغمه ی پرندگان و یا صدای وزش باد را ثبت کنند(این خط در زمان ساسانیان ترقی کرده،تعداد حروف آن از 160 به360 ارتقا پیدا کرد).
در این مقاله به موسیقی در ایران باستان ،انواع آن و کاربرد آنها اشاره ای مختصر می شود.
موسیقی مذهبی:این موسیقی اصولا در مراسم خاصی و توسط موبدان و هیربدان خوش آواز صورت می گرفته است. از آنجایی که هرودوت می نویسد:«ایرانیان برای قربانی در راه خداوند و مقدسات خود،کشتارگاه ندارند و بر روی قبور مردگان خود شراب نمی پاشند،در عوض یکی از پیشوایان مذهبی حاضر می شود و یکی از سرود های مذهبی را میخواند»،میتوان پنداشت که این نوع موسیقی در ایران باستان بسیار رایج بوده است.
نکته ی قابل توجه در مورد موسیقی مذهبی در ایران باستان آن است که ،ایرانیان بر خلاف اقوام بابلی،آشوری و سامی موسیقی مذهبی را بدون
همراهی با ساز اجرا می کردند و این نوع موسیقی صرفا موسیقی آوازی بوده است.
در حال حاضر ما دو منبع اصلی از موسیقی مذهبی باستانی در اختیار داریم:
1-ریگ ودا(کتاب مقدس آرییائیان هندی)
2-اوستا(کتاب مقدس آرییائیان ساکن نجد ایران)
آنچه که به موسیقی ایران باستان مربوط می شود کتاب مقدس اوستا است.
پس از آنکه زرتشت دین مزدایسنه را در دنیا پایه گزاری کرد ،شادی و شاد زیستن به عنوان یک اصل اساسی در دین زرتشتی مطرح شد؛هر چند از موسیقی آن دوران اطلاع چندانی در دست نداریم،اما به نظر می رسد با ظهور زرتشت پیامبر،در موسیقی آن دوران تحولی چشمگیر به وجود آمده باشد.
دلیل اصلی پیشرفت موسیقی مذهبی(و حتی غیر مذهبی) ایران باستان را باید در اساس تعلیمات دین مزدایسنه(زرتشتی) مبنی بر شاد زیستن جستجو کرد. در اوستا بارها در مورد به آواز خواندن گاتها تاکید شده است- و این بدان دلیل بود که آنان معتقد بودند که به آواز خواندن گات ها باعث تاثیر بیشتر در دل ها میشود-همچنین در اوستا بخشی به نام یشت وجود دارد که چم(معنی) آن آواز یا آواز نیایش گونه می باشد؛حتی تصور می شود واژه ی گاه در موسیقی سنتی ایران که به صورت پسوند در نام دستگاه ها و ردیف ها بکار می رود یادگارهمان «گات» باستانی باشد که در زبان پهلوی «گاث» و سپس در فارسی دری به شکل« گاه» در آمده است.
متاسفانه از موسیقی مذهبی در ایران باستان اطلاعات مناسبی در دست نیست؛اما از جشن هایی که می توان وجود موسیقی مذهبی را در آن اثبات کرد جشنی موسوم به سروشه است.سروشه که در زبان پهلوی به شکل سروش در آمده ،نام فرشته ای بود که در دین زرتشتی جایگاه ویژه ای داشت و روز هفدهم هرماه را منسوب به او میدانستند.مردم در آن روز به نیایشگاه ها رفته و دعا می خواندند،در این روز تفسیر و ترجمه ی اوستا را نیز به آهنگ خوش میخواندند.
موسیقی رزمی:موسیقی رزمی همانطور که از نامش پیداست موسیقی بوده که در جنگ ها به کار برده می شده.ایرانیان باستان همواره از موسیقی رزمی به عنوان ابزاری برای غلبه بردشمن سود می جستند.این نوع موسیقی که درسراسر تاریخ ایران باستان رایج بوده به تدریج رشد و تکامل یافته است.
از سازهای رزمی می توان به کوس، کرنا، نی، شیپور، سنج و درای اشاره کرد.
اساسا استفاده از موسیقی رزمی به سه دلیل انجام می گرفته:
1-بر انگیختن حس شجاعت و دلیری سربازان
2-ایجاد نظم و هماهنگی در میان سربازان
3-ایجاد حس وحشت و غافلگیری در میان سربازان دشمن
گزارش های بسیاری در مورد استفاده ی ایرانیان باستان از موسیقی رزمی وجود دارد؛برای مثال: گزنوفون تاریخنگار یونانی نوشته است: «کوروش بزرگ هنگام حمله به سپاهیان آشور بنا بر عادت خود سرودی آغاز کرد که سپاهیان با صدائی بلند توأم با ادب و احترام دنباله ی آنرا خواندند، و چون سرود بپایان رسید، آزادمردان با گامهای برابر، با نظم و ترتیب تمام براه افتادند.» در جای دیگر مینویسد: «کوروش برای حرکت سپاه چنین دستور داد که صدای شیپور، علامت حرکت و عزیمت خواهد بود و همینکه صدای شیپور بلند شد باید همه ی سربازان حاضر باشند و حرکت کنند.» و همچنین می نویسد، «در نیمه شب که صدای شیپور عزیمت و کوچ کردن بلند شد کوروش سردار سپاه را فرمان داد تا با همراهان خود در جلو صفوف منظم سپاهیان قرار گیرد.
بعد کوروش گفت همینکه به محل مقصود رسیدم و حملات دو سپاه نزدیک شد، سرود جنگی را میخوانم و شما بی درنگ پاسخ مرا بدهید. هنگام حمله چنانکه گفته بود کوروش سرود جنگ را آغاز کرد و سپاهیان همگی با وی هم آواز شدند.»
همچنین در سال 1336 خورشیدی، ضمن کاوشهای باستان شناسی پیرامون آرامگاه اردشیر سوم هخامنشی در تخت جمشید یک شیپور بلند فلزی- که اینک در موزه تخت جمشید نگاهداری میشود- بدست آمد. بلندی این شیپور120سانتی متر و قطر دهنه آن 50سانتیمتر میباشد. این نوع شیپور را در قدیم «کرنا» یا «کارنای»( یعنی: نای جنگی) مینامیده اند که هنگام جنگ بکار میرفته است.

در دوره ی اشکانی نیز از موسیقی رزمی استفاده ی بسیار می شده،و سواران تیر انداز اشکانی، طبلی به اسبان خود می آویختند و قبل از نزدیک شدن به دشمن، در حالی که به دشمن یورش می بردند،بر طبل می نواختند و از آن برای ایجاد ترس در سپاه دشمن سود می جستند؛برای مثال طبق روایت پلوتارک در جریان حمله ی کراسوس به ایران، زمانی که سپاهیان رومی در حال پیشروی در خاک ایران بودند؛ناگهان صدای طبل و شیپور کر کننده ای به گوش رومیان رسید و ناگاه سپاه سورن از دور نمایان شد.
در دوره ی ساسانیان موسیقی به اوج شکوفایی خود رسید و موسیقی رزمی نیز در این بین جایگاه ویژه ای به دست آورد؛به طوری که در زمان شاهنشاهی ساسانی ،وظیفه ی عده ای از سپاهیان ساسانی تنها نواختن ساز های رزمی بود.برای مثال امینوس مارسلینوس تاریخنگار مشهور رومی و یکی از افسران بلند پایه ی رومیان در زمان شاپور دوم(ذوالاکتاف) ضمن روایت جنگ بین شاپور و ژولیانوس(قیصر روم)به استفاده ی ایرانیان از موسیقی رزمی اشاره هایی می کند:«ایرانیان در صفوف منظم به پیش می آمدند منظر اندام و جنگ افزارهای آنان چشمگیر بود...
ایرانیان با کلاه خود های درخشان خود پیش می آمدند و جوخه های موسیقیشان همچنان می نواخت...
چنانکه عادت است صلای جنگ از دو طرف برخاست،طبلها و کوس ها روح سلحشوری لشکریان را بر می انگیخت؛وآنان را با تمام جنگ افزارهایشان به جان دشمنان می انداخت»
بدون شک مهمترین منبع در رابطه با موسیقی رزمی در ایران باستان شاهنامه ی فردوسی بزرگ است.فردوسی در جای جای شاهنامه از موسیقی-به ویژه موسیقی رزمی-سخن به میان آورده؛و ضمن معرفی موسیقی رزمی به آلات،شیوه،و دلایل نواختن آن پرداخته است.برای مثال:
بدانگه که لشگر بجنبید ز جای تبیره برآمد بهر دو سرای
زبس ناله ی بوق و کوس و درای همی آسمان اندر آمد زجای

بسیاری از اطلاعاتی که ما از موسیقی رزمی در ایران باستان داریم را مدیون شاهنامه ی فردوسی هستیم و اگر شاهنامه ی فردوسی نبود ،تقریبا ازموسیقی رزمی در ایران باستان هیچ نمی دانستیم.
موسیقی بزمی:در کنار دو نوع موسیقی که در بالا شرح داده شد نوع دیگری از موسیقی به نام موسیقی بزمی وجود داشته که در هنگام فراغت و در مراسم و مجالس کاربرد داشته است.از سازهای بزمی می توان به تنبور، زنگ، عود، بربط، چنگ، نای، قره نی و تمبک اشاره کرد.
از گزارش ها مشخص است که موسیقی بزمی در دوران هخامنشی بسیار رایج وپرکاربرد بوده است؛برای مثال آتنه مورخ یونانی نوشته است:
«در جشن مهرگان که در حضور شاهنشاه هخامنشی برگزار می شد؛ خنیاگران(نوازندگان و خوانندگان) با اجرای برنامه هایی در مراسم شرکت می کردند... و نوازندگان و خوانندگان در این جشن سهم اساسی داشتند»
همچنین گزنوفون می نویسد:«اسکندر مقدونی از خزانه ی کوروش 320 فقره آلات موسیقی به دست آورد».
به نظر می رسد موسیقی در دوران اشکانی نیز همگانی بوده؛چه در کتاب« کارنامه ی اردشیر بابکان» اشاراتی به آن شده است.همچنین استرابو تاریخنگار و جغرافیدان مشهور یونانی از وجود«سامانه ی(سیستم)آموزش نوازندگی و خوانندگی» در دولت اشکانی سخن می گوید.حتی گفته شده اشکان(پارتیان) موفق به اختراع سازی به نام«کوس پایه دار»شدند؛که این ساز در زمان خود بی همتا(منحصر به فرد) بوده است.
متاسفانه در مورد موسیقی بزمی در دوران اشکانی منابع بسیار اندکند واطلاع جامعی در مورد موسیقی بزمی از آن دوران در دست نیست؛در عوض در مورد موسیقی بزمی در دوران ساسانی منابع بسیار و اطلاعات فراوانند.
دوران ساسانی را میتوان دوران اوج شکوه موسیقی در ایران باستان لقب داد.این پیشرفت و شکوفایی به حدی بود که نوازندگان و روحانیون بزرگ مسیحی از روم شرقی برای فراگیری موسیقی به ایران می آمدند.
دلیل اصلی این اوج گیری را می توان در توجه شاهنشاهان ساسانی به موسیقی جستجو کرد.برای مثال اردشیر بابکان موسیقیدانان را در طبقه ی سوم جامعه همپایه ی پزشکان، دبیران،دانشمندان و شاعران قرار داد.
در شاهنامه آمده است که بهرام پنجم(گور) به هنگام شکار بر روی شتری نیرومند چهار رکاب استوار می کرد(یک جفت زرین و یک جفت سیمین)که خود بر روی رکابهای زرین می نشست و نوازنده ای را در رکاب های سیمین می نشاند تا در حین شکار چنگ بنوازد.همچنین در روایات آمده است که بهرام گور فرمان داد که مردم نیمی از روز را کار کنند ونیمی دیگر از روز را به شادی بگذرانند و برای اینکه مردم از نوازنده بی بهره نباشند چندین هزار نوازنده از هند به ایران آورده،آنها را در شهرها و روستاها پراکنده کرد تا مردم را شاد بدارند.
روایتهایی نیز که در مورد انوشه روان دادگر وجود دارد نشان می دهد که وی نه تنها از موسیقی به طور کامل حمایت می کرده و در راه پیشرفت آن می کوشیده،بلکه خود نیز به موسیقی آشنا بوده و تعدادی از سازها را می نواخته.
شاهنشاهی خسرو پرویز دوران اوج شکوفایی هنر موسیقی(به ویژه موسیقی بزمی)بوده است.اهمیت موسیقی در این دوران به حدی بوده که برای رسیدگی به این امر سمت وزارت موسیقی به وجود آمد؛ و عملا شخصی به عنوان وزیر موسیقی در دربار شناخته می شده.در این دوران نوازندگان بسیاری در دربار وجود داشته اند که در میان آنان می توان:باربد،نکیسا(که یک زن بوده)،سرکش، بامشاد، رامتین،کوسان،کاسه گر، خوش آرزو، پهلبد،آفرین،خارکش،خسروانی ،آزادوار،بهروز و ریذک را نام برد.
در میان اینان به راستی باربد از دیگران برتر بوده؛آورده اند که وی به تعداد روزهای سال365دستان(نغمه)،وبه تعداد روزهای ماه 30لحن،و به تعداد روزهای هفته 7 آهنگ خسروانی ساخته بود که برخی از این نغمه ها هنوز در موسیقی ایران به نام گوشه وجود دارد.از 30 لحن باربد نام 29لحن تا کنون به جای مانده وآنان به ترتیب عبارتند از: آرایش خورشید، آیین جمشید،اورنگی،باغ شیرین، تخت تاقدیس، حقه ی کاووسی ، راح و روح، رامش جان، سبز در سبز، سروستان، سرو سهی،شادان مروارید،شبدیز، شب فرخ، قفل رومی، گنج ساخته(گنج بادآورد)، کین ایرج، خون سیاوش،ماه برکوهان، مشک دانه،مروای نیک، مشک مالی، مهرگانی، ناقوسی، نوبهاری، نوشین، باده،نیم روز،گنج کاروان.
باربد بسیار مورد توجه خسرو پرویز بوده؛چنان که نوشته اند هرگاه مشکلی پیش می آمد که کسی شهامت گفتن آن را به شاهنشاه نداشت باربد را به میانجیگری می فرستادند.برای مثال روزی اسب محبوب خسرو پرویز(شبدیز)به سختی بیمار شد(و این موضوع شاهنشاه را به سختی اندوهگین کرد) شبدیز پس از مدتی مرد؛هیچکدام از طبیبان شهامت گفتن این موضوع را به خسرو پرویز نداشتند،به ناچار رئیس پزشکان قصر از باربد خواست تا به شکلی این موضوع را به گوش خسرو پرویز برساند،ساعتی بعد در مجلسی که شاهنشاه ترتیب داده بود؛باربد چنان موسیقی جانگدازی نواخت که خسرو ناخودآگاه گفت:«گویی که شبدیز مرده است»!!.
داستان آشنایی خسروپرویز و باربد را اینگونه نقل می کنند که:باربد بسیار علاقه مند بود که به دیدار خسرو پرویز برسد،اما سرکش که از استعداد او با خبر بود و نگران این بود که با ورود باربد مقام نخستین نوازنده ی دربار را از دست بدهد؛باهماهنگی که با رئیس نگهبانان قصرانجام می دهد مانع ورود او به قصر سلطنتی میشود؛باربد برای اینکه به هدف خود برسد با موافقت مردویه نگهبان باغ اختصاصی خسرو،در روزی که خسروپرویز برای شکار به آن باغ رفته بود،در بالای درختی در باغ پنهان می شود و به هنگام شکار شاهنشاه شروع به هنر نمایی می کند.پس از پایان موسیقی، خسرو-که شدیدا مجذوب هنرنمایی باربد شده بود- به زیر آن درخت رفته از باربد می خواهد که به پایین بیاید بعد از پایین آمدن از درخت،خسرو جویای نام و نشان باربد میشود؛باربد خود را معرفی کرده و جریان اجازه نیافتن برای دیدار خسرو در کاخ سلطنتی را بازگو می کند،خسرو که به هنر مندی باربد بسیار علاقه مند شده بود،وی را به عنوان نوازنده ی دربار وارد قصر می کند. پس از آن باربد در زمان کوتاهی به مقام نوازنده ی اول دربار دست پیدا میکند.
پایان کار باربد را اینگونه نقل می کنند که:هنگامیکه خسروپرویز به دست پسرش شیرویه از سلطنت کنار رفته و به زندان افتاد،باربد خود را در زندان به خسروپرویز می رساند؛ترانه ای غمگینانه برای او می نوازد و پس از این آواز که آخرین ترانه او است،از روی وفاداری تصمیم میگیرد دیگر برای کسی ننوازد،به همین خاطر-در نزد شاه- چهار انگشت دست چپ خود را می برد تا دیگر نتواند ساز به دست گیرد؛سپس به خانه رفته تمام آلات موسیقی خود را می سوزاند.
پس از این ماجرا باربد ناپدید می شود ودیگر کسی ازاو نشانی نمی یابد.نه از نوازندگی اش و نه از خود او.
آری باربد رفت ؛اما نغمه های دل انگیز او در گوش ایرانیان به یادگار ماند.
سخن درباره ی موسیقی در ایران باستان بسیار است و در این 
مطلب نمی گنجد.
              
             تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390به قلم: سیدرضامیرمعینی ™      
9:58 بعد از ظهر  

موسیقی در ایران باستان

هنر موسيقي درايران عمري به بلنداي تاريخ سرزمين آريايي دارد. درايران باستان هنگام برآمدن و فرو رفتن خورشيد گروهي به نواختن طبل و كرنا مي‌پرداختند. درآن‌زمان3نوع موسيقي‌آئيني،بزمي و رزمي مرسوم بوده است. همچنين درجشن‌هاوروزهاي تاريخي و ملي نواي موسيقي‌ايراني بگوش مي‌رسيد. مي‌توان به طور خلاصه تاريخ موسيقي ‌ايران باستان را به هفت دوره تقسيم نمود :
 

۱- پیشدادیان(۲۴۴۱ سال- از ۳۵۶۹-تا ۱۱۲۸ قبل از میلاد)

۲-کیانیان(۴۲۰سال از ۱۱۲۸ تا ۷۰۸ق م)

۳-ماد ها (۱۵۸ سال از ۷۰۸ تا ۵۵۰ ق م)

۴-هخامنشیان ۲۲۰ سال از ۵۵۰ تا ۱۸۷ق م)

۵-سلوکیه(۱۴۳ سال از ۳۳۰ تا ۱۸۷ ق م)

۶-اشکانیان(پارتها) (۴۷۵سال از ۲۴۹تا۲۲۶بعد از میلاد)

۷-ساسانیان(۴۲۰ سالاز ۲۴۹ تا ۶۴۶ب م)

 

۱- پیشدادیان

برای شناخت موسیقی  دورهء  پیشدادیان به سنبل های اساطیری شاهنامه به عنوان

سند یاد می کنیم .

فردوسی شاعر و مورخ بزرگ ایرانی توسط خاطرات نیاکان ما گنجینهء ملی ایرانیان را

بوجود آورد و شاهنامه را به سه بخش

اساطیری ( از پادشاهی کیومرث تا ظهور فریدون)

پهلوانی (از قیام کاوه آهنگر تا کشته شدن رستم)

تاریخی (از اواخر عهد کیانیان تا مرگ یزدگرد سوم)

تقسیم کرد.

         سخن هر چه گویم همه گفته اند

                                                           بر باغ دانش همه رفته اند 

فردوسی در شاهنامه از هوشنگ اولین پادشاه پیشدادیان و نبیره کیومرث یاد می کند

همینطور نام های تهمورث، جمشید ، ضحاک ، فریدون ، ایرج ، منوچهر را آورده است.

فرد.سی در پادشاهی تهمورث از کوس یاد می کند:

         چو این کرده شد  ماکیان و خروس

                                                           کجا بر خروشید که زخم کوس

 

کوس بزرگترین ساز آلات کوبه ای که در ساختمان آن پوست بکار رفته و در میدان های

نبرد تحت عنوان کوس رویین نیز بکار می رفته و در جای دیگر از کرنای سخن می گوید:

            ز بس های و هوی و جرنگ و درای

                                                            بکردار  تهمورثی  کرنای

 

در زمان جمشید از رامشگر یاد می کند:

             بزرگان  به  شادی  بیاراستند

                                                 می و جام و رامشگران خواستند

     

     

 ۲) کیانیان

با آمدن کیقباد که نامش با کی همراه است ، در شاهنامه دورهء  کیانیان آغاز می شود.

در این دوره به تدریج جنبه های اساطیری شاهان کاسته می شود و شخضیتهای پهلوانی آنها ظاهر می شود.

فردوسی در شاهنامه می نویسد: رستم جهان پهلوان به دستور زال برای آوردن کیقباد رهسپار کوه البرز می شود. در دیدار رستم و کیقباد فردوسی از سرود و رامشگری یاد می کند.

          نشستند خوبان بربط نواز                        یکی عود سوز و یکی عود ساز

سرایندهء این سخن ساز کرد                            دف و چنگ ونی را هم آواز کرد

 

در این دوره مشاهده می کنیم فردوسی از سازهای بربط ، دف و چنگ و نی سخن می گوید

و می توان دریافت که در این دوره موسیقی بزمی بوده است.

 

 ۳) ماد ها

در مورد موسیقی دوره مادها مدارک بیشتری وجود دارد.

اولین موسیقیدان این دوره شخصی بنام  اوگارِِس بوده که در دربار آستیاک آخرین پادشاه ماد

زندگی می کرد.

او انقراض پادشاهی آستیاک را بدست کورش پیش گویی کرده بود.

موسیقیدانان در دربار پادشاهان ماد از جایگاه ویژه ای برخوردار بوده اند.

 

 ۴) هخامنشیان

دولت هخامنشیان توسط کورش کبیر پایه گذاری شد.

مورخین می نویسند در این دوره سه نوع موسیقی وجود داشته : مذهبی ، بزمی و رزمی.

 

۵) سلوکیان

دولت هخامنشی به دست اسکندر منقرض شد و به دست سردار یونانی سولوکوس بنیان گذاری شد.

در این دوره موسیقی ایران تحت تاثیر موسیقی یونان قرار گرفت.

این دولت یونانی خدمات فرهنگی و هنری زیادی به ایرانیان کرد اما هرگز از همکاری و پشتیبانی مردم ایران برخوردار نشدند.

 

۶) اشکانیان

بعد از سلوکیان سلسله اشکانیان تشکیل شد.

پادشاهان این سلسله با اینکه ایرانی بودند ، همچنان تحت نفوذ تمدن یونان بودند.

 

۷)ساسانیان
 
دوره حکومت ساسانیان بالغ بر چهارصد سال بطول انجامید و این عصر را در میان اعصار تاریخ ایران پیش از اسلام، درخشانترین دوره موسیقی نام نهاده اند. در این دوره قدرت متمرکز به جای قدرتهای پراکنده در ایران حاکمیت یافت و با تمرکز قدرت و جذب تدریجی ارباب هنر به دربار، زمینه رشد، پیشرفت و پرورش هنرمندان، بویژه موسیقیدانان فراهم آمد.

بطوری که در تاریخ ایران آمده است این تنها نام مشاهیر هنری دوره ساسانی است که باقیمانده و از مشاهیر دوره های قبل، حتی نامی هم در بین نیست. تا جایی که عده ای به وجود نوابغ علوم و هنر در ایران تا پیش از این اعتقاد ندارند و ایرانیان قدیم را تنها افرادی که دارای استعداد نظامی و اقتصادی بودند، می شناسند.

با ظهور شخصیت هایی همچون مانی و مزدک، انواع ادبیات هنری (غیر شعری) و هنرهای ظریفه رشد پیدا کرده و طرفدارانی را به خود جلب کرد. در این میان می توان به نقاشی های مکتب مانی، کتابهایی نظیر کارنامه اردشیر بابکان، خداینامه (خواتای نامک) و دهها اثر دیگر که از آن دوره برجای مانده است اشاره کرد.

اردشیر بابکان طبقات مختلف موسیقیدانها را نیک می شناخت و برای هریک قانون مخصوصی وضع کرده بود. انوشیروان در رعایت قانون و حقوق هنرمندان سعی آشکار داشت و بهرام گور خود چکام سرایی چیره دست بود.

با تشویق و حمایت دربار ساسانی از موسیقیدانها، مردم نیز بتدریج علاقمند به موسیقی شدند، بطوریکه در این دوره موسیقیدانان از رفاه و احترام بسیاری برخوردار بودند. نام اولین موسیقیدان بزرگ ایرانی از قبیل باربد، نکیسا، بامشاد و رامتین نیز از همان زمان برای ما به یادگار مانده است. همچنین نام بسیاری از الحان سازنده موسیقی و سازهای آن زمان.
 
اردشیر بابکان
رواج موسیقی در عصر ساسانی با نام اردشیر بابکان تداعی می شود. اردشیر بابکان طی سلطنت خود که کمتر از بیست سال بود (241-226 میلادی) ، ایران را به مدارج بالایی از نظم و اعتبار جهانی رساند.

تعیین نظام طبقاتی مردم و همچنین موسیقیدانها از ابتکارهای او بود. در این زمان خنیاگران و رامشگران که از دیرباز جزو طبقات متوسط و گاهی حتی پست جامعه بودند، به سطح درباریان ترقی داده شدند. او درباریان را به هفت طبقه تقسیم کرده بود که موسیقیدانان در طبقه پنجم محسوب می شدند.

آرتور کریستین سن مستشرق اروپایی که در باره تمدن ایران در عهدد ساسانی تحقیقات زیادی انجام داده است با تحسین و تعجب می نویسد :
"در زمان حکومت ساسانیان و اردشی، خنیاگران (نوازندگان و سازندگان) در ردیف مامورین عالیربته دولت بودند."

علامه عباس اقبال آشتیانی می نویسد :

"موسیقی در ایران قدیم، رونق بالنسبه کامل داشته است. اردشیر بابکان موسس سلسله ساسانی در موقعی که درباریان و اعیان حضرت خود را به طبقات ممتاز تقسیم می نمود، مطربان و مغنیان را طبقه مخصوصی قرار داد و در میان طبقات ایشان را مقامی متوسط اعطا فرمود."
 
بهرام گور
بهرام گور پانزدهمین پادشاه ساسانی بود، او در نوجوانی با فرهنگ و ادب و هنر کشورهای دیگر آشنا شد و طبق رسم اشراف زادگان آن زمان، بعد از یادگیری علوم و فنون مختلف، موسیقی آموخت.
بهرام مردی جنگاور بود که بی اندازه به موسیقی علاقه داشت. بطوریکه بعد از نشستن به تخت پادشاهی اولین کاری که کرد رسیدگی به وضع موسیقیدانان و تامین رفاه آنها بود. او موسیقیدانها را از لحاظ مقام و رتبه بالاتر برد و گروهی از آنها را به طبقه اول برنشاند. جانشینان بهرام تا انوشیروان نیز این رسم را برپا داشتند.

علاقه بهرام گور به موسیقی به حدی بود که هنرمندان بزرگ را با مطربان برابر می نشاند و به دلخواه خود تعیین رتبه می کرد. تا جایی که اسباب ناخشنودی عده ای را فراهم می ساخت! او هرکس را که مایه خوشنودی خود می دید برتر می نشاند.

ابو منصور ثعالبی صاحب کتاب "غررالاخبار ملوک الفرس" آورده است که :

"بهرام گور چهارصد نوازنده را از هند به ایران خواند، و این هنرمندان را بر سایر طبقات مقدم شمرد. این هنرمندان به نام لولی یا سوری نامیده می شدند. آنان شوخ و ظریف بودند و در هر کوی و برزن، شهر و روستا برای مردم ساز می نواختند و می خواندند."

حمزه اصفهانی اضافه می کند : "اینان در ایران ماندند و زاد و ولد کردند که طایفه زط همین ها هستند."
 
انواع موسیقی در ایران
 
به طور کلی موسیقی در تاریخ ایران به نوع های زیر تقسیم می شود که در بالا به رواج آن ها در برخی ادوار اشاره نامی کردیم و حال برای آن ها توضیحی آورده ایم.

موسیقی بزمیدر شاهنامه به شواهدی برمی‌خوریم که می‌تواند نکاتی از موسیقی دوره‌ی میانه‌ی ایران را مشخص کند. معمولاً در شاهنامه واژه‌ی رامشگر به‌کار رفته است. در داستان کیکاووس می‌بینیم که دیو رامشگر می‌گوید: « من ماهرترین رامشگران مازندرانم » و چون شروع به خواندن آوازی درباره‌ی مازندران می‌کند، کیکاووس چنان تحت تأثیر قرار می‌گیرد که برای گرفتن مازندران مصمم می‌شود:

بــرفــت از بـــر پـــرده ســالار بــار     خــرامـــان بـیــامـد بــر شـهــریار
بگفتش کـه رامشگـری بر درست     ابــا بـربـط و نــغــز رامـشگــرست
بـفــرمــود تـا پیــش او خــوانــدنـد     بـــر رود ســازانــش بنـشـانــدنـد
بـه بربط چو بایست برخاست رود     بــرآورد مــــازنــــدرانــــی ســـرود

و باز در شاهنامه می‌خوانیم که اسفنديار در چهارمین خوان، هنگامی‌که در جنگل کنار چشمه‌ای نشسته است، تنبور می‌نوازد و از جنگ‌ها و سرگردانی‌هایش به‌آواز شکایت می‌کند:

هــمانــگــاه تـنـبــور در بــر گـرفــت     سـرايـیـدن از کـام دل در گـرفــت
همـی گفت با خـود یـل اسفنـدیار     که هـرگـز نبینـم مـی و میـگسار
نبـیــنــم جــز از شـیــر و از اژدهـــا     ز چـــنــگ بـــلاهــا نیـــابــم رهــا

و در زادن رستم، سام دستور می‌دهد که جشنی بیارایند و رامشگران را بخوانند:

بــه شـادی بــرآمـد ز درگاه کـوس     بیاراست ایوان چو چشم خروس
بـفـــرمــود آئـیــن کــران تــا کــران     همـه شهـر سگسـار و مـازندران
مـی آورد و رامشـگــران را بـخواند     به خواهندگان بـر درم بـر فشانـد

موسیقی رزمی
سرودهای پهلوانی و ابزار موسیقی در جنگ‌ها نیز به‌کار می‌رفته است و بنابر رویدادها، سرودها و سازها با یکدیگر هماهنگ می‌شدند. می‌توان از مثال‌هایی که در فارسی میانه‌ی مانوی آورده شده است استنباط کرد که در دوره‌ی ساسانیان موسیقی چون نیرنگی در جنگ به‌کار می‌رفته است. در روایت مانوی نقل شده است که مردان به دژی حمله کردند و به درون را نیافتند. پس، نگهبانان دژ را با آهنگ و سرود خوش فریفتند و چون آنان به دیدن نوازندگان رفتند ؛ دشمنان به دژ داخل شدند.
در شاهنامه زال به رستم می‌گوید که هنوز برای جنگیدن جوان است و بهتر است خودش را با گوش‌دادن به سرودهای پهلوانی سرگرم کند:

تـــو را گــاه بــزم است و آوای رود     کـشیـدن مـی و پـهلوانی سـرود
نـه هنــگام رزمـست و ننگ و نبرد     بــرآوردن از خـــاک بــر مــاه گــرد

موسیقی سوگواری
در « یادگار زریران »، در میدان جنگ « بستور » بر بالای پیکر مرده‌ی پدرش می‌رود و مرثیه‌ی کوتاه و عمیقی را می‌خواند و در شاهنامه، هنگامی‌که سهراب از مرگ « ژنده‌رزم » آگاه می‌شود به همراه خدمتکاران و رامشگران برای دیدن او می‌رود:

چـو بشنیـد سهـراب برجست زود     بــيــامــد بــر ژنــده بــر سـان رود
ابـا چـاکـــر و شـمــع و خنیـاگــران     بــیــامــد ورا دیـــد مـــرده چنــان

و چون خسرو گرفتار می‌شود و قباد شیرویه او را به تیسفون تبعید می‌کند ؛ باربد به درگاه او می‌رود و نوحه‌سرایی می‌کند:

بـــســـازید نـــوحــــه بـــه آواز رود     به بربـط همی مویـه زد با سـرود
اَبــَـرپــهلــوانـی بـــرو مــویــه کــرد     دو رخـسـاره‌ی زرد و دل پـر ز درد

موسیقی در شكار
نقش طاق‌بستان، خسرو پرویز را به‌هنگام شکار گراز نشان می‌دهد. در این نقش دو قایق به‌همراه قایق خسرو وجود دارد که در یکی از آنها زنان چنگ‌نواز هستند و در دیگری زنان خواننده که گروهی از آنها دست می‌زنند.
بهرام گور عادت داشت که با شتر به شکار رود و همواره گروهی از دختران آوازه‌خوان او را همراهی می‌کردند. موسیقی در ضمن شکار، تنها برای خوشی شکارچی نبوده است ؛ بلکه راهی برای به‌دام انداختن شکار نیز بوده است ؛ چون شکارچیان همواره بر این باور بوده‌اند که موسیقی سبب جلب شکار می‌شود و این سنت در هند هم موجود است.

موسیقی آموزشی
استرابو می‌گوید که استفاده از آوازهای داستانی برای آموزش در زمان پارت‌ها به‌کار می‌رفته است و آموزگاران کارهای بزرگان را همراه با آواز یا بدون آواز برای شاگردان شرح می‌دادند.

موسیقی دینی
در بندهش آمده است که : « وین‌بانگ آن است که پرهیزگاران نوازند و اوستا خوانند ؛ بربط، تنبور، چنگ و هر ساز زهی را که نوازند، وین خوانند. »
آثار استفاده از آوازهای مذهبی در ایران هم در متون باقی مانده است و هم در اشاراتی که به وسیله‌ی تاریخ‌نویسان باستان شده، وجود دارد. اگر چه، در قرن‌های بعد، میان دین و آئین‌های پهلوانی تداخل می‌شود، به طوری که داستان‌های قهرمانی وارد متن‌های مذهبی می‌شود و خدایان قدیم به صورت قهرمانانی در حماسه‌های غیرمذهبی در می‌آیند.
در دوره‌ی میانه‌، معابد مانوی از موسیقی استفاده‌ی کامل می‌کردند و ثروت عظیمی از سرودها و متن‌های مذهبی به‌جا گذارده‌اند. آنها که برای بیان احساس خویش از همه‌ی هنرها سود می‌جستند، به نقش موسیقی در شکل دادن و جایگزینی مفاهیم به‌خوبی آگاه بودند. با مطالعه در آثار مانوی و نواهای به‌جا مانده در سروده‌های آنها می‌توان گفت که:
۱. مانویان نوع مخصوصی از موسیقی برای معابد خود داشتند و نواهای به‌جا مانده تنها برای این آئین ساخته شده بود.
۲. از ابزار موسیقی، طبل، چنگ، شیپور و نای را در مراسم خود استفاده می‌کردند.
۳. روش همسرایی در خواندن سرودها به‌کار رفته است. این روش به این صورت بوده است که یک آموزگار (رهبر سرایندگان) سرودی را می‌خواند و بعد گروه همسرایان (آموزنده) آن سرود را تکرار می‌کردند. این روش هنوز در خانقاه‌ها مرسوم است.

چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390به قلم: سیدرضامیرمعینی ™      
9:56 بعد از ظهر  
منبع : http://danayetoos.blogfa.com/post-519.aspx

تاریخ تمدنکتابخانه- ایران باستانتبادل لینکچهره های ماندگار مشاهیراسطوره و افسانه های باستاندایرکتوری تبادل لینکابهر

موسیقی ایران باستان؛
موسیقی هخامنشی
وبلاگ دل آوا

۱) موسیقی مذهبی :

بر
اساس نوشته‌های هرودوت مورخ یونانی ، مغان هخامنشی بدون همراهی ساز و با
نای سرودهای مذهبی می‌خواندند و از این نظر ، نه مثل سرود خوانان بابلی و
آشوری بودند و نه تحت تأثیر اقوام سامی . موسیقی این سرودها صرفاً موسیقی
آوازی بود و نه موسیقی سازی .
مشاهده می‌کنید که پرهیز از استفاده از
ساز و آلات در موسیقی مذهبی از ادوار گذشته تاریخی وجود داشته و اثرات آن
تا به امروز هم به چشم می‌خورد .
مسئولیت اجرای سرودهای مذهبی با
موبدان خوش آواز بوده و به قول “استرابو” دانشمند یونانی این نغمه‌ها منحصر
به مفاخر پهلوانی و مناجات با یزدان بوده است .

هرودوت همچنین می‌نویسد :

ایرانیان برای قربانی در راه خداوند و مقدسات خود ، کشتارگاه و آتشکده
ندارند و بر قبور مردگان شراب نمی‌پاشند ، در عوض یکی از پیشوایان مذهبی
حاضر می‌شود و یکی از سرودهای مذهبی را می‌خواند . ”


۲) موسیقی رزمی :
در دوران هخامنشی موسیقی به نوع دیگری هم موجود بوده است . یکی از انواع دیگر ، موسیقی رزمی یا جنگی بوده است .
گزنوفون دیگر مورخ یونانی در کتاب ” سیروپدیا ” می‌نویسد :

کورش کبیر به عادت دیرینه ، در موقع حمله به ارتش آشور سرودی را آغاز کرد و
سپاهیان او با صدای بلند آنرا خواندند و بعد از پایان سرود ، آزادمردان با
قدم‌های مساوی و منظم به راه افتادند . کورش در وقت حمله به دشمن سرود
جنگی را آغاز کرد و سپاهیان با او هماهنگ شدند . ”
” کورش برای حرکت سپاه دستور داد سربازان با شنیدن صدای شیپور قدم بردارند و حرکت کنند ، زیرا صدای شیپور علامت حرکت است . ”
این سرودها برای بر‌انگیختن حس شجاعت و دلیری سربازان اجرا می‌شد و گزنوفون اضافه می‌کند که :

کورش از کشته شدن سربازان طبری و طالشی مغموم شد و برای مرگ سربازان
مازندرانی و طالشی سرودی خواند و این همان سرودی است که در ادوار بعد در
مراسم موسوم به  مرگ سیاوش  خوانده می‌شد . ”

afd32 Persianmusic 301 موسيقي ايران باستان   موسيقي هخامنشي  | عکس تصاویر تاریخ باستان تمدن عکسهای

این
مراسم هنوز هم در بین بسیاری از طوایف ایرانی وجود دارد و بنام ” سوگ
سیاوشان ” یا ” سووشون ” معروف است و بقایای این آئین قدیمی حتی در مراسم
آئینی ایران بعد از اسلام نیز دیده می‌شود .
از دوران هخامنشی سازهایی باقیمانده است از آن جمله می‌توان به کرنا ، نی ، شیپور ، کوس ( نوعی ساز ضربی ) ، درای و سنج اشاره کرد .
در
سال ۱۳۳۶ هجری شمسی در کاوش‌های تخت جمشید در حول و حوش آرامگاه اردشیر
سوم هخامنشی ، یک شیپور فلزی به طول ۱۲۰ سانتی متر بدست آمد که شبیه کرنای
است . قطر دهنه آن ۵۰ سانتیمتر و جزو سازهای جنگی محسوب می‌شود .


۳) موسیقی مجلسی :
اما
نوع دیگری از موسیقی بنام مجلسی نیز در آن روزگار مرسوم بوده است . موسیقی
مجلسی یا همان بزمی از دیر‌باز در تمدن ایران وجود داشته است . آوازهای
فراغت ، سرودهای شادی و سرور ، در جلسات بزم بکار می‌رفت و سازهای ویژه و
شیوه اجرای خاص خود را داشت .
گزنوفون و هرودوت هر دو از این نوع موسیقی نام برده‌اند و دیگر مورخ یونانی ” آتنه ” در این باره نوشته است که :

در جشن مهرگان که در حضور شاهنشاه هخامنشی برگزار می‌شد ، نوازندگان و
خوانندگان با اجرای برنامه‌هایی در مجلس شرکت می‌کردند و خوانندگان و
نوازندگان در آن جشن‌ها سهم اساسی داشتند . ”

2e829 bishapur mosaic2 louvre موسيقي ايران باستان   موسيقي هخامنشي  | عکس تصاویر تاریخ باستان تمدن عکسهای

هرودوت
از وجود تعداد زیادی موسیقیدان در عصر هخامنشی یاد می‌کند و می‌نویسد که
آنها در دربار نیز زندگی می‌کردند و در روزهای جشن همچون مهرگان ، سده ،
نوروز و . . . به دربار خوانده می‌شدند و شادی و سرور برپا می‌کردند .
گزنوفون نیز می نویسد :

کورش برای کیاخسار تعدادی از موسیقیدان‌ها را برگزید . . . اسکندر مقدونی
از خزانه کورش ۳۲۰ فقره اسب و آلات موسیقی را بدست آورد . ”
و جالب اینجاست که در سفرنامه فیثاغورث نیز به مراسم تاجگذاری داریوش اشاره شده است :
” حدود ۳۶۰ دختر خنیاگر ( نوازنده یا خواننده ) به آوازخوانی و نوازندگی می‌پرداختند .


منبع: http://del-ava.blogfa.com/post-197.aspx

منبع +

www.TarikheMa.ir
/”>دانلود

چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390به قلم: سیدرضامیرمعینی ™      
9:52 بعد از ظهر  
۲۸م فروردین، ۱۳۸۸ گسترش دین مبین اسلام و تسخیر کشورهای وسیع متمدنی، مانند ایران و روم و مصر و تشکیل یک حکومت و گنجینه‌های هنری و علمی کشورهای گشوده شده از آن جمله ایران دستخوش بهم خوردگی و دگرگونی و احیاناً نابودی‌ها کرده. اما گاهی بر قسمتهایی که آثار پیشینش از بین رفته، اغلب از تمدن اسلامی یعنی تمدنی که از کشورهای متمدن پیش از خود بوجود آمده می‌توان پی برد. زیرا تازیان که دارای فرهنگ و تمدن چشمگیر و پراهمیتی نبودند، در اثر تسلط براقوام متمدن، تحت تأثیر آن فرهنگ‌ها قرار گرفتند و پایه تمدن عظیم اسلامی گذارده شد. یکی...


ادامه مطلب
چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390به قلم: سیدرضامیرمعینی ™      
9:45 بعد از ظهر  

چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390به قلم: سیدرضامیرمعینی ™      
8:15 بعد از ظهر  
نشان رسمی دربار پادشاهی ایران که در آن فروهر (آترا) دیده می‌شود. (در گوی، سمت راست، بالا) دوره‌ی پهلوی ۱۳۰۴ تا ۱۳۵۷ خورشیدی


از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد این فهرستی است از شاهان خاندانهای اصلی فرمانروا در ایران که شامل تمام پادشاهی ها و شاهنشاهی های فرمانروا در گستره جغرافیایی ایران و فرمانروایان آنها می شود. برای دیدن فهرست های کامل تر از فرمانروایان اصلی و نیز خاندان های کوچکتر حاکم در ایران به صفحه های زیر رجوع کنید: فهرست شاهان ایلام محتویات  [نهفتن]  ۱ پادشاهی‌های کهن حدود2700 تا 550 پیش از میلاد۲ شاهنشاهی ایران باستان 550 تا 329 پیش از میلاد۳ سلوکیان (از ۲۴۹ تا ۳۲۴ پیش از میلاد)۴ پارت ها۵ ساسانیان۶ پس از اسلام ۶.۱ گاوباریان۶.۲ باوندیان ۶.۲.۱ شاخه کیوسیه۶.۲.۲ شاخه اسپهبدیه۶.۲.۳ شاخه کینخواریه ۶.۳ طاهریان۶.۴ صفاریان۶.۵ علویان تبرستان۶.۶ سامانیان۶.۷ زیاریان۶.۸ بوییان۶.۹ غزنویان۶.۱۰ سلجوقیان بزرگ, 1029–1194۶.۱۱ خوارزمشاهیان۶.۱۲ ایلخانان۶.۱۳ دودمان‌های محلی ۶.۱۳.۱ جلایریان۶.۱۳.۲ آل مظفر یا مظفریان۶.۱۳.۳ آل اینجو۶.۱۳.۴ کیاییان ۶.۱۴ تیموریان۶.۱۵ قراقویونلو۶.۱۶ آق قویونلو۶.۱۷ صفویان۶.۱۸ افشاریان۶.۱۹ زندیان۶.۲۰ قاجار۶.۲۱ پهلوی ۷ الگوها ۷.۱ جستارهای وابسته ۸ یادداشت ها۹ کتابشناسی پادشاهی‌های کهن حدود2700 تا 550 پیش از میلاد [ویرایش] نام دیهیمی نام اصلی نگاره لقب زایش-مرگ آغاز شاهی پایان شاهی خویشاوندی یادداشت خاندان ارته[۱], حدود 2700 پ.م 1 این سوکوش سیرنه ارباب ارته ؟ - ؟ ح2700پ.م ح2700پ.م ؟ همزمان با انمرکر شاه اوروک نخستین شاهان ایلامی, ح2700- ح2600پ.م 2 هومبابا ؟ - ح2680پ.م ح2700پ.م ح2680پ.م ؟ همزمان با گیلگمش شاه اوروک 3 هومبان شوتور (یا خومباستیر) ؟ - ؟ ؟ ؟ ؟ خاندان یکم اوان[۲][۳], ح2600- ح2550پ.م 4 شاه ناشناس اوان شاه اوان ؟ - ؟ ح2580پ.م ؟ ؟ همزمان با اورنونگل شاه اوروک[۴] 5 لو ... شاه اوان ؟ - ؟ ؟ ؟ ؟ 6 کورایشک شاه اوان ؟ - ؟ ؟ ح2550پ.م ؟ 36 سال همزمان با لوگل انه موندو شاه ادب و اورننشه شاه لگش خاندان دوم اوان[۵], ح2550-ح2270پ.م 7 پلی شاه اوان ؟ - ؟ ح2500پ.م ؟ ؟ 8 تته یکم شاه اوان ؟ - ؟ ؟ ؟ ؟ 9 اوکو تنهیش شاه اوان ؟ - ؟ ؟ ؟ ؟ 10 هیشوتش شاه اوان ؟ - ؟ ؟ ؟ ؟ 11 شوشون ترنه شاه اوان ؟ - ؟ ؟ ؟ ؟ 12 نپی ایلهوش شاه اوان ؟ - ؟ ؟ ؟ ؟ 13 کیکو سیوه تمتی شاه اوان ؟ - ؟ ؟ ؟ ؟ 14 هیشپ رتپ یکم شاه اوان ؟ - ؟ ؟ ؟ ؟ 15 لوه ایشن شاه اوان ؟ -ح2325پ.م ؟ ح2325پ.م پسر هیشپ رتپ یکم 16 هیشپ رتپ دوم شاه اوان ؟ - ؟ ح2325پ.م ؟ پسر لوه ایشن 17 امه سینی[۶] شاه اوان ؟ - 2311پ.م ح2315پ.م 2311پ.م 18 هلو شاه اوان ؟ - ؟ ؟ ؟ ؟ 19 هیته شاه اوان ؟ - ؟ ح2270 پ.م ح2270 پ.م ؟ همزمان با نرم سین شاه اکد خاندان کوتیان[۷], حدود 2256 تا حدود 2120 پیش از میلاد 20 اریدوپیزیر شاه کوتی  ? - ? ح2256پ.م ح2251پ.م  ? 21 ایمته (یا نیبیه) شاه کوتی  ? - ? ح2250پ.م ح2246پ.م  ? 22 اینکی شوش شاه کوتی  ? - ? ح2245پ.م ح240پ.م  ? 23 زرله گب شاه کوتی  ? - ? ح2239پ.م ح2234پ.م  ? 24 شولمه شاه کوتی  ? - ? ح2233پ.م ح2228پ.م  ? 25 الولمش (یا سیلولومش) شاه کوتی  ? - ? ح2227پ.م ح2222پ.م  ? 26 دوگه شاه کوتی  ? - ? ح2221پ.م ح2216پ.م  ? 27 ایلوان شاه کوتی  ? - ? ح2215پ.م ح2213پ.م  ? 28 اینی مبه کش شاه کوتی  ? - ? ح2212پ.م ح2208پ.م  ? 29 اینکی شوش شاه کوتی  ? - ? ح2207پ.م ح2202پ.م  ? 30 یرله گب شاه کوتی  ? - ? ح2201پ.م ح2187پ.م  ? 31 اببه ته شاه کوتی  ? - ? ح2186پ.م ح2184پ.م  ? 32 یرله گب (یا یرله) شاه کوتی  ? - ? ح2183پ.م ح2181پ.م  ? 33 کوروم شاه کوتی  ? - ? ح2180پ.م ح2180پ.م  ? 34 اپیل کین شاه کوتی  ? - ? ح2179پ.م ح2177پ.م  ? 35 له اره بوم شاه کوتی  ? - ? ح2176پ.م ح2175پ.م  ? 36 ایره روم شاه کوتی  ? - ? ح2174پ.م ح2173پ.م  ? 37 ایبره نوم شاه کوتی  ? - ? ح2172پ.م ح2172پ.م  ? 38 هبلوم شاه کوتی  ? - ? ح2171پ.م ح2170پ.م  ? 39 پوزور سوئن شاه کوتی  ? - ? ح2169پ.م ح2163پ.م  ? 40 یرله گنده شاه کوتی  ? - ? ح2162پ.م ح2156پ.م  ? 41 سی ئوم (یا سی ئو) شاه کوتی  ? - ? ح2155پ.م ح2121پ.م  ? 42 تیری گن شاه کوتی  ? - ? ح2120پ.م ح2120پ.م  ? 40 روز خاندان سوم اوان[۸], حدود 2100پیش از میلاد 43 کوتیک این شوشینک[۹] شاه اوان  ? - ? ح2100پ.م ح2100پ.م پسر شینپی هیش هوک همزمان با اورنمو شاه اور. شوش در سال های 2078 و 2016پ.م به دست سپاهیان اور گشوده شد. پس از وی شاهان سیماشکی رهبری ایلام را در دست گرفتند. خاندان سیماشکی[۱۰][۱۱], حدود 2070 تا حدود 1975 پیش از میلاد 44 گیرنمه یکم شاه سیماشکی  ? - ?  ?  ?  ? 45 تزیته یکم شاه سیماشکی  ? - ? ح2040پ.م[۱۲] ح2037پ.م[۱۳]  ? 46 اپرتی یکم شاه سیماشکی  ? - ?  ? ح2033پ.م[۱۴]  ? 47 گیرنمه دوم شاه سیماشکی  ? - ? ح2033پ.م  ?  ? 48 تزیته دوم شاه سیماشکی  ? - ?  ?  ?  ? 49 لورک لوهان شاه سیماشکی  ? - 2022پ.م ح2028پ.م 202پ.م  ? 50 هوتران تمتی شاه سیماشکی  ? - ?  ?  ?  ? 51 ایندتو این شوشینک یکم شاه سیماشکی  ? - 2016پ.م  ? 2016پ.م پسر هوتران تمتی 52 کیندتو شاه سیماشکی  ? - ? پیش از 2006پ.م پس از 2005پ.م پسر تن روهوراتیر گشاینده اور 53 ایندتو این شوشینک دوم شاه سیماشکی  ? - ? ح1980پ.م  ? پسر په پی[۱۵] همزمان با شوایلیشو شاه ایسین و بیله لمه شاه اشنونه 55 تن روهوراتیر یکم شاه سیماشکی  ? - ? ح1965پ.م  ? پسر ایندتو این شوشینک دوم همزمان با ایدین دگن شاه ایسین 56 ایندتو این شوشینک سوم شاه سیماشکی  ? - ?  ?  ? پسر تن روهوراتیر یکم بیش از سه سال خاندان اپرتی[۱۶], حدود 1975 تا حدود 1500 پیش از میلاد 54 اپرتی دوم شاه سیماشکی، شاه انشان و شوش، سوکل ماه  ? - ? ح1973پ.م  ? در 1973پ.م با دختر ایدین دگن شاه ایسین ازدواج کرد.[۱۷] همزمان با ایدین دگن شاه ایسین 57 شیلههه شاه انشان و شوش، سوکل ماه  ? - ?  ?  ? پسر اپرتی دوم 58 کوک نشور یکم سوکل ماه  ? - ?  ?  ? پسر (خواهرزاده) شیلههه[۱۸] 59 اته هوشو سوکل و ایپیر شوش، شبان مردم شوش، شبان این شوشینک  ? - پس از 1894پ.م ؟1928پ.م پس از 1894پ.م پسر کوک نشور یکم (؟) 60 تتپ مده شبان مردم شوش  ? - ? پس از ح1890پ.م  ? پسر کوک نشور یکم (؟) 61 پلرایشن سوکل ماه  ? - ?  ?  ?  ? 62 کوک سنیت  ? - ?  ?  ? پسر پلرایشن (؟) 63 کوک کیروش سوکل ماه، سوکل ایلام و سیماشکی و شوش  ? - ?  ?  ? پسر لن کوکو و برادرزاده پلرایشن 64 تم سنیت  ? - ?  ?  ? پسر کوک کیروش 65 کوک نهونته  ? - ?  ?  ? پسر کوک کیروش 66 کوک نشور دوم سوکل ماه، سوکل ایلام، سوکل ایلام و سیماشکی و شوش  ? - ?  ?  ? پسر کوک نهونته (؟) 67 شیروکدوه سوکل ماه  ? - ? ح1790پ.م  ?  ? همزمان با شمشی ادد یکم شاه آشور 68 شیموت ورتش یکم  ? - ?  ?  ? پسر شیروکدوه 69 سیوه پلر هوپک سوکل ماه، سوکل شوش، شاهزاده ایلام  ? - ? پیش از 1765پ.م پس از 1765پ.م پسر شیروکدوه 70 کودوزولوش یکم سوکل ماه، سوکل شوش  ? - ?  ?  ? پسر شیروکدوه 71 کوتیرنهونته یکم سوکل ماه  ? - ? ح1710پ.م  ? پسر کودوزولوش یکم 72 اته مره هلکی  ? - ?  ?  ? پسر کودوزولوش یکم (؟) 73 تته دوم سوکل  ? - ?  ?  ? برادر اته مره هلکی 74 لیله ایرتش  ? - ?  ?  ? پسر کودوزولوش یکم 75 تمتی اگون سوکل ماه، سوکل شوش  ? - ?  ?  ? پسر کوتیرنهونته یکم 76 کوتیر شیلههه سوکل ماه، سوکل  ? - ?  ?  ? پسر تمتی اگون 77 کوک نشورسوم سوکل ایلام، سوکل شوش  ? - ? پیش از 1646پ.م پس از 1646پ.م پسر کوتیر شیلههه 78 تمتی رپتش  ? - ?  ?  ? پسر کوتیر شیلههه 79 شیموت ورتش دوم  ? - ?  ?  ? پسر کوک نشورسوم 80 شیرتوه شاه شوش  ? - ?  ?  ? پسر کوک نشورسوم 81 کودوزولوش دوم سوکل ماه، شاه شوش  ? - ?  ?  ? پسر شیموت ورتش دوم 82 تن اولی سوکل ماه، سوکل  ? - ?  ?  ?  ? 83 تمتی هلکی سوکل ماه، سوکل ایلام و سیماشکی و شوش  ? - ?  ?  ? پسر تن اولی 84 کوک نشورچهارم[۱۹] سوکل ماه  ? - ?  ?  ? پسر تن اولی 85 کوتیک متلت[۲۰]  ? - ? ح1500پ.م  ? پسر تن اولی خاندان کیدینو[۲۱], حدود 1500 تا حدود 1370پ.م 86 کیدینو شاه انشان و شوش  ? - ? سده 15پ.م  ?  ? 87 این شوشینک سونکیر نپیپیر شاه انشان و شوش  ? - ?  ?  ?  ? 88 تن روهوراتیر دوم شاه انشان و شوش  ? - ? سده 15پ.م  ?  ? 89 شله شاه انشان و شوش  ? - ?  ?  ?  ? 94 تمتی اهر شاه انشان و شوش  ? - ? ح1370پ.م  ?  ? همزمان با کدشمن انلیل یکم شاه کاسی بابل خاندان ایگه هلکی[۲۲], حدود 1400 تا حدود 1200 پیش از میلاد 90 پلرایشن یکم شاه انشان و شوش  ? - ? ح1390پ.م  ? پسر ایگه هلکی همزمان با کوریگلزو یکم شاه کاسی بابل 91 کیدین هوتران یکم شاه انشان و شوش  ? - ?  ?  ? پسر پلرایشن یکم[۲۳] 92 اترکیته دوم شاه انشان و شوش  ? - ?  ?  ? پسر ایگه هلکی 93 هومبان نومنه یکم شاه انشان و شوش  ? - ? ح1370پ.م  ? پسر اترکیته دوم همزمان با بورنه بوریش دوم شاه کاسی بابل 95 اونتش نپیریشه (یا اونتش هومبان یا اونتش گل) شاه انشان و شوش  ? - ? ح1340پ.م  ? پسر هومبان نومنه یکم 96 کیدین هوتران دوم شاه انشان و شوش  ? - ?  ?  ? پسر اونتش نپیریشه[۲۴] 97 نپیریشه اونتش (یا هومبان اونتش) شاه انشان و شوش  ? - ?  ?  ? پسر کیدین هوتران دوم[۲۵] 98 پلرایشن دوم شاه انشان و شوش  ? - ?  ?  ?  ? 99 اونپتر نپیریشه (یا اونپتر هومبان) شاه انشان و شوش  ? - ?  ?  ? پسر پلرایشن دوم 100 کیدین هوتران سوم شاه انشان و شوش  ? - ? ح1224پ.م ح1217پ.م پسر پلرایشن دوم همزمان با انلیل ندین شومی و ادد شومه ایدینه شاهان کاسی بابل[۲۶] خاندان شوتروکی[۲۷], حدود 1200 تا حدود 970 پیش از میلاد 101 هلوتوش این شوشینک شاه انشان و شوش  ? - ? ح1200پ.م  ?  ? 102 شوتروک نهونته یکم شاه انشان و شوش  ? - ? پیش از 1158پ.م پس از 1158پ.م پسر هلوتوش این شوشینک 103 کوتیرنهونته دوم شاه انشان و شوش  ? - ? پیش از 1155پ.م پس از 1155پ.م پسر شوتروک نهونته یکم 104 شیلهک این شوشینک یکم شاه انشان و شوش  ? - ?  ?  ? پسر کوتیرنونته دوم 105 هوته لوتوش این شوشینک شاه انشان و شوش  ? - ? پیش از 1110پ.م پس از 1110پ.م پسر کوتیرنهونته دوم 106 شیلهینه همرو لکمر شاه انشان و شوش  ? - ? پس از 1110پ.م  ? پسر شیلهک این شوشینک یکم 107 هومبان نومنه دوم شاه انشان و شوش  ? - ? آغاز سده 11پ.م  ?  ? 108 شوتروک نهونته دوم شاه انشان و شوش  ? - ? میانه سده 11پ.م  ? پسر هومبان نومنه دوم 109 شوتور نهونته یکم شاه انشان و شوش  ? - ? میانه سده 11پ.م  ? پسر هومبان نومنه دوم 110 مربیتی اپله اصر[۲۸] "فرزند" ایلام  ? - ? پیش از 983پ.م پس از 978پ.م  ?  ? اکشیر شیموت شاه انشان و شوش  ? - ?  ?  ?  ?  ? اکشیرنهونته شاه انشان و شوش  ? - ?  ?  ?  ?  ? کره ایندش شاه ایلام  ? - ?  ?  ?  ? خاندان هومبان تهره (نوایلامیان)[۲۹], حدود 830 تا حدود 640 پیش از میلاد 114 شاه ناشناس ایلام شاه انشان و شوش  ? - ? پیش از 821پ.م پس از 821پ.م  ? همزمان با شمشی ادد پنجم شاه آشور 115 هومبان تهره یکم شاه ایلام  ? - 743پ.م  ? 743پ.م  ? 116 هومبان نیکش یکم شاه ایلام  ? - 717 پ.م 743 پ.م 717 پ.م پسر هومبان تهره یکم 117 شوتورنهونته دوم شاه انشان و شوش  ? - 699 پ.م 717 پ.م 699 پ.م پسر (خواهرزاده) هومبان نیکش یکم 118 هلوشو این شوشینک شاه انشان و شوش  ? - اکتبر693پ.م 699 پ.م اکتبر693پ.م برادر شوتورنهونته دوم 119 کوتیرنهونته سوم شاه انشان و شوش  ? - جولای692پ.م اکتبر693پ.م جولای692پ.م پسر هلوشو این شوشینک 120 هومبان نومنه سوم شاه انشان و شوش  ? - فوریه688پ.م جولای692پ.م فوریه688پ.م پسر هلوشو این شوشینک 121 هومبان هلتش یکم شاه انشان و شوش  ? - اکتبر681پ.م فوریه688پ.م اکتبر681پ.م پسر هومبان نومنه سوم(؟) 122 هومبان هلتش دوم شاه انشان و شوش  ? - سپتامبر675پ.م اکتبر681پ.م سپتامبر675پ.م پسر هومبان هلتش یکم 124 اورتک این شوشینک شاه انشان و شوش  ? - 663 پ.م سپتامبر675پ.م 663 پ.م برادر هومبان هلتش دوم 125 تمتی هومبان این شوشینک یکم شاه انشان و شوش  ? - سپتامبر653پ.م 663 پ.م سپتامبر653پ.م برادر اورتک این شوشینک 126 هومبان نیکش دوم شاه انشان و شوش  ? - 651 پ.م سپتامبر653پ.م 651 پ.م پسر اورتک این شوشینک 127 تمه ریتو شاه انشان و شوش  ? - پس از 644/5پ.م 652 پ.م 649 پ.م پسر هومبان هپوئه پسر اورتک این شوشینک 129 اینده بیبی شاه انشان و شوش  ? - پس از جولای648پ.م 649 پ.م پس از جولای648پ.م  ? 130 هومبان هلتش سوم شاه انشان و شوش  ? - پس از 644/5پ.م پس از جولای648پ.م 644/5 پ.م پسر اته همیتی این شوشینک از آشوریان شکست خورد و اسیر شد. 127 تمه ریتو شاه انشان و شوش  ? - پس از 644/5پ.م 647 پ.م 647 پ.م پسر هومبان هپوئه پسر اورتک این شوشینک 131 هومبان نیکش سوم شاه انشان و شوش  ? - پس از 644/5پ.م 647 پ.م 647 پ.م پسر اته مره هلکی شاه رقیب 132 اومهولومه شاه انشان و شوش  ? - ? 647 پ.م 647 پ.م  ? شاه رقیب 133 ایندتو این شوشینک چهارم شاه انشان و شوش  ? - ? 647 پ.م پس از پائیز646پ.م  ? شاه رقیب 134 هومبان هپوئه شاه انشان و شوش  ? - ? 647 پ.م 647 پ.م  ? شاه رقیب 135 پائه شاه انشان و شوش  ? - پس از 644/5پ.م پائیز646پ.م پس از 644/5پ.م  ? شاه رقیب 136 شوتورنهونته سوم شاه انشان و شوش  ? - ? پس از پائیز646پ.م  ? پسر ایندتو این شوشینک چهارم پس از وی پادشاهی انشان به هخامنشیان منتقل شد. اما بازماندگان او تا زمان داریوش یکم هخامنشی بر شوش فرمان می راندند. نگاه کنید به فهرست شاهان ایلام خاندان یکم ماد[۳۰], 674 تا 652 پیش از میلاد 123 خشثریته فرورتیش (؟)  ? - 652 پ.م 674 پ.م 652 پ.م پسر دیاکو در نبرد با آشوریان و اسکیت ها کشته شد. خاندان اسکیت، 652 تا 625 پیش از میلاد 128 مادیا  ? - 625 پ.م 652 پ.م 625 پ.م پسر پارتاتوا شاه اسکیت ها از 658/9پ.م خاندان دوم ماد[۳۱], 625 تا 550 پیش از میلاد 137 کیاکسار هووه خشثره  ? - 585 پ.م 625 پ.م 585 پ.م پسر خشثریته 138 آستیاگ ایشتوویگو  ? - 585 پ.م 585 پ.م 550 پ.م پسر کیاکسار خلع شد و بعدها کشته شد. شاهنشاهی ایران باستان 550 تا 329 پیش از میلاد [ویرایش] نام دیهیمی نام اصلی نگاره لقب زایش-مرگ آغاز شاهی پایان شاهی خویشاوندی یادداشت خاندان هخامنشی, 550 تا 329 پیش از میلاد' 139 کوروش بزرگ شاه انشان، شاه پارس، شاه ماد، شاه بابل، شاه سومر و اکد و چهارگوشه جهان 600 پ.م - 530 پ.م 559 پ.م 530 پ.م پسر کمبوجیه یکم شاه انشان و ماندانه دختر آستیاگ شاه ماد در نبرد با ماساگت ها کشته شد. 140 کمبوجیه شاه بزرگ، شاهنشاه  ? - 521 پ.م 530 پ.م 522 پ.م پسر کورش بزرگ 141 بردیه تنوشیر شاه بزرگ، شاهنشاه  ? - 522 پ.م 522 پ.م 522 پ.م پسر کورش بزرگ به دست بزرگان پارسی کشته شد. 142 داریوش یکم ارشام (؟) شاه بزرگ، شاهنشاه 550 پ.م - 486 پ.م 522 پ.م 486 پ.م پسر گشتاسپ پسر ارشام پسر آریارمنه پسر چیش پش شاه انشان 143 خشایارشایکم شاه بزرگ، شاهنشاه 519 پ.م - 465 پ.م 485 پ.م 465 پ.م پسر داریوش یکم و آتوسه دختر کورش بزرگ به دست بزرگان پارسی کشته شد. 144 اردشیریکم شاه بزرگ، شاهنشاه، درازدست  ? - 424 پ.م 465 پ.م 424 پ.م پسر خشایارشایکم 145 خشایارشادوم اردشیر شاه بزرگ، شاهنشاه  ? - 424 پ.م 424 پ.م 424 پ.م پسر اردشیریکم به دست سغدیان کشته شد. 146  ? سغدیان شاه بزرگ، شاهنشاه  ? - 423 پ.م 424 پ.م 423 پ.م پسر اردشیریکم به دست داریوش دوم کشته شد. 147 داریوش دوم وهوکه شاه بزرگ، شاهنشاه  ? - 404 پ.م 423 پ.م 404 پ.م پسر اردشیریکم 148 اردشیردوم ارشک شاه بزرگ، شاهنشاه 436 پ.م - 358 پ.م 404 پ.م 358 پ.م پسر داریوش دوم 149 اردشیرسوم وهوکه شاه بزرگ، شاهنشاه  ? - 338 پ.م 358 پ.م 338 پ.م پسر اردشیردوم به دست باگواس کشته شد. 150 اردشیرچهارم آرش شاه بزرگ، شاهنشاه  ? - 336 پ.م 338 پ.م 336 پ.م پسر اردشیرسوم به دست باگواس کشته شد. 151 داریوش سوم اردشاد شاه بزرگ، شاهنشاه 380 پ.م - 330 پ.م 336 پ.م 330 پ.م پسر ارشام پسر گستهم پسر داریوش دوم به دست اردشیرپنجم کشته شد. 152 اردشیرپنجم بسوس شاه بزرگ، شاهنشاه  ? - 329 پ.م 330 پ.م 329 پ.م احتمالاً از بازماندگان اردشیردوم به دست اسکندر مقدونی کشته شد. سلوکیان (از ۲۴۹ تا ۳۲۴ پیش از میلاد) [ویرایش] سلوکوس یکم (از ۳۱۲ تا ۲۸۰ پیش از میلاد)آنتیوخوس یکم (از ۲۸۰ تا ۲۶۱ پیش از میلاد)آنتیوخوس دوم (۲۶۱ تا ۲۴۶ پیش از میلاد) پارت ها [ویرایش] توضیح: ح علامت اختصاری حدود است. ارشک (اشک یکم) (ح۲۵۰- ح۲۴۷ پ.م)تیرداد یکم (اشک دوم) (ح۲۴۷- ح۲۱۱ پ.م)اَردوان یکم (اشک سوم) (ح۲۱۱- ح۱۹۱ پ.م)فریاپت (اشک چهارم) (ح۱۹۱- ح۱۷۶ پ.م)فرهاد یکم (اشک پنجم) (ح۱۷۶- ح۱۷۱ پ.م)مهرداد یکم (اشک ششم) (ح۱۷۱- ح۱۳۸ یا۱۳۷ پ.م)فرهاد دوم (اشک هفتم) (ح۱۳۸ یا ۱۳۷- ح۱۲۸ پ.م)اردوان دوم (اشک هشتم) (ح۱۲۸- ح۱۲۳ پ.م)مهرداد دوم (اشک نهم) (ح۱۲۳- ۸۷ پ.م) گودرز نخست (۹۱ - ۷۸؟)اُرُد نخست (۷۸ - ؟) سیناتروک (اشک دهم) (۷۶ یا ۷۵- ۷۰ یا ۶۹ پ.م)فرهاد سوم (اشک یازدهم) (۷۰ یا ۶۹- ۵۸ یا ۵۷ پ.م)مهرداد سوم (اشک دوازدهم) (۵۸ یا ۵۷- ۵۶ پ.م)اُرد دوم (اشک سیزدهم) (ح۵۶- ۳۷ یا ۳۶ پ.م)فرهاد چهارم (اشک چهاردهم) (ح۳۷- ۲ پ.م) تیرداد دوم (۳۲ - ح۳۰ پ.م) فرهاد پنجم یا (فرهادک) (اشک پانزدهم) (۲ پ.م- ۴ م) ملکه موزا (۲ پ.م- ۴ م) همراه با پسرش فرهاد پنجم اُرد سوم (اشک شانزدهم) (۴- ۶ یا ۷ م)ونُن یکم (اشک هفدهم) (۷ یا ۸- ۱۲ م)اردوان سوم (اشک هیجدهم) (۱۲- ۳۹ یا ۴۰ م) تیرداد سوم (ح۳۶ م) وردان (اشک نوزدهم) (۳۹ یا ۴۰- ۴۵ م)گودرز دوم (اشک بیستم) (۴۱- ۴۵ م)ونن دوم (اشک بیست و یکم) (۵۱ م)بلاش یکم (اشک بیست و دوم) (۵۱- ۷۷ یا ۷۸ م)پاکور (اشک بیست و سوم) (۷۸- ۱۰۸ یا ۱۱۰ م) اردوان چهارم (۱۰۸- ۱۱۰ م) خسرو (اشک بیست و چهارم) (ح۱۱۰- ۱۲۸ یا ۱۲۹ م)بلاش دوم (اشک بیست و پنجم) (۱۲۸ یا ۱۲۹- ۱۴۷ م) مهرداد چهارم (۱۲۸؟ یا ۱۲۹؟- ۱۴۷؟ م) بلاش سوم (اشک بیست و ششم) (۱۴۷- ۱۹۱ م)بلاش چهارم (اشک بیست و هفتم) (۱۹۱- ۲۰۸ م)بلاش پنجم (اشک بیست و هشتم) (۲۰۸- ح۲۱۶ م)اردوان پنجم (اشک بیست و نهم) (ح۲۱۶- ۲۲۶ م)بلاش ششماردوازد نام تصویر دورهٔ فرمانروایی نیا رویدادها ارشک (اشک یکم) ۲۵۰ تا ۲۴۷ پ.م. فریاپد بنیادگذاری دودمان اشکانی تیرداد یکم (اشک دوم) ۲۴۷ تا ۲۱۱ پ.م. فریاپد، برادر ارشک ضمیمه کردن گرگان، اتحاد با دیودوت پادشاه باختر، شکست سلوکوس دوم پادشاه سلوکی اردوان یکم (اشک سوم) ۲۱۱ تا ۱۹۱ پ.م. تیرداد یکم لشکرکشی به ماد، نبرد با آنتیوخوس سوم و عقب‌نشینی، غارت معبد آناهیتا توسط سپاه آنتیوخوس فریاپت (اشک چهارم) ۱۹۱ تا ۱۷۶ پ.م. اردوان یکم صلح فرهاد یکم (اشک پنجم) ۱۷۶ تا ۱۷۱ پ.م. فریاپت تسخیر تپورستان، بنای شهر شهر خارکْسْ مهرداد یکم (اشک ششم) ۱۷۱ تا ۱۳۷-۱۳۸ پ.م. فریاپت، برادر فرهاد یکم گسترش و اقتدار دودمان اشکانی، جنگ با دیمتریوس دوم و اسارت دیمتریوس فرهاد دوم (اشک هفتم) ۱۳۷-۱۳۸ تا ۱۲۸ پ.م. مهرداد یکم جنگ با آتیوخوس سیدت و شکست از وی، حمله دوباره آتیوخوس سیدت و شکست و کشته شدن آتیوخوس، انحطاط دولت سلوکی اردوان دوم (اشک هشتم) ۱۲۸ تا ۱۲۳ پ.م. فریاپت، عموی فرهاد دوم جنگ با قوم یوئه‌چی و زخم برداشتن و مرگ اردوان مهرداد دوم یا مهرداد کبیر (اشک نهم) ۱۲۳ تا ۸۷ پ.م. اقتدار دودمان اشکانی، نظم و سازمان دهی به امور ایران گودرز یکم ۹۵ تا ۹۰ پ.م. قیام گودرز و پادشاهی کوتاه مدت وی اُرُد یکم ۹۰ تا ۸۰ پ.م. مهرداد دوم براندازی گودرز یکم سیناتروک (اشک دهم) ۷۶ یا ۷۵ تا ۷۰ پ.م. مهرداد یکم، برادر فرهاد دوم تسخیر آذربایجان و غارت جلگه فرات تیگران ارمنی ساسانیان [ویرایش] (تاریخ بر پایه سالنمای میلادی) اردشیر یکم (اردشیر بابکان) (پیرامون ۲۲۴-۲۴۳)شاپور یکم (پیرامون ۳/۲۴۲-۲۷۲)هرمز یکم (۲۷۲-۲۷۳)بهرام یکم (۲۷۳-۲۷۶)بهرام دوم (۲۷۶-۲۹۳)بهرام سوم (۲۹۳)نرسی (۲۹۳-۳۰۲)هرمز دوم (۳۰۲-۳۱۰)آذرنرسی (۳۱۰)شاپور دوم (ذوالاکتاف) (۳۱۰-۳۷۹)اردشیر دوم (۳۷۹-۳۸۳)شاپور سوم (۳۸۳-۳۸۸)بهرام چهارم (۳۸۸-۳۹۹)یزدگرد یکم (۳۹۹-۴۲۱)بهرام پنجم (بهرام گور) (۴۲۱-۴۳۹)یزدگرد دوم (۴۳۹-۴۵۷)هرمز سوم (۴۵۹-۴۵۷)پیروز یکم (۴۵۸-۴۸۴)بلاش (۴۸۴-۴۸۸)قباد یکم (۴۸۸-۴۹۷)جاماسب (۴۹۷-۴۹۹)قباد یکم (۴۹۹-۵۳۱) (پادشاهی دوباره)خسرو یکم (خسرو انوشیروان) (۵۳۱-۵۷۹)هرمز چهارم (ترک‌زاد) (۵۷۹-۵۹۰)بهرام ششم (۵۹۰-۵۹۱)خسرو دوم (خسرو پرویز) (۵۹۱-۶۲۸)قباد دوم (شیرویه) (۶۲۸)اردشیر سوم (۶۲۸-۶۳۰)شهربراز (۶۳۰)خسرو سوم (۶۳۰)جوانشیر (۶۳۰)پوراندخت (۶۳۰-۶۳۱)گشتاسب بنده(۶۳۱)آزرمی دخت (۶۳۱)هرمز پنجم (۶۳۱)خسرو چهارم (۶۳۱)پیروز دوم (۶۳۱)خسرو پنجم (۶۳۱)یزدگرد سوم (۶۳۲-۶۵۱) تازش و پیروزی تازیان (۶۵۱) پس از اسلام [ویرایش] گاوباریان [ویرایش] گیل گیلانشاهدابویهفرخان بزرگاسپهبد دازمهرفرخان کوچکخورشید باوندیان [ویرایش] شاخه کیوسیه [ویرایش] باوسهراب یکممهرمردانسهراب دومشروین یکمشهریار یکمشاپورجعفرکارن یکمرستم یکمشروین دومشهریار دومداراشهریار سوم شاخه اسپهبدیه [ویرایش] شهریار چهارومکارن دومرستم دومعلی یکمرستم سومحسن یکماردشیر یکمرستم چهارم شاخه کینخواریه [ویرایش] اردشیر دومممدعلی دومیزدگردشهریار پنجمکیخسروشرف الملوکحسن طاهریان [ویرایش] طاهر بن حسین (طاهر ذوالیمینین)طلحه بن طاهرعلی بن طاهرعبدالله بن طاهرطاهر بن عبداللهمحمد بن طاهر بن عبدالله صفاریان [ویرایش] یعقوب لیثعمرو لیثطاهر بن محمد بن عمرولیثلیث بن علی بن لیثمحمد بن علی بن لیثاحمد بن محمد بن خلفخلف بن احمد علویان تبرستان [ویرایش] حسن بن زیدالقائمداعی الحقحسن پسر مهدیداعی صغیر سامانیان [ویرایش] اسماعیل بن احمد، نامدار به امیر ماضی (۲۹۵ – ۲۷۹ ه‍.ق.)احمد بن اسماعیل، نامی به امیر شهید (۳۰۱ – ۲۵۹ ه‍.ق.)نصر بن احمد، نامی به امیر سعید (۳۳۱ – ۳۰۱ ه‍.ق.)نوح بن نصر، نامی به امیر حمید (۳۴۳ – ۳۳۱ ه‍.ق.)عبدالملک بن نوح، نامی به امیر رشید (۳۵۰ – ۳۴۳ ه‍.ق.)منصوربن نوح، نامی به امیر سدید (۳۶۵ – ۳۵۰ ه‍.ق.)نوح بن منصور، نامی به امیر رضی (۳۸۷ – ۳۶۵ ه‍.ق.)منصور بن نوح (۳۸۹ – ۳۸۷ ه‍.ق.)عبدالملک بن نوح (۳۸۹ – ۳۸۹ ه‍.ق.) زیاریان [ویرایش] مرداویج زیاریوشمگیربیستون پسر وشمگیرقابوس پسر وشمگیرمنوچهر پسر قابوسانوشیروان پسر منوچهر بوییان [ویرایش] علی بن بویه دیلمی ملقب به عمادالدولهفنا خسرو بن حسن معروف به عضدالدوله غزنویان [ویرایش] ناصرالدین سبکتکیناسماعیل پسر سبکتکینسلطان محمود غزنوی (محمود بن سبکتکین)محمد پسر محمودسلطان مسعود غزنوی (مسعود بن محمود)مودود پسر مسعودمسعود دوم پسر مودودعلی پسر مسعودعبدالرشید پسر محمودطغرل غاصبفرخزاد پسر مسعودابراهیم پسر مسعودمسعود سوم پسر ابراهیمشیرزاد پسر مسعودارسلانشاه پسر مسعودبهرامشاه پسر مسعودخسروشاه پسر بهرامشاهخسرو ملک پسر خسروشاه سلجوقیان بزرگ, 1029–1194 [ویرایش] نام دیهیمی نام اصلی نگاره لقب زایش-مرگ آغاز شاهی پایان شاهی خویشاوندی یادداشت سلجوقیان بزرگ, 1029–1194 1 طغرل یکم محمد رکن الدین، ابوطالب، بیگ، سلطان 995 - 1063 1029 1063 پسر میکائیل پسر سلجوق 2 آلپ ارسلان محمد عضدالدوله، عضدالدین، ابوشجاع، سلطان 1039 - 1072 1063 1072 پسر چغری بیگ داود برادر طغرل یکم به دست سرباز اسیری کشته شد. 3 ملکشاه یکم حسن جلال الدوله، جلال الدین، ابوالفتح، سلطان 1055 - 1092 1072 1092 پسر آلپ ارسلان به دست حشاشین کشته شد 4 محمودیکم ناصرالدین، ابوالقاسم، سلطان 1086 - 1094 1092 1094 پسر ملکشاه یکم 5 برکیارق محمد رکن الدین، ابوالمظفر، سلطان 1080 - 1105 1094 1105 پسر ملکشاه یکم 6 ملکشاه دوم معزالدین، ابوالفتح، سلطان 1101 - ? 1105 1105 پسر برکیارق به دست محمدیکم خلع و نابینا شد 7 محمدیکم تپر غیاث الدین، ابوشجاع، سلطان 1082 - 1118 1105 1118 پسر ملکشاه یکم 8 سنجر احمد معزالدین، ابوالحارث، سلطان 1087 - 1157 1097 1157 پسر ملکشاه یکم 9 محموددوم مغیث الدین، سلطان 1104 - 1131 1118 1131 پسر محمدیکم 10 داود مغیث الدین، ابوالفتح، سلطان  ? - 1132 1131 1132 پسر محموددوم 11 طغرل دوم رکن الدین، ابوطالب، سلطان 1109 - 1134 1132 1134 پسر محمدیکم 12 مسعود غیاث الدین، ابوالفتح، سلطان 1109 - 1152 1134 1152 پسر محمدیکم 13 ملکشاه سوم مغیث الدین، سلطان 1128 - 1160 1152 1153 پسر محموددوم 14 محمددوم غیاث الدین، ابوشجاع، سلطان 1128 - 1160 1153 1160 پسر محموددوم 15 سلیمانشاه معزالدین، ابوالحارث، سلطان 1118 - 1162 1160 1161 پسر محمدیکم خلع شد 16 ارسلان رکن الدین، سلطان 1134 - 1176 1161 1176 پسر طغرل دوم 17 طغرل سوم رکن الدین، ابوطالب، سلطان  ? - 1194 1176 1194 پسر ارسلان کشته شد. خوارزمشاهیان [ویرایش] قطب الدین محمدعلاء الدین اتسزجلال الدین سلطانشاهعلاء الدین تکشعلاءالدین محمدجلال الدین منکبرنی ایلخانان [ویرایش] هولاکواباقاخان هولاکوسلطان احمد تکودار بن هولاکوارغون‌خان بن اباقاگیخاتون بن اباقابایدوخان بن طرغان‌غازان بن ارغوناولجایتو خدابنده بن ارغونابوسعید بهادرخان بن اولجایتوارپاگاونموسی خانمحمد خانساتی بیکشاه جهان ایلخانیسلیمان خانطغا تیمورخانانوشیروان عادل دودمان‌های محلی [ویرایش] جلایریان [ویرایش] شیخ حسن بزرگ (۷۳۶ق)شیخ اویس بهادرخان (۷۵۷ق)جلال‌الدین حسین‌خان (۷۷۶ق)غیاث‌الدین سلطان احمد بهادر (۷۸۳ق)شاه محمود (۸۱۴-۸۱۳ق) آل مظفر یا مظفریان [ویرایش] مبارزالدین محمد (۵۹-۷۱۸ / ۵۸-۱۳۱۸)شاه محمود (۷۶-۷۵۹ / ۷۴-۱۳۵۸)عمادالدین احمد (۹۵-۷۸۶ / ۹۳-۱۳۸۴)نصره الدین شاه یحیی (۹۵-۷۶۴ / ۹۳-۱۳۶۳)شاه شجاعزین العابدین بن شاه شجاع(۸۹-۷۸۶ / ۸۷-۱۳۸۴)شاه منصور (۹۵-۷۹۰ / ۹۳-۱۳۸۸) آل اینجو [ویرایش] کیاییان [ویرایش] سید امیر کیای مَلاطی، بنیانگذار حکومت خاندان کیاییان در گیلان. حکومت از (۷۶۳ـ۷۷۶) ق.سید رضی کیا حکومت از (۷۲۹ـ۷۹۹) ق.کارکیا سید محمد اول حکومت از (۸۲۹ ـ۸۳۷) ق.کارکیا ناصر کیا حکومت از (۸۳۷ ـ۸۵۱) ق.کارکیا سلطان محمد دوم حکومت از (: ۸۵۱ـ۸۸۳) ق.کارکیا میرزاعلی ... تیموریان [ویرایش] تیمور لنگخلیل سلطانشاهرخالغ بیگعبدالله میرزابابر تیموریابو سعیدسلطان احمدسلطان محمودسلطان حسین بایقرا قراقویونلو [ویرایش] قرامحمدقره یوسفقرااسکندرجهانشاهحسن علی فرزند جهانشاه آق قویونلو [ویرایش] قره عثمانحمزهنورالدین علیاوزون حسنسلطان خلیلیعقوب صفویان [ویرایش] شاه اسماعیل یکمشاه طهماسب یکمشاه اسماعیل دومشاه محمد خدابندهشاه عباس یکمشاه صفیشاه عباس دومشاه سلیمانشاه سلطان حسینشاه طهماسب دومشاه عباس سوم افشاریان [ویرایش] نادرشاه افشارعادلشاه افشارابراهیم‌شاهشاهرخ‌میرزا زندیان [ویرایش] کریم‌خان زندزکی‌خان زندابوالفتح‌خان زندصادق‌خان زندعلی‌مرادخان زندجعفرخان زندصیدمرادخان زندلطفعلی‌خان زند قاجار [ویرایش] آقا محمدخان قاجارفتحعلی شاهمحمد شاهناصرالدین شاهمظفرالدین شاهمحمدعلی شاهاحمد شاه پهلوی [ویرایش] نشان رسمی دربار پادشاهی ایران که در آن فروهر (آترا) دیده می‌شود. (در گوی، سمت راست، بالا) دوره‌ی پهلوی ۱۳۰۴ تا ۱۳۵۷ خورشیدی رضاشاه پهلویمحمدرضاشاه پهلوی الگوها [ویرایش]
چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390به قلم: سیدرضامیرمعینی ™      
8:5 بعد از ظهر  

نوروز و هفت سين New Year

هفت سين:برخي بر اين باورند که در روزگار هخامنشيان مردم و شايد نمايندگان ملل در روز نوروز هفت سيني از سبزه بر دست گرفته به نزد شاهنشاه مي بردند. و هفت سين از اين هفت سيني برگرفته شده.برخي نيز بر اين باورند که در روزگار کهن ايرانيان روي هفت خشت، هفت (حبوب) گوناگون مي کاشتند. مثلا لوبيا و عدس و ...و هر يک را که بهتر به عمل مي آمد همان را در آن سال براي کشاورزي استفاده مي کردند. اين هفت خشت بر هفت ستون قرار داشت و از اين رو هفت سين از هفت ستون برگرفته شده.اما هر چه که باشد ، نوروز يکي از کهن ترين و زيبا ترين جشنهاي ایرانی است و تمامي مردم امپراطوری ایران بزرگ و کشورهاي زيرگروه فرهنگ ايراني آن را نکو مي دارند.خوب است بدانيد که ايرانيان در هزاران سال پيش نوروز را با چنان دقتي برآورد کرده بودند که درست در هنگام اعتدال بهاري سال تحويل ميشود. به این دلیل تقويم جلالي (ايراني) يکي از شاهکار هاي رياضيات در دوران باستان است و دقت آن از تقويم هاي اروپايي به مراتب بيشتر بوده و هست.

امسال دو هزار و پانصدو شصت و ششمین نوروز ايران است !

نوروز سال 2566 بر شما و برايران فرخنده باد.

نوروز و آيينهاي باشكوه آن، مسيري سه هزار ساله و پرپيچ و خم را پيموده تا به ما رسيده است. «نوروز» كهنسالترين آيين ملي در جهان است كه جاودانه مانده و يکي از عوامل تداوم فرهنگ ايرانيان (آرينهاي جنوبي) است. آيينهاي برگزاري اين جشن بزرگ در عصر حاضر با سه هزار سال پيش تفاوت چشمگير نكرده و به همين دليل عامل وحدت فرهنگي ساكنان ايران زمين به شمار ميرود كه آن را در هر گوشه از جهان كه باشند، يكسان برگزار ميكنند و بزرگ ميدارند و به همين جهت است كه انديشمندان «نوروز» را مظهر پايدار هويت و ناسيوناليسم ايراني خوانده اند كه مورخان در قوه محركه اش ترديد ندارند؛ زيرا كه در طول تاريخ نيروي عظيم و كارآييهاي فراوان آن را درك كرده اند.نوروز روز ملي و جشن همه كساني است كه در فلات ايران ( ايران زمين ) خود يا نياكانشان به دنيا آمده اند و تاريخ و فرهنگ مشترك دارند، از جمله تاجيكها، افغانها، كردها و ساكنان سرزمينهايي كه در طول قرون و اعصار، امپراتوري ايران را تشكيل داده بودند. حتي در بین آذریها نوروز از اهمیت ویزه ای برخوردار است. آذريها هم نوروز را به خوبي جشن ميگيرند. هيچ کس صاحب نوروز نيست. نوروز پيوند همه ساکنان فلات ايران است.دو قرن است كه امپراتوري ايران براثر نيرنگ هاي استعمارگران اروپايي از ميان رفته است، اما فرهنگ مشترک و مدنيت غني قوم ايراني باقي مانده و نوروز همچنان روز ملي همه مردمي است كه از كوههاي پامير و بدخشان تا انتهاي كوههاي كردستان سوريه و از قفقاز تا رود سند و منطقه خليج پارس سكونت دارند.نوروز، هدفهاي آن و وقايعي كه در طول قرون و اعصار در اين روز روي داده است در خور توجه فراوان است.در بسياري از آثار گذشته نگاران، از جمله در تاريخ طبري، شاهنامه فردوسي و آثار بيروني؛ نوروز به جمشيد، شاه افسانه اي و درپاره اي ديگر به کيومرث نسبت داده شده و آن را به دليل آغاز بهار، برابر شدن روز و شب و از سر گرفته شدن درخشش خورشيد و اعتدال طبيعت، بهترين روز در سال دانسته اند.به نوشته برخي از مورخين بر پايه افسانه ها، سه هزار سال پيش در چنين روزي، جمشيد از كاخ خود در جنوب درياچه اروميه (منطقه باستاني حسنلو) بيرون آمد و عميقاً تحت تأثير آفتاب درخشان، و خرمي و طراوت محيط قرار گرفت و آن روز را «نوروز»، روز صفا، پاك شدن زمين از بدي‌ها و روز سپاسگزاري از خداوند بزرگ ناميد و خواست كه از آن پس، بدون وقفه، هر سال در اين روز آيين ويژه‌اي برگزار شود- آييني كه هنوز ادامه دارد و از گزند زمانه و هرگونه تحول سياسي و اجتماعي مصون مانده است.لازم است بدانيم كه مهاجرت آرين‌ها به صورت سه دسته مادها، پارس‌ها، پارت‌ها به سرزمين ايران در قرن هشتم پيش از ميلاد تكميل شد. اين گروه از آرين‌ها از گروهي كه به اروپا رفتند، جدا شده بودند که مورخان آنان را آرين‌هاي جنوبي مي‌خوانند. مادها در منطقه غرب ري (تهران امروز) تا مرزايلام از جمله آتورپاتكان (آذربايجان) و كردستان مستقر شدند و بعدا حكومتي به پايتختي همدان تأسيس كردند كه به احتمال زياد جمشيد از ميان آنان برخاسته بود. زيرا، پارس‌ها در جنوب و جنوب شرقي «ري» تا سواحل خليج‌پارس و بيشتر افغانستان و بلوچستان امروز اسكان گرفته بودند و پارت‌ها در شرق درياي مازندران از جمله خراسان بزرگ، دامغان، خوارزم و گرگان - تپورستان( طبرستان - مازندران ) و نواحي اطراف استقرار يافته بودند.ترويج آموزش‌هاي زرتشت- تنها پيامبري كه از ميان آرين‌ها برخاسته- به نوروز جنبه معنوي‌تري بخشيد، زيرا زرتشت بر كردار، گفتار و پندار نيك تأكيد داشت و هر عمل خلاف عدالت را نفي مي‌كرد و تحولات تاريخ را نتيجه كشمكش بدي و خوبي مي‌دانست كه سرانجام با شكست قطعي بدي؛ آرامش، صفا، شادي، صميميت و عدالت جهانيان تأمين خواهد شد. نوروز فرصت خوبي براي زدودن افكار بد از روح، پايان دادن به دشمني‌ها از طريق تجديد ديدارها و نيز شاد كردن دوستان و بستگان، مخصوصاً سالخوردگان با دستبوسي آنان و مبادله هديه بوده است.كوروش بزرگ مؤسس امپراتوري ايران كه از مادر، ماد و از پدر، پارس بود. نخستين حكمران ايراني بود كه به نوروز جنبه رسمي داد و در سال 534 پيش از ميلاد دستورالعملي براي آن تدوين كرد كه شامل ترفيع نظاميان، ابلاغ انتصابات تازه، سان ديدن از سربازان، عفو مجرمين پشيمان، ايجاد فضاي سبزو پاكسازي محيط زيست- از منازل شخصي گرفته تا اماكن عمومي ـ بود. چهارسال پيش از آن ،كوروش پس از تصرف بابل، نوروز را در آنجا جشن گرفته بود و به اين سبب برخي از مورخان، زمان اعلام رسمي و عمومي شدن نوروز به عنوان عيد ملي را سال 538 قبل از ميلاد نوشته اند. بابل در 29 اکتبر سال 539 پيش از ميلاد به تصرف ايران درآمده بود.در دوران هخامنشيان، يازده روز اول فروردين (فرورتيشن/ Farvartishn ) ويژه انجام مراسم نوروز بود. شاه در نخستين روزسال نو روحانيون، بزرگان، مقامات دولتي و فرماندهان ارشد نظامي، دانشمندان و نمايندگان سرزمين‌هاي ديگر را مي‌پذيرفت و ضمن سپاسگزاري از عنايات خداوند، گزارش كارهاي سال كهنه و برنامه‌هاي دولت براي سال نو و نظر خويش را بيان مي‌كرد كه نصب‌العين قرار گيرد. اين آيين تا همين اواخر با جزيي تفاوت رعايت مي‌شد. شاه سپس پيشكش‌ها را دريافت مي‌كرد كه نمونه آن در كنده‌كاري‌هاي تخت جمشيد ديده مي‌شود. آنگاه مراسم سان و رژه برگزار مي‌شد و افسراني كه قهرمان دفاع از وطن شده بودند، ترفيع و پاداش مي‌گرفتند و مقامات تازه و قضات نو معرفي مي‌شدند.نوروز، مردم نخست به ديدن سالخوردگان خانواده، بيماران و از كارافتادگان ميرفتند و اداي احترام ميكردند (احترام و رعايت احوال سالخوردگان و نسل بازنشسته، در ميان ايرانيان همواره نهايت اهميت را داشته است). سپس عيد ديدني آغاز مي شد. پيش از ديد و بازديدها، در لحظه تحويل سال هر فرد از خدا ميخواست كه در سال نو روان او را پاك و آرام نگهدارد. اين مراسم پس از 25 قرن به همين صورت ادامه دارد و باعث اعجاب ملل ديگر شده است. سران دولت هخامنشي در آداب و رسوم و قوانين سرزمين‌هاي غيرآريايي‌ نشين كمتر مداخله مي‌كردند ولي در مصر كه بيش از يك قرن يكي از ايالات ايران به شمار مي‌رفت، آيين هاي نوروز را رواج داده بودند و با اعزام سفير به حبشه (اتيوپي) از شاه انتخابي اين كشور خواسته بودند كه نوروز را برسميت بشناسد و برگزار كند، آلودن محيط‌زيست (آب و هوا و زمين) را منع ، و براي دروغ‌گفتن و سوء نيت مجازات در نظر بگيرد. داريوش بزرگ كه در گسترش آيين‌هاي نوروزي در ميان متصرفات غيرآرين امپراتوري ايران سعي بليغ داشت در مراسم نوروز 515 پيش از ميلاد (هفت‌سال پس از آغاز فرامانروايي اش) تصميم خود را در زمينه ايجاد سنگ نبشته بيستون- حاوي آرزوها، اندرزها و شرح قلمرو ايران- اعلام كرد كه مورخان با توجه به اين سنگ نبشته گفته‌اند كه ايران تنها كشور جهان است كه سند مالكيت دارد. بزرگترين آرزوي داريوش كه در اين كتيبه آمده، اين است كه خداوند ايران را از آفت دروغ و خشكسالي مصون سازد.پس از تكميل ساختمان عظيم و زيباي تخت جمشيد (پارسه) در پارس و گشايش آن، آيين هاي رسمي نوروز، باشكوه بي‌مانندي در آنجا برگزارمي شد. مراسم نخستين نوروز در تخت جمشيد دو هفته طول كشيد. مردم عادي در تالار صدستون و سران ايالات و مقامات ترازاول در تالارهاي ديگر اين كاخ حضور مي‌يافتند. كار ساختن تخت جمشيد (که يوناني‌ها پرس‌پوليس = شهر پارس خوانده‌اند) 51 سال طول كشيد. داريوش اول تصميم به ساختن آن، در محلي نه چندان دور از پاسارگاد گرفت، ولي پادشاه سوم بعد از او آن را گشود و به اين ترتيب ايران داراي دو پايتخت شد: شوش پايتخت اداري و تخت جمشيد پايتخت سياسي.عنوان «تخت جمشيد» را قرن‌ها بعد، عوام‌الناس به آن دادند، حال آن كه اين كاخ با جمشيد افسانه‌اي ارتباطي نداشته است. از اين كاخ كه گوياي تمدن و پيشرفت ايرانيان باستان است بر قلمروي ميان سند، دانوب، مديترانه و نيل فرمانروايي مي‌شد. حسادت اسكندر مقدوني نسبت به اين شكوه و عظمت، عامل عمده ويراني اين كاخ به دست او شد. افراد خاندان سلطنت و درباريان در هر کجاي کشور که بودند پيش از فرا رسيدن نوروز خود را به تخت جمشيد مي رسانيدند و بهار را در آنجا بسر مي بردند. داريوش دوم به مناسبت نوروز، در سال 416 پيش از ميلاد سكه زرين ويژه‌اي ضرب كرد كه يك طرف آن شكل سربازي را در حال تيراندازي با كمان نشان مي‌دهد. ضرب سكه زر و سيم يک قرن پيش از آن توسط داريوش اول آغاز شده بود. سكه‌هاي داريوش اول به «داريك» يا «دريك» موسومند. بايد توجه داشت که رسم دادن سکه به عنوان عيدي از زمان هرمز دوم - شاه ساساني در سال 304 ميلادي آغاز شده است.

مِهستان (مه/ Meh: بزرگ)، پارلمان ايران در عهد اشكانيان نخستين جلسه خود را در نوروز سال 173 پيش از ميلاد با حضور مِهرداد اول- شاه وقت ـ برگزار كرد و اولين مصوبه آن انتخابي كردن شاه بود. عزل شاه نيز در اختيار همين مجلس قرار گرفت، البته طي شرايطي از جمله خيانت به كشور، ابراز ضعف و نيز جنون، بيماري سخت و از كار افتادگي. ايران در آن زمان داراي دو مجلس بود.

مجلس شاهزادگان و مجلس بزرگان كه جلسه مشترك آنها را «مِهستان»مي‌خواندند.

در سال 52 ميلادي، مِهستان كه از نحوست 13 فروردين مي‌ترسيد، چند روز ايران را بدون شاه گذارد و روز 15 فروردين «بلاش» را از ميان شاهزادگان اشكاني به شاهي برگزيد كه از همه آنان كوچكتر بود و استدلال كرد كه «مصلحت » انتخاب بلاش را ايجاب مي‌كرد. شاه قبلي در ايام نوروز مرده بود.نحسي رقم 13 از يونانيان است که با اسکندر وارد ايران شده است.

نوروز ايراني بر حسب سال مصادف است با يكي از اين سه روز در تقويم ميلادي: 20، 21 و يا 22 مارس (مارچ). در مارس 44 پيش از ميلاد، ايران خود را براي دفاع در برابر حمله احتمالي «سزار» آماده مي‌كرد كه خبر رسيد سزار 15 مارس( هفت روز پيش از نوروز ) در سناي روم ترور شده است و شاه جريان را به اطلاع رجال كشور رسانيد که ايام عيد را در دلواپسي بسر برده بودند. سپهبد سورنا فرمانده كل ارتش ايران 9 سال پيش از آن (سال 53 پيش از ميلاد) در «حران» ارتش روم را در هم شكسته بود. در اين جنگ، كراسوس كنسول روم و فرمانده اين ارتش كشته شده بود و سزار تصميم به انتقامگيري داشت.

اردشير پاپكان- كه در سال 226 ميلادي سلسله ساسانيان را تأسيس كرده بود چهار سال بعد از دولت روم كه در جنگ از وي شكست خورده بود، خواست كه نوروز ايراني را به رسميت بشناسد و سناي روم نيز آن را پذيرفت و از آن پس نوروز ما در قلمرو روم به Lupercal معروف شد.

در دوران اشكانيان ايام نوروز به پنج روز كاهش يافته بود اما اردشير به تقاضاي «تنسر/ Tansar » موبدِ موبدان (روحاني ارشد زرتشتيان) روز ششم فروردين- زادروز زرتشت- را بر آن اضافه كرد و چون ايرانيان روز هفتم فروردين را خوش‌يمن مي‌دانستند و بيشتر ازدواج‌ها را به اين روز موكول مي‌كردند، از آن زمان ايام نوروز كه روزهاي روح ابدي، شادي‌ها و پاكي‌ها بشمار مي آمدند ، به هفت روز افزايش يافت و ايرانيان در اين هفت‌روز دست از كار مي‌كشيدند.

در طول حكومت ساسانيان اهميت نوروز افزايش يافت. نه تنها يك عيد ملي بود بلكه ايام تميز كردن محيط‌ زيست، پوشيدن لباس نو، تميز كردن بدن، استغفار از گناهان، دلجويي از پيران، تجديد دوستي‌ها، استحكام خانواده، و بيرون كردن افكار بد و پليدي‌ها از روح و روان به شمار مي‌آمد. در اين عهد، تشريفات نوروزي مفصل شد، از جمله روشن كردن آتش روي بام‌ها در شب نوروز به منظور سوزاندن پليدي‌ها كه اينك اين رسم به روشن كردن شمع سر سفره هفت‌سين تبديل شده است. ساسانيان معتقد بودند كه هدف کوروش بزرگ از اعلام نوروز به عنوان يك روز ملي، برقراري عدالت، نظم، برادري، انساندوستي وپاكدامني بوده و بايد تحقق يابد.

در مارس 326 ميلادي ميان ارتش ايران به فرماندهي شاپور دوم و ارتش روم به فرماندهي كنستانتينوس دوم امپراتور اين كشور جنگي خونين و پرتلفات در گرفته بود. با اينكه پيروزي با ارتش ايران بود، شاپور دوم 20 مارس (شب عيد نوروز) علي‌رغم مخالفت افسرانش كه در شرف بُردن جنگ بودند، آتش‌بسي دو هفته‌اي اعلام كرد تا سربازان بتوانند آئيين هاي نوروزي را برگزار كنند. كنستانتينوس دوم كه نيروهايش تلفات شديد داده بودند، پس از اين آتش بس موقت حاضر به ادامه جنگ نشد و روز دهم آوريل ميان دو امپراتور پيمان صلح به امضاء رسيد.

در مراسم نوروز سال 399 ميلادي، چند مسيحي ايراني كه موفق به ورود به كاخ يزدگرد شاه وقت (ساساني) شده بودند، في‌البداهه از او تقاضاي آزادي مذهبي براي خود كردند. اين آزادي كه مورد درخواست دولت روم هم بود به همه مسيحيان قلمرو ايران داده شد.

در نوروز سال 501 ميلادي (1349 سال پيش از انتشار مانيفيست كمونيست به قلم كارل ماركس) مزدك- روحاني زرتشتي- جنبش سوسياليستي خود را بر پايه مالكيت عمومي دارايي‌ها، استفاده از توليدات و ثروت بر حسب نياز فرد وبرابري اجتماعي- اقتصادي همه مردم علني ساخت كه مورد توجه مردم كه گرفتارجامعه‌اي طبقاتي و وجود شكاف عظيم ميان فقير و غني بودند، قرار گرفت وحتي شاه وقت ايران ـ قباد ـ متمايل به افكار او شد .

پيمان «صلح پايدار» ايران و روم كه به امضاي خسرو انوشيروان ساساني و «ژوستي ني اَن» امپراتور روم رسيده بود، در سال 532 ميلادي در مراسم نوروزي كه در تالار كاخ تيسفون ( ايوان مدائن - طاق كسري، نزديك بغداد) با حضور شاه ايران برپا شده بود، مبادله شد.

در زمان حكومت طولاني نوشيروان ساساني( يا خسرو انوشروان ) ، تماس مستقيممردم با شاه افزايش يافته بود و شاه شخصاً به برخي شكايات رسيدگي مي‌كردو در مراسم نوروزي كاخ سلطنتي عده بيشتري از مردم عادي شركت مي‌كردند و به همين سبب خسرو انوشيروان در سال 549 ميلادي، پس از برگزاري مراسم نوروز دستور ساختن تالار بزرگي را به ضميمه کاخ سلطنتي تيسفون که از دجله فاصله زياد نداشت صادر کرد واين تالار و ساختمان ضميمه آن نهم مارس سال 551ميلادي آماده بهره برداري شد و آيين هاي نوروزي آن سال در آنجا برگزار شد. اين تالار که بافرش معروف بهارستان مفروش بود پس از حمله اعراب آسيب ديد (نابود شد)و بعدا منصور خليفه عباسي دستور داد که با تخريب کاخ سلطنتي وعمارات بزرگ تيسفون ، مصالح لازم براي تکميل عمارات شهر نوسازبغداد واقع در همان نزديکي تامين شود و باقيمانده سکنه تيسفون به بغداد منتقل شوند. با وجود اين، بقاياي تالار خسرو انوشيروان که به طاق کسرا وايوان مدائن معروف شده همچنان باقي و پايدار مانده و از آثار تاريخي مهمجهان بشمار مي آيد. دانشگاه گندي شاپور( خوزستان ) هم که به دستور خسروانوشيروان براي تدريس و تحقيق طب و فلسفه ساخته شده بود در نوروز ( سال 550ميلادي ) گشايش يافت.

بعد از اسلام ،تا مدتي مراسم نوروز در ايران به صورت خصوص و خانوادگي برگزار مي‌شد. با وجود اين، نوروز ايراني از طريق مسلمانان تا اندلس (اسپانيا) گسترش يافت. از زمان عباسيان به دليل بسط نفوذ ايرانيان در دستگاه خلفاي اين دودمان، مراسم نوروز به اين دستگاه راه يافت ولي عيدي رسمي نبود. در روايت است كه هارون الرشيد ، خليفه معروف عباسي ، هزاران سكه نقره كه يك طرف آنها را رنگ زده بود (علامت‌گذاري كرده بود) در مراسم نوروز (سال 211 هجري) در شهر بغداد به بزرگاني كه به ديدن او رفته بودند، هديه داد و به آنان تأكيد كرد كه سال آينده، كسي سكه دريافت خواهد كرد كه سكه‌هاي امسال را با خود بياورد و به او نشان بدهد. هدف هارون اين بود كه سكه هاي عيدي را که داده بود خرج نكنند.اميراسماعيل ساماني از دودمان سردار بهرام مهران (بهرام چوبين، متولد ري) نابغه نظامي ايران كه به تجديد حيات زبان فارسي و فرهنگ ايراني كمك فراوان كرد، در سال 892 ميلادي از رياضيدان هاي خراسان خواست كه تقويم ساساني را دوباره نويسي كنند تا «نوروز» در ساعت درست هنگام عبور خورشيد از استوا آغاز شود و حلول سال دقيق باشد. اين آرزو سالها بعد توسط «عمرخيام » تحقق يافت و تقويم هجري خورشيدي و لحظه دقيق حلول سال نو تهيه شد . ملک شاه سلجوقي كه عمر خيام نيشابوري در دوران حکومت او تقويم خورشيدي را تنظيم کرده بود از همان زمان دستور رعايت آن را داد که طبق قانون ، از نوروز 79 سال پيش نوشتن تاريخ مكاتبات در ايران با تقويم خورشيدي رسمي شد.

در سال 1597 ميلادي، شاه عباس صفوي آيين نوروز را در عمارت «نقش جهان» برگزار كرد و در نطق خود به اين مناسبت، اعلام داشت كه اصفهان پايتخت هميشگي ايران خواهد بود و تصميم دارد آن را به صورت زيباترين و امن‌ترين شهر جهان درآورد و به نمايندگان كشورهاي خارجي كه به شركت در مراسم دعوت شده بودند، اجازه داد كه براي كشور خود در اصفهان سفارتخانه بسازند. شاه عباس روز اول اكتبر سال 1588 ميلادي رييس كشور ايران شده بود. وي دررعايت اعياد ملي و مذهبي شيعه دقت کامل بعمل مي آورد.

نادر شاه به نوروز و آيين‌هاي آن علاقه مندي فراوان داشت. وي سكه خودموسوم به سكه نادري را در سال 1735 ميلادي، در مراسم سلام نوروز رايج ساخت و قطعاتي از آن را به رسم عيدي به منشي‌ها و افسران خود داد كه دريك طرف سكه نقش شده بود: «الخير في ماوقع» و در طرف ديگر سكه اين عبارت ديده مي‌شود: «نادر ايران زمين». اين عبارت نشان مي‌دهد كه نادر خواهان احياي امپراتوري ايران در چارچوب مرزهاي عهد ساسانيان، اشكانيان و هخامنشيان بوده است. نادرشاه در سال 1739 در جريان لشكركشي به هند، پس ازشكست‌دادن ارتش 360 هزار نفري اين كشور و دريافت تاج شاه هند، براي ورودبه دهلي منتظر فرا رسيدن نوروز شد تا در روزي سعد به اين آرزو برسد و روز20 مارس (نوروز) وارد دهلي شد و مراسم عيد را در كاخ «شاه‌جهان (امپراتور پيشين هند) » برگزار كرد.

كريم‌خان زند (وكيل مردم) پس از اعلام شهر شيراز به پايتختي ايران، ازسال 1761 ميلادي به بعد سلام نوروزي را در عمارتي كه اينك موزه پارس ناميده مي‌شود، برگزار مي‌كرد و سپس به ديدن مردم عادي (كوچه و خيابان)مي‌رفت. وي در نخستين نوروز در شيراز، از جيب خود چند نوازنده را اجيركرد كه در ميدان هاي شهر بنوازند و مردم را شاد كنند كه بعداً اين رسمشامل روزهاي ديگر هم شد. كريم‌خان براي شاد كردن مردم و زدودن غم‌هايشان هر اقدامي را كه مي‌توانست، مي‌كرد.

ويلهلم اول قيصر آلمان كه علاقه شديدي به خواندن تاريخ آرين‌ها داشت ازاين كه در 22 مارس 1797 ميلادي (مصادف با نوروز آرين هاي جنوي -ايرانيان) به دنيا آمده بود، مباهات مي‌كرد. در زمان او بود كه آلمان به وحدت رسيد ( رايش دوم ). ويلهلم اول که بيسمارک صدر اعظمش بود 91 سال عمركرد. فراموش نکنيم که آلمان تنها قدرت اروپايي است که نظر استعماري و سياست امپرياليستي نسبت به ايران نداشته و همواره در کنار ايران بوده است.ايرانيان نيز نسبت به آلمان و آلمانيان احساسات ويژه داشته اند و به خاطرهمين احساس کشورمان در دوران دو جنگ اول و دوم جهاني آسيب فراوان ديدند.

برخی از جشنهای نوروزی:

1- جشن چهارشنبه سوری (شب چهارشنبه آخر سال که ایرانیان با تزیین سفره های خود با هفت سین به استقبال بهار وعید نوروز میروند.)

2- جشن تحویل سال نو (برای تحویل سال نو ایرانیان خانه های خود و خود را تزیین میکنند.)

3-جشن روزهای اول و دوم و سوم و چهارم نوروز (جهت دید و بازدید از بزرگان وفامیلها است.)

4- جشن روز ششم فروردين- زادروز زرتشت پیامبر ایرانی

5- جشن هفتم فروردین که روز خوشی برای ازدواج در بین ایرانیان است.

6- جشن سیزدهم فروردین که قدردانی واحترام به طبیعت است.(سیزده بدر).

دربین کتب مذهبی مسلمانان ایرانی هم بر احترام به نوروز روایاتی آمده است. وایرانیان مسلمان نوروز خود را با خواندن دعای تحویل سال نو آغاز مینمایند.دعای تحویل سال نو:

به نام خدا

یا مقلب القلوب  و الابصار               یا مدبر اللیل   و   النهار

یا محول الحول و الاحوال              حول حالنا الی احسن الحال 

نوروزتان پیروز            هر روزتان نوروز

چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390به قلم: سیدرضامیرمعینی ™      
8:0 بعد از ظهر  
نگاهی به عید باستانی نوروز در گستره ی تاریخ


در فرهنگ عمید آمده است عید یعنی جشن و واژه ی جشن که به فارسی امروز به معنای عید و روز شادمانی (عمومی و ملی ) به کار می رود ار واژه ی « یسن yasn گرفته شده است ، این واژه در زبان پهلوی به صورت یزشن yazan به مفهوم ستایش و پرستش بوده است . زیرا اساسا تمام اعیاد ایرانیان باستانی دینی بوده است .












نگاهی به عید باستانی نوروز در گستره ی تاریخ











در فرهنگ عمید آمده است عید یعنی جشن و واژه ی جشن که به فارسی امروز به معنای عید و روز شادمانی (عمومی و ملی ) به کار می رود ار واژه ی « یسن yasn گرفته شده است ، این واژه در زبان پهلوی به صورت یزشن yazan به مفهوم ستایش و پرستش بوده است . زیرا اساسا تمام اعیاد ایرانیان باستانی دینی بوده است .

در مورد نوروز یا نیمروز از دیرزمان بحثهای فراوانی نشده و مقالات و رساله ه۸ای گوناگونی به رشته ی تحریر در آمده است

اصولا هر روزی که در آن یادبودی از خوشی و شادمانی برای گروهی از مردم باشد جشن نامیده شده است . نوروز که از ریشه ی پهلوی نوک روچ یا نوک روز nok roc گرفته شده به مفهوم روز نو می باشد . زیرا نوک در زبان پهلوی به معنی تازه و ضد کهنه بوده و روز یا روچ نیز به معنی وقت و زمان از طلوع تا غروب آفتاب که هوا روشن است می باشد . در هر حال این کلمه ی مرکب نوروز که به مفهوم روز نو می باشد روز اول فروردین نخستین ماه سال خورشیدی است که بزرگترین جشن ملی و قومی ایرانیان کهن می باشد . در همین راستا دانشمندان ، مورخین و محققین بزرگ ایرانی و خارجی در مورد پیدایش و شکل گیری این جشن مطالبی عنوان کرده اند که در این تحقیق مختصر ، به طور اجمال بدانها اشاره می گردد .

حکیم ابوالقاسم فردوسی شاعر حماسه سرای بزرگ کشورمان که به راستی در تجدید و یادآوری آداب و سنن و تمدن قوم کهنسال ایرانی خدمات شایان تقدیری معمول داشته است منشا عید نوروز را به جمشید سر سلسله ی پادشاهان پیشدادی نسبت داده و در اثر گرانقدرش «شاهنامه» اینگونه بیان می دارد که جمشید هفتصد سال حکومت کرد و دویست سال نخست دوران پادشاهی خود را به چهار دوره تقسیم نمود : در پنجاه سال نخست ذوب فلزات و ساختن آلات جنگی را به مردم آموزش داد ، در پنجاه سال دوم هنر دوخت و دوز و روش بافتن پارچه های مختلف و اسلوب تهیه ی تن پوش را به مردم آموخت ، در پنجاه سال سوم جامعه را چهار طبقه روحانی ، نظامی ، کشاورز و پیشه ور تقسیم نمود که ضمن واداشتن به تلاش و کوشش این طبقات حقوق هر یک را مشخص نمود و بالاخره در پنجاه سال چهارم آبادانی و ترویج علم و دانش را در کشور بنا نهاد و ساختن اماکن عمومی و نحوه ی استفاده از انواع عطر را به شهروندان آموخت و جوانان را به فراگیری علوم متداول زمان بویژه علوم پزشکی تشویق نمود و پس از اتمام مراحل فوق در دوره نخست حکومت خود تاج گذاری نموده و بر تخت نشست و دستور داد که این روز را با عنوان روز نو جشن بگیرند .

جهان انجمن شد بر تخت اوی

از آن بر شده فره بخت اوی

به جمشید بر گوهر افشاندند

مر این روز را روز نو خواندند

سر سال نو هرمز فروردین

بر آسوده از رنج روی زمین

چنین جشن فرخ از آن روزگار

بمانده از آن خسروان یادگار

برخی کتب تاریخی نیز عید نوروز را از ابتکارات جمشید دانسته و او را واضع جشن نوروز نامیده اند . از جمله در تاریخ بلعمی آمده است . «..... و نخستین روز که جمشید دانسته و او را واضع جشن نوروز نامیده اند . از جمله در تاریخ بلعمی آمده است . «.... و نخستین روز که جمشید به مظالم نشست روز هرمز بود از ماه فروردین ، پس آن روز را نوروز نام کرد که تا اکنون سنت گشت .

مسعودی نیز در کتاب « مروج الذهب » می نویسد : « پس از «تهمورث» برادرش جمشید به پادشاهی رسید و او مقطم فارس بود گویند به دوران او توفانی شد .

بسیاری از کسان بر این رفته اند که نوروز به ترتیبی که بعد ها در این کتاب بیاوریم به روزگار او جمشید پدید آمد و به دوران او رسم شد . ابوریحان بیرونی هم در کتاب «آثار الباقیه » اینگونه بیان می دارد که : « برخی از دانشمندان ایرانی می گویند سبب اینکه این روز را نوروز می نامند این است که چون جمشید به پادشاهی رسید دین را تجدید کرد . و این کار بسیار بزرگ به نظر آمد و آن روز را که روز تازه ای بود جمشید عید گرفت . اگر چه پیش از آن هم نوروز بزرگ و معظم بود .

باز عید بودن نوروز را چنین گفته اند که چون جمشید برای خود تخت ساخت ، در این روز بر آن سوار شد و جن و شیاطینی آن را حمل کردند و به یک روز از کوه دماوند به بابل رسید و مردم برای دیدن این امر در شگفت شدند و این روز عید گرفتند . دسته ای دیگر از ایرانیان می گویند که جمشید زیاد در شهر ها گردش می نمود و چون خواست به آذربایجان داخل شود بر سیری از زر بنشست و مردم به دوش خود آن تخت را می بردند و چون پرتو آفتاب بر آن تخت بتابید و مردم آن را دیدند ، این روز را عید گرفتند . این دانشمند محقق که تبعات نسبتا وسیعی در مورد نوروز انجام داده است در جای دیگری از همین کتاب ادامه می دهد که : « دانشمندان ایران می گویند که در اطن روز ساعتی است که فرشته ی فیروز ارواح را برای انشای خلق می راند و فرخنده ترین ساعات آن ساعت آفتاب است که در صبح نوروز فجر سپید به منتهای نزدیکی خود به زمین می رسد و مردم به نظر کردن بر آن تبریک می جویند و این روز « روز مختاری » است زیرا نام روز هرمزد است که اسم خداوند تعالی می باشد و آفریدگار و صانع و پرورنده ی دنیا و اهل آن است و او کسی است که واصفان ، توانا نیستند و جزئی از جزای نعمت های او را توصیف کنند . » حکیم عمر خیام نیشابوری شاعر ، ریاضی دان و منجم بزرگ کشورمان که در زمان سلطان ملکشاه سلجوقی (۴۶۷) با کمک چند تن از دانشمندان اهل فن تقویم جلالی را با دقیق ترین قواعد نجومی معین نمود در کتاب نوروز نامه می نویسد : چون کیومرث اول از ملوک عجم به پادشاهی بنشست خواست که ایام سال و ماه را نام نهد و تاریخ بسازد تا مردمان آن را بدانند . بنگریست که آن روز بامداد آفتاب به اول دقیقه حمل آمد .

موبدان را گرد کرد و بفرمود که تاریخ از اینجا آغاز کنند و موبدان جمع آمدند و تاریخ نهادند . » و در همین کتاب در مورد ایجاد نوروز اضافه می کند « اما سبب نهادن نوروز آن بوده است که چون بدانستند که آفتاب را دو دور بود : یکی آنگه هر سیصد و شصت و پنج روز و ربعی ازط شبانه روز به اول دقیقه ی حمل باز آید . (لیک) به همان وقت و روز که رفته بود ، بدین دقیقه نتواند آمدن چه هر سال از مدت همی کم شود و چون جمشید آن روز را دریافت نوروز نام نهاد و جشن و آیین آورد و پس از آن پادشاهان و دیگر مردمان بدو اقتدا کردند . »

همچنین در کتب فارسنامه ی ابن بلخی و تاریخ معجم مطالبی در مورد نوروز باستانی آمده است که به لحاظ عدم تطویل مطالب و اطناب سخن از آنها چشم پوشی کرده و نظر خوانندگان محترم را به مطلبی از برهان قاطع معطوف می دارم که در ذیل نام جمشید آمده است : « وی در اول جم نام داشت یعنی سلطان و پادشاه بزرگ و سبب جمشید گفتن آن شد که سیر عالم می کرد ، چون به آذربایجان رسید روزی بود که آفتاب به نقطه ی اول حمل آمده بود ، فرمود که تخت مرصعی را در جای بلندی گذاشتند و تاج مرصع بر سر نهاد ، بر آن تخت نشست .

چون آفتاب طلوع کرد شعاع و پرتو آفتاب بر آن تاج و تخت افتاد ، شعاعی در غایب روشنی پدید امد و چون به زبان پهلوی شعاع را شید می گویند اطن لفظ را بر جم افزودند و جمشید گفتند یعنی پادشاه روشن و آن روز جشنی عظیم کردند و آن روز را نوروز نام نهادند . »

در هرحال در خصوص چگونگی پیدایش عید نوروز اسناد و اقوال مختلفی در دست است و جملگی حاکی از آنند که ایرانیان با تمدنی بسیار کهن و درخشان از قدیمترین ایام این روز فرخنده و زیبا را حیات دوباره ی طبیعت (روز اهورامزدا خداوند روح و حیات و یکتا پرستی ) آغاز می گردد جشن می گرفته اند « طبق اسناد و مدارکی که از مورخین یونانی ، مصری و رومی به جای مانده است حاکی از این است که داریوش کبیر در حدود پانصد سال قبل از میلاد با محاسبات دقیق این روز راتعیین کرده و آن را مبدا سال جدید و روز جشن ملی انتخاب نموده است »

در همین راستا در تاریخ یعقوبی آمده است « روز اول سال ایرانیان ، روز نوروز یعنی روز اول فروردین است که در نیسان و آذار می باشد هنگامی که خورشید به برج حمل در آمده است و این روز عید بزرگ ایرانیان است

آری آنگونه که از اسناد و مدارک تاریخی بر می آید نوروز یک عید کهنسال و جشن بسیار قدیمی ایرانیان است که عقیده داشته اند زمین و سیارت پس از افرینش و خلق جهان چندین هزار سال به حالت سکون و بی حرکت ایستاده بودند و به فرمان اهورامزدا در بامداد نخستین روز ماه فروردین آغاز به حرکت نمودند . و چون خورشید یک دور کامل در برجها گشت و دوباره پس از ۳۶۵ روز و ۶ ساعت و اندی به همان نقطه ی آغاز حرکت خود رسید کیومرث نخستین پادشاه روی زمین آن لحظه در ساعت را آغاز تاریخ نهاد و اما به خاطر ۶ ساعت و چند دقیقه ی اضافی پس از سالها لحظه ی تحویل سال در برجها می گردید .

که این گردش ادامه داشت تا اینکه پس ۱۴۶۱ سال پس از آغاز تاریخ کیومرثی و همچنین پس از ۴۲۱ سال از سلطنت جمشید خورشید به نقطه ی اعتدال ربیعی و یا همان نقطه ی آغاز حرکت خود رسید که این دور بزرگ به نام « نوروز حقیقت » روزی بزرگ پر اهمیت و مقدس بوده است که بنا بر مفاد افسانه ها و داستانها کیومرث و جمشید نطز همین نوروز ها را رد کرده و تاریخ و آیین نهاده اند . (۱۱) در دور دوم سال ۴۷۸ ق. م دو سال قبل از پایان پادشاهی داریوش تحویل سال در روز ۲۸ مارس به افق گر ینویچ ساعت ۲ و ۲۹ دقیقه از نیمه شب گذشته و به افق تخت جمشید که سه ساعت و ۲۱ دقیقه با آن فرق دارد راس ساعت ۶ با مداد نخستین روز ماه « ادوکینش » هخامنشی یا همان روز هرمزد فروردین اوستایی بوده است .

لذا مغان و دستاره شماران دربار هخامنشی پس از حدود سی سال با محاسبات دقیق توانستند در همین روزگار با معول کردن کبیسه های ۱۲۰ ساله (پس از گذشتن ۱۲۰ سال ، یک ماه کبیسه می کردند . ) نوروز را هماره در نقطه ی اعتدال ربیعی یا نزدیک به آن ثابت نگهدارند که تا زمان انقراض سلسه ساسانی این وضعیت ادامه داشت .

بعد از حمله ی اعراب و شکست قوای ایران در نهاوند و بالاخره انقراض حکومت ساسانی برگزاری این جشن ملی و باستانی « با قتل و شکنجه و نابودی خاندانها توام بود ولی ایرانیان زبان ، موسیقی ، رسوم و آداب و سنن خود را محفوظ نگاه می داشتند و مخصوصا جشن نوروز را در زیر زمینها و سردابه ها بر پا می داشتند . » تا اینکه بالاخره اعراب در زمان خلافت بنی عباس تحت تاثیر ایرانیان قرار گرفتند و ضمن قبول بسیاری ازسنن و آداب ایران ، جشن نوروز را نیز پذیرفتند .

خوشبختانه اعراب چنان تحت تاثیر تمدن و کهن ایرانیان قرار گرقتند که جشن نوروز یکی از اعیاد فرخنده اسلامی گردید و بدین ترتیب بعد از اسلام نیز این جشن قومی در سراسر کشور ایران با تشریفات با شکوهی برگزار شد . باید اذعان داشت پس از به هم خوردن نظم ماههای عصر ساسانی و شاید هم تلاقی سال قمری یا شمسی و محاسبه ی هر سال ۳۶۰ روز (هر ماه ۳۰ روز ) دیگر بار اختلافی میان سال رسمی با سال واقعی به وجود آمد و این اختلاف باعث گردید که نوروز با فصول مختلف سال همچون دیگر مراسم اسلامی زیاد تغییر نماید .

طبعا مردم از این گردش راضی نبودند و میل داشتند این جشن ملی و طبیعی را در یک روز ثابت نگهدارند . این وضع همچنان ادامه داشت تا در زمان سلطان ملکشاه سلجوقی از تنی چند از دانشمندان اهل فن مثل حکیم عمر خیام نیشابوری خواست که ترتیب تقویمی با محاسبه ی سال و ماه موافق قواعد نجومی معین کنند تا نوروز هماره ثابت باشد . لذا با تلاش و همت این دانشمندان درست ترین محاسبه ی سال شماری معروف به تقویم جلالی » تعیین گردید و از آن پس نوروز چون گذشته در اول فروردین همزمان با تولد طبیعت پا به عرصه ی هستی گذارد . این روز بزرگ و خجسته ، روز مخصوص و غیر قابل تغییری است که ضمن نمایش قدرت و نظم هر ساله ما را به نظاره ی تولید و تجدید حیات طبیعت فرا می خواند .

چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390به قلم: سیدرضامیرمعینی ™      
7:43 بعد از ظهر  

نماز زرتشتی

 

 

نماز زرتشتی

نماز یکی از عبادت‌های مزدیسنا است که برای داشتن توجه همیشگی به دستورهای دینی و سپاسگزاری خدا گزارده می‌شود. این دستورات عمدتاً ماهیتی اخلاقی دارند.

هنگامی که کودکی در یک خانواده زرتشتی به سن «رشد فکری» می‌رسد و دین زرتشت را می‌پذیرد، پس از سدره‌پوشی به تکلیف می‌رسد. سن رشد فکری معمولاً میان ۹ تا ۱۱ سالگی است.

امروزه نماز پنجگانه را معمولاً موبدان می‌گزارند و بیشتر زرتشتیان به خواندن دعاهای صبحگاه و شامگاه اکتفا می‌کنند.

آمادگی

پیش از نماز گزاردن، باید کارهای زیر را انجام داد  :

  • پاکی تن در هنگام آغاز نماز
  • پوشیدن سِدره و کُشتی
  • پاک بودن لباس از آلایش
  • شستن دست و رو
  • رو نمودن به قبله

گاه‌ها و هنگام نماز زرتشتیان هر روز در ۵ گاه اهورامزدا را نماز می‌گزارند و هنگام این نمازها دارای محدودیت زمانی است.

گاه

مدت زمانی

 

از

تا


هاوَن

طلوع خورشید

نیمروز


رَپتوَن

نیمروز

ساعت ۳ بعد از ظهر


اُوزیرَن

ساعت ۳ بعد از ظهر

غروب خورشید


اَئیوی‌سَروترم (سروثَرم)

غروب خورشید

نیمه شب


اُشَهِن (اوشَهی ناای-اشمن)

نیمه شب

طلوع خورشید


معمولاً در فصل زمستان، گاهِ رپیتون که هنگام گرما است؛ خوانده نمی‌شود.

قبله

قبله زرتشتیان نور و روشنایی است. آنان می‌توانند در روزها به سوی خورشید و شب‌ها در برابر نور ماه، آتش، شمع یا چراغ روشن نماز بخوانند. زرتشتیان تنها در آتشکده رو به آتش نماز می‌گزارند و حتی کسانی که در همسایگی یک آتشکده هستند نیز رو به آن نیایش نمی‌کنند. آتش در مزدیسنا نماد «اشه» است. آتش موجود در آتشکده به عنوان درفش مزدیسنا و نماد هویت دینی–فرهنگی زرتشتیان به شمار می‌رود. زرتشتیان معتقدند نمی‎‌توان برای خدا حدود و جهاتی قایل شد، و به دستور زرتشت نور را به عنوان نمادی از فروغمندی اهورامزدا نماز می‌گزارند.

آتش‌پرستی

در میان برخی از عامه مردم، پنداشته‌می‌شود که نمازگزاری زرتشتیان به سوی آتش، آتش‌پرستی است. اما در واقع نمازگزاردن رو به آتش، به عنوان پرستش آتش به جای خدا نیست. همانند استفاده از مهر

 

چگونگی

نماز زرتشتی به زبان اوستایی است و با چنین جملاتی آغاز می‌شود:


به نام خداوند بخشنده مهربان

خشنود گردانم، اهورامزدا! باور دارم دین مزداپرستی را كه آوردهٔ زرتشت است. پيرو آموزشهای اهورایی هستم كه از دیو (دروغ) و دوگانه‌پرستی به دور است.

 

پس از این زمزمه‌ها، نماز ویژه هز گاه خوانده می‌شود که دوبخشی است. در بخش نخست فرشته مربوط به آن گاه، و در بخش دوم همتای دنیایی او ستایش می‌شود. این دو بخش بر اساس داشتن دو جنبه «مُلکی» و «ملکوتی» هر چیزی است که هردو باید پاک و منطبق بر هم باشند.

 

 منابع

  • مهر، فرهنگ. دیدی نو از دینی كهن (فلسفه زرتشت). چاپ اول. تهران: جامی، ۱۳۷۴.
  • رضایی، عبدالعظيم. تاريخ اديان جهان، جلد سوم. تهران: علمی، بی‌تا.
  • غمخوار یزدی، محمّدجواد. جايگاه نماز در اديان الهی. چاپ چهارم. مشهد: الف، ۱۳۷۹.
  •  



    آرامگاه کوروش

     

    اگر این شانس را داشته باشید که وارد آرامگاه کورش شده باشید، به احتمال زیاد اولین چیزی که باعث تعجبتان میشد سقف بسیار کوتاه محفظه داخلی آرامگاه نسبت به ارتفاع بلند بیرونی آن است.

    شاید جالب باشد بدانید که آرامگاه واقعی کورش و همسرش (کاسان دان - ملکه وقت) نه در محفظه داخلی، بلکه به صورت مخفی در بالای سقف جاسازی شده بوده است! این محفظه در سال 1338 هنگام کندن درخت انجیر وحشی که بر سقف روییده بود به وسیله باستان شناسان کشف شد و مشخص شد که پیشتر مورد دستبرد قرار گرفته و تخلیه شده است!

     

     



    معنی واژه های دختر و پسر

     
    معنی واژه های دختر و پسر برگرفته از ایران باستان
     
    مرد از مُردن است . زيرا زايندگي ندارد .مرگ نيز با مرد هم ريشه است.

    زَن از زادن است و زِندگي نيز از زن است .دُختر از ريشه « دوغ » است که در ميان مردمان آريايي به معني« شير « بوده و ريشه واژه‌ي دختر « دوغ دَر » بوده به معني « شير دوش » زيرا در جامعه کهن ايران باستان کار اصلي او شير دوشيدن بود .

    به daughter در انگليسي توجه کنيد. واژه daughter نيز همين دختر است gh در انگليس کهن تلفظي مانند تلفظ آلماني آن داشته و « خ » گفته مي شده. در اوستا اين واژه به صورت دوغْــذَر doogh thar و در پهلوي دوخت آمده است.

    دوغ‌در در اثر فرسايش کلمه به دختر تبديل شد.

    اما پسر ، « پوسْتْ دَر » بوده . کار کندن پوست جانوران بر عهده پسران بود و آنان چنين ناميده شدند.

    پوست در، به پسر تبديل شده است .در پارسي باستان puthar پوثرَ و در پهلوي پوسَـر و پوهر و در هند باستان پسورَ است

    در بسياري از گويشهاي کردي از جمله کردي فهلوي ( فَيلي ) هنوز پسوند « دَر » به کار مي رود . مانند « نان دَر » که به معني « کسي است که وظيفه‌ي غذا دادن به خانواده و اطرافيانش را بر عهده دارد .»

     حرف « پـِ » در « پدر » از پاييدن است . پدر يعني پاينده کسي که مي‌پايد . کسي که مراقب خانواده‌اش است و آنان را مي‌پايد .پدر در اصل پايدر يا پادر بوده است. جالب است که تلفظ « فادر » در انگليسي بيشتر به « پادَر » شبيه است تا تلفظ «پدر» !
    خواهر ( خواهَر ) از ريشه «خواه » است يعني آنکه خواهان خانواده و آسايش آن است. خواه + ــَر يا ــار . در اوستا خواهر به صورت خْـوَنگْهَر آمده است .
    رادر نيز در اصل بَرا + در است . يعني کسي که براي ما کار انجام مي‌دهد. يعني کار انجام‌دهنده براي ما و براي آسايش ما .

    « مادر » يعني « پديد آورنده‌ي ما » .

    چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390به قلم: سیدرضامیرمعینی ™      
    8:46 بعد از ظهر  

              تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

    همه اقوام ايراني دست در دست يكديگر بايد گذارند و شهرهاي از دست رفته خود را به ايران پيوند دهندسرزميني كه هفتهزار سال پابرجا مانده است و هزاران باور و آداب و رسوم مختلف ملي براي خود داردملتي كه هويت خود را از دست بدهد هيچ سخني براي گفتن در دنيا نداردwww.ariarman.comاين جشن كه براي استقبال از نوروز است بدون ترديد يك سنت ملي و ميهني به جاي مانده از زرتشتبزرگوار است . ولي روز چهارشنبه آن بر طبق اسناد كهن پس از اسلام به روي آن گذاشته شده است . زيرادر ايران پيش از اسلام روزهاي به اين صورت ناميده مي شدند : هرمزد روز , بهمن روز , ارديبهشت روزو . . . پس چهارشنبه بر اين باور تازيان كه روزي نحس است بروي جشن چهارشنبه سوري گذاشته شد . (والاربعا يوم ضنك و نحس ) . منوچهري دامغاني در اين باره ميگويد :چهارشنبه كه روز بلاست باده خورwww.ariarman.comبه ساتگين مي خور تا به عافيت گذردتازيان به اين انديشه كه توانسته اند ايران را با ضرب و شتم و شمشير تصرف كنند ميتوانند آداب و رسومايراينان را تغيير دهند اين جشن را به عنوان روز نحس آخر سال ناميدند . ولي ايرانيان همچون گذشته اينجشن را براي شادي روح نياكانشان و گرامي داشت آتش اشو زرتشت برگزار نمودند . مردم ايران آتشچهارشنبه سوري را بايد روشن نگاه دارند تا روز نوروز و سپس آنرا خاموش نمايند زيرا باورهاي مليباستاني ما اينگونه بوده است .واژه چهارشنبه سوري تشكيل شده از چهارشنبه كه پنجمين روز هفته است و سور كه در زبان شناسيپهلوي واژه اي است كهن كه از " سوريك" گرفته شده و در چم سرخ و آتشين است . در كل اين جشن بهنام چهارشنبه سرخ و آتشين ناميده شده است . در اصفهان چهارشنبه سرخي , در بندر عباس چهارشنبهآخر , در مازندران آخر چهارشنبه , در سمنان وفس , در گويش هاي كردي , لري , لكي نيز سور پهلويگفته مي شود . در گيلان نيز گول گوله چهارشنبه , در بيجار دو چهارشنبه آخر سال را گرامي مي دارند وشادي ميكنند . در اردبيل سه چهارشنبه آخر سال را جشن ميگيرند به نام هاي : توز چهارشنبه ( چهارشنبهطوسي ) , كول چهارشنبه ( چهارشنبه خاكستري ) , گول چهارشنبه ( چهارشنبه سرخ و آتشين ) . در قروه سهچهارشنبه آخر سال را مردم شادي ميكردند و آتش مي افروختند . ولي مراسم آتشين آنها "چوارشمهwww.ariarman.comكولي" نام دارد كه آنرا باشكوه تر از همه برگزار مي نمايند . در قزوين نيز "كوله چهارشنبه" ناميده شدهو آنرا بسيار باشكوه و باشادي و رقص برگزار مينمايند . در آذربايجان همه خريدهاي چهارشنبه سوري ازبازار چهارشنبه انجام ميگرد و و مردمان ايران در آنجا بازارها را چراغاني ميكنند و به شادي مي پردازند .قابل توجه است كه اين مراسم نه تنها در ايران بلكه در كردستان عراق , كردستان تركيه , هرات , كابل ,تاجيكستان , آذربايجان و . . نيز برگزار ميشود . زيرا همه آنان قسمتهاي از نژاد ايراني هستند كه بي لياقتيحكام زمان خود باعث جدا شدند آنان از ايران گردد . جدا از كشورهاي منطقه خاورميانه- بسياري ازكشورهاي اروپاي و امريكايي كه ايرانيان آنجا ساكن هستند در اجراي اين مراسم كهن تلاش فراوان مينمايند . پس از روي كار آمدن جمهوري اسلامي اين مراسم خرافاتي و زشت ناميده شد و تلاش بسياريبراي نابودي آن صورت گرفت و چندين بار به نياكان و برگزار كنندگان آن واژه هاي زشت و زنندهخطاب داده شد . براي نمونه سخنان حيرت آور مرتضي مطهري كه كل تاريخ پيش از اسلام ايراني را ردكرد و آنان را مشتي نفهم و ابله توصيف نمود يا علي لاريجاني و يا علي شريعتي . به هر روي مردم ايران وفرهنگ ايراني به هيچ وجه با چنين سخناني و چنين دشمني هايي نابود نمي گردد بلكه روز به روز قوي ترو جهاني تر ميگردد .www.ariarman.comچگونگي آتش افروزي و سروده هاي آن :ايرانيان نور را مظهر يزدان پاك مي دانسته اند و ستايش از آن را واجب . آتش نيز بزرگترين نماد و قدرتاهورامزدا است كه بايد آنرا درود فرستيم و بزرگ بپنداريم .در شهر خور ديد و بازديد هاي شبانه را " آيرون " مينامند كه در گويش خوري آتش است . آذربايجاننيز مهد آتش و نگهدارنده آتش ايران زمين است . در يزد نيز همين ديد و بازديد هاي شبانه "آتشون"گفته مي شود . در جشن هاي ملي آتش بازي از مهم ترين كارهاي ايرانيان است . در بسياري از عروسيهاي اقوام ايراني آتش افروخته مي شود . دهها آتشكده در ايران به همين دليل بنا گشت كه بسياري ازآنان توسط تازيان ويران گشته ولي برخي ديگر پابرجاست . در قلب كوير ايران خور مردمان پس ازدرگشت نزديكان خود تا سه شبانه روز هنگام غروب آفتاب آتش مي افروزند و عده اي ديگر در آن هنگامبه فاصله چند متر از يكديگر نياكان خويش را نيايش ميكنند .هنوز هم در بسياري از نقاط كردستان ايران نه تنها چهارشنبه سوري بلكه شبهاي نوروز نيز آتش افروختهمي شود . عده اي از مورخين قديمي براي ملي كردن نام چهارشنبه تازي گفته اند كه زماني كه زرتشتگاه شماري براي ايران بنا كرد نوروز به چهارشنبه افتاده بود و براي همين ايرانيان شب قبل از نوروز راwww.ariarman.comشادي وپايكوبي مي نمودند . ولي بي شك چهارشنبه واژه اي تازي از پس از اسلام است . ولي جشنچهارشنبه سوري از هزاران سال پيش از اسلام برقرار بوده است .در اصفهان به پاسداشت ابر مرد فيلسوف جهان اشو زرتشت سه كپه آتش در شب چهارشنبه سوريدرست مي نمودند كه همان "كردار نيك , گفتار نيك , پندار نيك" است و با اين شعار جهاني زرتشت بهاستقبال سال جديد مي روند . تا سال آينده سالي باشد كه يزدان پاك انان را در پناه انسانيت و دوستي وصلح به سوي روشنايي هدايت كند .در روستاهاي اطراف بندر عباس از ساعتي مانده به غروب ساز و دهل مي نوازند و شروع به رقص وشادي مي نمودند . در همان هنگام زناني كه به تماشا ايستاده اند "كي كنك" يا هلهله مي كنند . سپسساعتي پس از رقص و شادي آتش ها را كپه كپه با فاصله اي از يكديگر بنا مي نمودند و از روي آن ميپريدند و اين را بلند مي گويند :زردي مه به تو , سرخي تو به مهمردمان خراسان با بر پا كردن هفت كپه آتش مقدس چهارشنبه سوري را گرامي مي دارند . حتي زناني كهبچه شيرخواره دارند با بغل كردن آنان از روي آتش مي پرند . هفت كپه آتش از همان عدد هفت مقدسwww.ariarman.comايراني سرچمشه گرفته است . در شهرهاي خراسان همان زردي من از تو و سرخي تو از من گفته مي شودولي در روستاها اين شعر محلي خوانده مي شود :آلا به در بلا به در , دزد هيز از دها به دردر خور نيز چهارشنبه سوري به همين شكل برگزار ميگردد كه غروب خانواده ها چند برگ خشك خرما بهپشت بام مي برند و آنرا زير ناودان بام مي گذارند و آتش مي زنند . وقتي شعله شكيد از بام به كوچهپرت ميكنند و سپس كوزه اي پر از آب را روي آتش مي اندازند . زيرا هم آب و هم آتش هر دو ازبزرگترين فروزه هاي خداوند هستند و هردو نماد پاكي و روشنايي . خور يكي از شهرهاي است كه برايآتش احترام بسيار ميگذارند . در انارك نيز شعر زير را در شب چهارشنبه سوري مي خواننند :غيلا بي در , غيلا بي در , مرد مي بد , از ما بي دردر نائين نيز آتش را از بام به كوچه مي اندازند و كوزه اي از آب را به درون آن پرتاب ميكنند . سپسهمگان به دور آن جمع مي شوند و شادي مي كنند . عده اي بر اين باور هستند كه پرت كردن آتش از بامبه خيابان قدمت بيشتري دارد و اين كار براي درست كردن دود است تا فروهر هاي نياكانشان با استفادهاز دود آنجا را پيدا كنند .www.ariarman.comدر همدان پس از آتش افروزي و پريدن از روي آن - آتش را به هوا پرتاب ميكنند و جاروها را آتش ميزنند و به سوي آسمان پرت ميكنند .در آشتيان مردم پيش از غروب آفتاب سه كپه هيزم و بوته كه به زبان محلي "ورك" ناميده مي شودفراهم ميكنند و سپس آنرا روشن و از روي آن مي پرند . سپس شروع به شادي و رقص ميكنند . در نهايتمردمان آشتيان آتش را خاموش نمي كنند و مي گذارند به خودي خود خاموش گردد .در سنندج پس از افروختن آتش يك جارو را داخل كوزه سفالي آتش مي زنند و مقداري اسفند در آنميريزند . بعد كه از روي آن پريدند كوزه و جارو را از خانه بيرون ميگذارند . كسي كه جارو و كوزه را ازخانه بيرون مي برد نبايد به پشت سر نگاه بياندازد . عده اي از مردمان آنجا اخگرهاي از آتش را از روزنههاي راهرو و اتاق به داخل مي اندازند و بر اين باور هستند كه اين كار مايه تحكيم بنيان خانواده و مهر ودوستي بسيار موثر است . در بيجار عروسكي را از پارچه هاي رنگي ساخته و از خانه بيرون مي برند . اينعروسك را بلاگردان خانواده در سال جديد مي دانند . در كرمانشاه در هنگام پرش از روي آتش ميگويند : زردي مه اراي تو , سرخي تو اراي مهدر تبريز و ديگر شهرهاي آذري زبان ايران اين سروده را ميخوانند : بختيم آچيل چارشنبهwww.ariarman.comدر رضائيه از سومين چهارشنبه سال جشن شادي شروع ميگردد . آنان سرودهاي ملي را اينگونه ميخوانند :يالانچي چرشنبه , خبر چي چرشنبه , آخر چرشنبه .سپس در آخرين چهارشنبه ميگويند : عاطل باطل چرشنبه بخيتم آچيل چرشنبهمردم در بزرگ آباد رضائيه چهار هفته قبل از نوروز شبهاي چهارشنبه بر پشت بام خانه هاي خود آتشمي افروزند و به اين نام ميخوانند : 1 - مشتلق چي 2- كوله 3- قره 4- آخر چارشنبه . در سومينچهارشنبه همه بايد به پشت بام بروند و بگويند روغن خودمان مال خودمان به همسايه نرود .در آستارا چهارشنبه سوري را بسيار احترام ميگذارند . آنها كپه هاي آتش را به تعداد 3 يا 5 يا 7 بنا مي كنندسپس همه با فاصله از روي آن مي پرند . در آستارا سالخوردگان براي پريدن از روي آتش بر ديگرانبرتري دارند . در هنگام پرش همه سروده هاي دست جمعي مي خوانند و شادي ميكنند .در گيلان چهارشنبه سوري را گول گول چهارشنبه مي نامند و ساقه هاي برنج كلوش يا گون را بروي آتشمي اندازند و برافروختن آن كمك ميكنند . در بندر پهلوي هنگام چهارشنبه سوري اين سروده را بلند ودسته جمعي ميخوانند :www.ariarman.comگول گول چارشنبهبه حق پنشنبهنكبت بيشه شوكت بي يزردي بيشه سرخي بي يگول گول چارشنبهدر لاريجان اين سروده را ميخوانند :چهارشنبه سوري كممهپار دسوري كممهمه زردي بورت كشته قرمزي بي ي م كشدر اشكور بوته هاي آتش را بر پشت بام مي برند و آنجا آتش مي زنند و اين سروده را ميخوانند :كل كل چهارشنبهگل گل چهارشنبهwww.ariarman.comفردا بهاره شنبهفردا بهار شنبههرنج و رنجي بكلهگرفتاريها و رنج بريزدمي سكه رنجي به كلهرنج من كه مثل رنج سگ است بريزدسپس خاكستر را در كوچه ها مي ريزند و صبح چهارشنبه يك كوزه شكسته و مقداري خاكستر و يك جارو7 , 5, كهنه بر ميدارند و در وسط كوچه قرار ميدهند . در بيشتر روستاهاي طبرستان ايران دسته هاي 3تايي آتش برپا ميگردد . كه بيشتر از بوته هاي گون ياني و ساقه برنج است . همه افراد بايد 7 بار از رويآن بپرند . سپس اين سخن را تكرار ميكنند :من پرمه ته سرمي زرده تهتي سرخه مهwww.ariarman.comارمني هاي ايران جشن چهارشنبه سوري را با نام " درن دز " برگزار ميكنند . آتشي برافروخته ميكنند و ازرويش ميپرند . شمع هاي روشن ميكنند و به خانه هايشان مي برند . تا بركت آتش به خانه هايشان بيايد .اين جشن در سال 1347 برابر با 25 بهمن در ايران بسيار باشكوه برگزار شد بوده است .در شهرهاي ايران كه گويش ها يكي است اين سروده هاي خوانده مي شود :بتركه چشم حسود و بيگانهچه بيرون و چه تو خانهشنبه زا , يكشنبه زا , دوشنبه زا , سه شنبه زا , چهارشنبه زا , پنجشنبه زا , جمعه زاهركه از دروازه ها تو ميادهر كي از دروازه ها بيرون ميرهزاغ چشم , سياه چشم , ارزق چشمبتركه چشم حسود و بيگانهچه بيرون و چه تو خانهwww.ariarman.comكوزه شكستن در شب چهارشنبه سوري :برای پيشواز رفتن جشن نوروز جشن کوزه شکستن چهارشنبه سوری يکی از مراسمهايی است که برای استقبال ازآن انجام می گيرد . مردم برای رفع بلا ها و مشکلات و چشم های بد کوزه های آب قديمی خود را می شکستند . درخراسان پس از جشن و شادی شب چهارشنبه سوری مردم درون کوزه کمی زغال و نمک و يک سکه می گذاشتند وهمه افراد خانواده آن را دور سر خود می چرخانند و سپس آنرا از بالای پشت بام به بيرون پرت ميکنند تا سياه بختی- چشم شوری و فقر از خانه هايشان در آغاز سال نو بيرون رود .در يوالار رضائيه و برخی نقاط کردستان , مردم پيش از طلوع خورشيد روز سه شنبه از هر خانواده ای يک نفرسرچشمه می روند و کوزه را از آب پر ميکنند و به خانه ها می آورند . روز سه شنبه کوزه های آب را در گوشههای خانه می گذارند و آنرا در پخت نان مخلوط ميکنند و نان می پزند . در تبريز برخی مردم برای شوخی شبچهارشنبه سوری از بالای پشت بام ها بر سر يکديگر آب می ريزند و آب را مايه روشنايی ميدانند . اين مراسم درزمان ساسانيان نيز انجام می گرفت .اسفند دود كردن و به صحرا رفتن شب چهارشنبه سورياين مراسم در بيشتر نقاط ايران زمين انجام می گيرد . هدف سلامتی و تندرستی و رفع چشم های بد است . درکردستان و کرمانشاه مقداری پياز , چند جفت جوراب و چند ظرف شکسته نيز بيرون می ريزند . کردستان و اقوامکرد در شب چهارشنبه سوری همانند سيزده به در به صورت دسته جمعی يا تک تک به صحرا می روند و بهآبهای زلال چشمه ها نگاه ميکنند . مدتی در صحرا شادی و رقص ميکنند و زنان چند تار موی بچه هايشان را قيچیميکنند و به دست نسيم , باد , آب رودخانه و . . . می سپارند . سپس با کوزه های آب به خانه هايشان می آيند .www.ariarman.comتخم مرغ شكني شب چهارشنبه سوريتخم مرغ شکستن يکی ديگر از بازيهای مخصوص اين شب است که با هلهله کردن و رقص و شکستن تخم مرغصورت می گيرد . در کرمانشاه "خاجنگی" , در يوالار رضائيه "يومورتا ساواشديرماخ" گفته می شود . برای اينکار معمولا تخم مرغها را رنگ ميکنند . سپس يک نفر تخم مرغ را در مشت خود قرار ميدهد به طوريکه سر تخممرغ بيرون باشد و شخص ديگری با تخم مرغ خود به آن ضربه می زند . هريک از تخم مرغ ها که شکست آنشخص بازنده و بايد تخم مرغی را به برنده بدهد . بسيار مشاهده شده است که يک شخص دهها تخم مرغ را در اينشب برنده شود و بسياری به جای آن از گوسفند و مرغ و خروس نيز استفاده ميکنند . مردمان گرگان چند ساعتیقبل از اجرای مراسم در جنگلها می روند و پياده روی ميکنند و سپس شروع به جشن گرفتن و شادی ميکنند .شال اندازي شب چهارشنبه سورياين مراسم در مناطق شمال غربی و غرب ايران به وفور صورت می گيرد , در رضائيه , شاهپور شهر , تبريز ,کردستان , کرمانشاهان و . . . . در شاهپور شهر آذربايجان مردم از بالای پشت بام شالی بلند را به درون خيابانآويزان ميکنند . مردمان از خانه هايشان بيرون می آيند و شالها را پر از ميوه و آجيل ميکنند و سپس افراد بالای بامشال را به بالا ميکشند . عده ای که نامزد يا دوست دختر يا پسر دارند به خانه های نامزدشان يا دوستانشان می روندو با آنان اين مراسم را اجرا ميکنند . آذری ها می گويند : شال سالماخ . در کردستان نيز به وفور اين مراسم انجاممی گيرد و قبل از آن در بامهای خود آتش می افروزند. در کردستان می گويند : هتری و متری شتيکمان بوبخه نهبن چيری . سپس مردمان هدايا را بين خود تقسيم می کنند و در آخر شب به خانه های خود باز ميگردند .www.ariarman.comمراسم فال گوشي شب چهارشنبه سوريپس از آنکه آتش افروزی به پايان رسيد زنان و مردان ايرانی آرزوی خود را برای سال جديد در ذهن ياد آوریميکنند و سپس به گوشه ای مخفی می شوند . در رضائيه و نقاط شمال غربی ايران مردمان پارچه هايی بر سر خودمياندازند . سپس در سر کوچه های , داخل خانه های و سر گذرها مخفی می شوند . سپس مشغول فال گوش شدنمی شوند و به سخنان افراد عابر خيابانها , ساکنين منازل و مردمان ديگر گوش فرا می دهند . سپس سخن او را بااين برداشت می پندارند که پاسخ به آروزيشان در سال جديد بوده . پيش خود اين امر را تداعی ميکند که سخن آنفرد در جواب نيت او است و چون در روزهای نوروز بيشتر سخنان مردم درباره شادی و سلامتی و نيکی است پسبيشتر حاجت ها را برآورده شده ميدانند . در رضائيه مردم هنگام مخفی شدن کليدی را زير پای خودشان می گذارندکه اين کار برای گشايش کارها در سال جديد است . در کردستان و کرمانشاه ايرانيان برای اثبات فالگوشی به دربخانه سه نفر می روند تا از پاسخ به نيتشان مطمئن گردند .مراسم فال كوزه در شب چهارشنبه سورياز زيباترين مراسمهای ايرانی مخصوص چهارشنبه سوری مراسم فال کوزه است . پس از پايان آتش افروزی ومراسمهای جشن و شادی و رقص دسته جمعی زنان و مردان ايرانی به داخل خانه هايشان باز ميگردند و شروع بهفال گرفتن برای آرزوهای خود ميکنند . وسيله نخست اين بازی دسته جمعی کوزه است . در اصفهان اين مراسم را" فال بولونی" , در گودين کنگاور" فال قزيل" يا " فال گوشه" می گويند . زنان شب قبل از چهارشنبه يک کوزهآب نديده را بر می دارند سپس هر نفر يک قطعه انگشتر يا سنجاق يا گوشواره يا انگشتانه را داخل کوزه می اندازندو پر از آب ميکنند . سپس روی دهانه کوزه سينی , صابون , کيسه حنا , سورمه دان و نقل می گذارند . دخترwww.ariarman.comکوچکی کوزه را داخل تنور می گذارد و سينی را روی آن . روز چهارشنبه سوری پس از خوردن آش رشته که ازغذاهای اصلی اين شب است و پايان آتش بازی همان دختر کوزه را به زير دامن خود قرار ميدهد و يک نفر ديگرهم ديوان حافظ را می آورد . سپس هر قطعه را برای نيت يک نفراز داخل کوزه بيرون می آورد و برايش فال میگيرند . در خراسان آب داخل کوزه نمی ريزند . در اصفهان به جای حافظ " چاربيتو" می خوانند . در کنگاورکرمانشاهان روستای گودين بدون آنکه آب درون کوزه بريزند نشانه ها را داخل ميکنند و درب کوزه را با دستمالميبندند . سپس با ريسمانی از ناودان آويزان ميکنند . در خور اين مراسم " فال هنشکو" نام دارد .آجيل شب چهارشنبه سوريپايان شب چهارشنبه سوری پس از رقص و پايکوبی های دسته جمعی و آتش افروزی خانواده ها دور هم جمع میشوند . سالخوردگان شروع به خواندن داستانهايی از شاهنامه می کنند . زنان اسفند دود ميکنند و سپس سينی هایآجيل را می آورند . مواد داخل اين آجيل در نقاط مختلف ايران گوناگون است . برای نمونه در خراسان انجير –کشمش - خرما – توت خشکه – فندق – پسته و بادام است . در بزرگ آباد رضائيه : کشمش – مويز – گردو – بادام– سنجد – خرما – انجير – شيرينی – آب نبات – تخمه – قاقوت – و تخم مرغ رنگی است . در شاهپور آذرآبادگان: کشمش - نخود – گردو – فندق – انجير- بادام – شاهدانه است و بسياری بازارهايشان را چراغانی ميکنند . دربسياری ديگر از نقاط ايران زمين آجيل شب چهارشنبه سوری به شرح زير است : تخمه – شاه بلوط – باسلق –برنجک – مغز گردو – برگه هلو – برگه زردآلو – جوزقند و آلو است .www.ariarman.comآش شب چهارشنبه سوريدر بيشتر نقاط ايران در اين جشن ملی آش می پزند . آش در لاريجان هفت نوع بنشن – هفت جور سبزی و هفتترشی را در خود دارد که هفت ترشی آش ناميده می شود . در خراسان چهار رنگ پلو برای چهارشنبه سوریدرست ميکنند . که بيشتر رشته پلو – عدس پلو – زرشک پلو و ماش پلو است . سپس آنرا بين اقوام خود تقسيمميکنند . در شاهپورشهر آذرآبادگان در بيشتر منازل پلو می خورند . در رضائيه کوفته می خورند . در بندر عباسپس از خوردن غذای معمولی نان و نمک و پياز را در سفره می پيچند و سپس در زنبيل مخصوص خود که "کندوک " نام دارد و از برگ خرماست قرار می دهند ولی تا صبح نبايد دست بخورد . اين کار بدين جهت است کهخير و برکت برای خانوداه هميشگی باشد . در اصفهان ظهر مراسم جشن آش رشته درست و ميل ميکنند . زنانسمای مازندران در شب مراسم گندم خيس ميکنند و روز چهارشنبه سوری با آن گندم و چند نوع سبزی صحرايیآش درست ميکنند و برای همسايگان خودمی فرستند . در برخی مناطق رسم است که همسايه نبايد ظرف آش رابشويد و همانگونه آشی بايد تحويل کسی که آش را تقسيم کرده است بدهد . در آلاشت آش ترشی درست ميکنند .قاشق زني در جشن چهارشنبه سورياين مراسم مخصوص شب جشن است و هدف از آن جمع آوری حبوبات يا پول آن برای پختن آش شب چهارشنبهسوری است . زنان و جوانان با انداختن روکشی بر سر خود بر در منازل می روند و با زدن قاشق بروی پياله ایدرخواست حبوبات می کنند بدون آنکه سخنی بگويند و معمولا خود صاحب خانه مقداری مواد لازم برای آش را درپياله آنان می ريزند . در خراسان به جای قاشق از ملاقه استفاده ميکنند . رسم بر اين است که خانواده هايی کهمسافر يا بيمار دارند به شخص قاشق زن چيزی نمی دهند و با گفتن ناخوش داريم و سفری داريم شخص را دورwww.ariarman.comميکنند . اين کار برای جوانان بيشتر جنبه تفريح و شادی دارد ولی برای زنان هدف و گرفتن مراد خود اين کار راانجام می دهند . شخص قاشق زن نبايد سخن بگويد . نبايد رويش را بر دارد زيرا بد يومن خواهد بود . در کرمان بهجای پياله کيسه ای را بر ميدارند و به در منازل می روند .به خشنودي نياكان ايران زمين كه هر چه ما امروز داريم از رشادت ها و وطن پرستي هاي آنان داريمبه كوشش : ارشام پارسيپاينده ايران

    تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد 

    سه شنبه بیست و هفتم دی 1390به قلم: سیدرضامیرمعینی ™      
    8:34 بعد از ظهر  
    ر خلاف یک تصور نابجا تقدیس آتش ، نه به دلیل پرستش آن که در واقع نوعی نشانه و اثر از روشنایی و حقیقت اهورا مزداست و نقشی کنایه ای دارد .

     

    عصرایران ؛ امیرهادی انواری - جشن سوری و یا آنچه ما امروز آن را چهار شنبه سوری میخوانیم ، جشنی است که مانند بیشتر جشن های ایرانی که به ستاره شناسی بستگی دارند مبدا همه حساب های علمی و تقویمی است .

    در آن روز در سال 1725 پ م زرتشت بزرگترین حساب گاه شماری جهان را نموده و کبیسه پدید آورده و تاریخ کهن را درست و منظم کرده است (1).
    بر خلاف بعضی از مناسبت ها این مناسبت سر منشا ای کهن و باستانی در تاریخ این آب و خاک دارد ، و پر هجو نیست اگر بگوییم از اهمیتی به مراتب بالاتر از نوروز بر خوردار بوده است .

    ازین رو شاید از آنچه که بایسته این مناسبت تاریخی بوده کمتر به آن توجه شده !
    بر ماست که دست کم در مورد بعضی نکات برجسته آن بیشتر از آنچه تا حال میدانسته ایم بدانیم.
    جشن سوری تنها یک جشن ساده نیست ، جشن سوری یک یاد آوری از گوشه ای از تاریخ غرور آور این آب و خاک است .

    جشن سوری یا چهار شنبه سوری

    در کتاب تاریخ بخارا(2) اشاره شده که منصور بن نوح از شاهان سامانی در نیمه اول سده چهارم هجری این جشن را برگزار می کند که موجب آتش سوزی در قصر او نیز می شود . :

    «..... و چون امیر سدید منصور بن نوح به ملک بنشست اندر ماه شوال سال سیصد و پنجاه به جوی مولیان ، فرمود تا آن سرای ها را دیگر بار عمارت کردند و هر چه هلاک و ضایع شده بود بهتر از آن به حاصل کردند . آن گاه امیر سدید به سرای بنشست و هنوز سال تمام نشده بود که چون شب سوری چنانکه عادت قدیم است ، آتشی عظیم افروختند . پاره ای آتش به جست و سقف سرای در گرفت و دیگر باره جمله سرای بسوخت و امیر سدید هم در شب به جوی مولیان رفت .....»

    آنچه از این بخش برداشت می شود این است که بطور یقین این جشن در 350 هجری و در ماه شوال که مصادف با پایان سال شمسی بوده توسط یکی از شاهان سامانی در بخارا و جوی مولیان برگزار شده است و آنجا که نگارنده به «عادت قدیم است» اشاره میکند مشخص میشود که این جشن از سالها و بلکه سده های پیش در ایران رایج بوده است.اما هیچ اشاره ای به روز آن نشده ، یعنی شب چهار شنبه سوری .

    امروزه ما مردم ایران هر ساله به شکل های مختلف جشن چهار شنبه سوری را برگزار می کنیم ، در جای جای ایران این جشن به صورت های مختلف برگزار می شود که نسبت به آنچه اصل آن بوده تفاوت های بسیاری دارد .

     
    در شهر های بزرگ به نظر می رسد که رسوم و آداب اصیل جشن سوری رو به فراموشیست و آنچه بدان تبدیل شده یک فستیوال جدید است که هیچ ربطی به اصل جشن سوری ندارد! ( البته باید یاد آور شد هنوز در شهرستان ها و شهر های کوچک و روستا ها پیوند هایی بین چهار شنبه سوری و خود جشن سوری دیده میشود که در ادامه به آنها اشاره خواهیم کرد ) .

    تا به حال بر اساس تحقیقات محققین و پژوهشگران هیچ سند تاریخی برای روز دقیق برگزاری جشن سوری در زمان باستان بدست نیامده است .
    آنچه مسلم است این است که ممکن نیست در ایران باستان جشن سوری در یک روز معلوم مثل شب چهار شنبه برگزار می شده چرا که تقویم ایران باستان اصلا شماره روز ها به صورت هفته گانه نداشت و هر روز نام خاص خود را داشته است . روز شماری که ما امروزه از آن استفاده میکنیم که بر اساس آن هر ماه به چهار بخش هفت قسمتی که هر بخش یک روز است و در کل به آن هفته میگوییم تقسیم شده ، پس از ورود تازیان(اعراب) به ایران و از روزشمار آنان برداشت شده است.

    پیش از آن ماه های ایرانی به صورت پنج پنج تقسیم می شده که به هر یک پنجه می گفتند ،مثل تقسیمی که در مصر باستان و بابل رایج بوده است(3) .
    تقویم ایران باستان شامل دوازده ماه سی روزه بوده( سی روز بی کم و کاست و نه سی و یک روز ) و در سال کبیسه پنج روز با الهام از پنج نام گاثاها 4به سال اضافه می کردند ، این پنج روز را در مجموع پنجه ، خمسه ، پنجه دزدیه ، خمسه مسترقه ، گاه ، اَندَرگاه ، بِهیزک و پنجه وِه می گفتند .

    بر این اساس در ایران باستان زمان جشن سوری نمی توانسته در شب چهار شنبه بوده باشد ، چرا که اصلا شنبه و چهار شنبه و آدینه ای برقرار نبوده !
    خصوصیات شب چهار شنبه

    در روزشماری اعراب چهار شنبه روز منحوس و نا مبارکی شمرده می شود ، یکی از دلایلی که به نظر می رسد بعد ها جشن سوری به شب چهار شنبه منتقل شد همین است ، یعنی سعی می شده شب چهار شنبه را که نحس و نا مبارک بوده را با جشن و سرور بگذرانند و در آن شب و روز دست از خرید و فروش و کسب و کار بکشند چرا که اعتقاد داشتند به دلیل نحسی چهار شنبه هر معامله و کسبی که در آن شب و روز نیز انجام شود نا مبارک خواهد بود ، جاحظ در تالیف خود به چهار شنبه یا یوم الرباع اشاره میکند و میگوید :
    « وَ الاِربَعاء یَوم ضنک و نَحس »(5)

    همچنین منوچهری دامغانی نیز در یکی از اشعار خود به نحسی این روز اشاره کرده و گفته : چهار شنبه که روز بلاست باده بخور
    بسا تکین می خور تا به عافیت گذرد

    چنان که از نظر گذشت چهار شنبه در تقویم تازی دارای خصوصیات منحوس بود.( مثل روز 13 فروردین )

    شاید به همین جهت بوده که مردم سعی داشتند شب چهار شنبه آخر سال را به جشن و پایکوبی بگذرانند و دست از کسب و کار بکشند تا بدین شکل از نحسی آن در امان باشند ! و جشن سوری بهترین بهانه برای برگزاری این فراغت بوده ، همانند آنچه مردم در سیزده فروردین انجام میدهند ، با این تفاوت که جشن سوری دارای پیشینه بسیار غنی تاریخی و اعتقادی میباشد .
    پس شاید بعد ها به همین دلیل جشن سوری را به شب چهار شنبه نحس آخر سال انتقال دادند .


    ارتباط با قیام مختار

    یکی دیگر از حدس هایی که برای چگونگی انتقال جشن سوری به شب چهار شنبه میت وان زد ارتباط آن با مختار سردار شیعه عرب است که به خون خواهی شهدای کربلا که به نا حق در کربلا توسط لشکر یزید با شهید شده بودند، قیام می کند .
    گفته شده مختار پس از واقعه عاشورا و پس از آنکه از زندان آزاد می شود ، به خون خواهی شهدای کربلا بر می خیزد (6).

    آنگاه برای آنکه مخالف را از موافق تشخیص دهد و بر کفتار ها بتازد فرمان داد تا شیعیان راستین آن حضرت بر بام خانه ها آتش بیفروزند ، شب آن فرمان مصادف بوده با شب چهار شنبه آخر سال .

    یکی از حدس ها نیز این است که شاید به این دلیل بوده که از آن پس مردم ایران که دوستدار اهل بیت رسول اکرم (ص) و حضرت سید الشهدا هستند ، آن شب را پاس می دارند و به یاد آن شب چهار شنبه را با جشن سوری همزمان جشن می گیرند ، که در آن شب دوستداران واقعی حضرت سید الشهدا شناخته شدند .

    یک عقیده کهن ایرانی

    اعتقاد مردم باستان فروهر ها (7) به مدت ده شبانه روز از جایگاه اصلی و آسمانی خود به شهر و دیار خود فرود آمده و میان بازماندگان زندگی می کنند . تا پیش از روز بیست و پنجم اسفند ماه که در شب آن ، یعنی شب بیست وششم فروهر ها فرود می آیند .

    در این روزها بازماندگان لباس نو تهیه می کنند و در اتاق ها به ویژه اتاق درگذشتگانشان نقل و نبات و شیرینی و میوه و سبزی و گل و کتاب مقدس و شمع روشن و چوب های خوشبو در سفره می نهند . کدورت ها و نقارها را بر طرف می کنند به‌آن امید که چون روان درگذشتگان به میان آنان آمدند شاد و راضی باشند و به بازماندگان دعا و برکت عنایت کنند .

    در این شبها مردم بر سر بامها برای راهنمایی روان درگذشتگانشان آتش روشن میکردند تا در فروغ و روشنای آن آتش ، روان درگذشتگان در روشنایی وارد خانه بازماندگان شوند ، همچنین رسم بوده که کنار آن آتش که بر پشت بام روشن میکردند خوراک های ویژه ای نیز قرار دهند .

    دلیل توجه به فروغ و روشن کردن‌ آتش
    نگویی که آتش پرستان بَدند
    پرستندگان پاک یزدان بُدند
    "فردوسی"

     

    فروغ به معنی نور و روشنایی است ، بر اساس تعلیمات زرتشت از آتش (8) که یکی از مخلوقات اهورا مزدا میباشد نیز نشات می گیرد .بر خلاف یک تصور نا بجا تقدیس آتش نه به دلیل پرستش آن که در واقع نوعی نشانه و اثر از روشنایی و حقیقت اهورا مزدا میباشد و نقشی کنایه ای دارد .

      
    در زمان ایران باستان و همچنین پیروان امروزی آیین بهی(زردشتی) از آنجا که برای اهورا خالق مطلق گیتی سمت و سویی جغرافیایی و مادی قائل نیستند هر جا که فروغی دیده شود آن را نشانه ای صوری از وجود روشنایی و حقیقت و وجود اهورا مزدا می دانند ، از این روست که در هنگام نماز رو به فروغ نماز می گذارند .

    در تعلیمات آیین بهی انگره مینو ( از دو بخش انگره + مینو تشکیل میشود انگره به معنی فشرده و خلل رسانی است و مینو از «من» می آید که در زبان سنسکریت به معنی دانش است ) سبب بدی و زشتی و پلیدی در تاریکیست و در نقطه مقابل آن سپنتا مینو * ( از دو بخش سپنتا + مینو تشکیل شده در اینجا سپنتا به معنای سود رسانی و مینو هم معنی قبل است ) قرار دارد که سبب خیر و خوبی و نیکیست و در روشنایی و فروغ جاودان قرار دارد .

    همچنین آتش در زمان باستان دارای خاصیت ضد عفونی و در واقع از بین برنده بیماری و بدی بوده که اینها همه به خواست اهورا مزدا بدست انگره مینو تولید میشدند .
    از این جهت و دلایل دیگر برای تقدیس آتش است که در آیین باستانی ایران آتش تقدیس میشده و اکثر مراسم و جشن ها با حظور آتش بر گزار میشده و می شود .

    البته دلیل دیگری نیز وجود دارد و آن آتشی است که زرتشت با خود به همراه داشته و بی دود بوده ، بحث در مورد آن آتش از حوصله این نوشت خارج است ، برای مطالعه بیشتر رجوع شود به کتاب فروغ زردشتی .(9)
    سه حدس برای تعیین زمان اصلی جشن سوری در ایران باستان

    به طور تحقیق میتوان تاریخ برگزاری شب سوری را در ایران باستان از سه مرحله بیرون ندانست یا در شب بیست و ششم از ماه اسفند ، یعنی در نخستین شب از پنجه کوچک (از بیست وششم اسفند تا سی ام می باشد ) (10)یا نخستین شب از ده شب و روز فروردگان ( شاید همان عید نوروز باشد ، این جشن پیش از زرتشت نیز در ایران شرقی رواج داشته هنگام اصلی آن پنج روز کبیسه یا پنجه دزیده یا اندرگاه است) (11)قرار دارد ، یا در اولین شب پنجه بزرگ یا پنجه وه ( پنج روز آخر سال است )(12) که پنج روز کبیسه است و نخستین شب و روز جشن همسپتمدم Hamaspatmadam و آخرین گهنبار محسوب میشود دانست .

    و یا در آخرین شب سال قرار دارد که جشن اصلی همسپتدم و‌آخرین گهنبار( در واقع گهنبار ها شش فصل نا متساوی و شش تقسیم سال به شمار می روند که بر اساس زندگی جوامع دامدار و کشاورز این چنین تقسیم به وجود آمده است )(13)
    البته این تقسیم بندی مختص به آیین زرتشتی نیست ، چه پیش از زرتشت نیز در ایران و هند چنین گاهنبار هایی وجود داشته که با خواندن سرود ها و ادعیه های ویژه مذهبی و نماز برگزار میشده )(14) و جشن آفرینش انسان است .

    ( گهنبار مواقع آفرینش و خلقت زمین است در کل شش گهنبار عبارتند از : 1: میدیوزرم – Midyuzarm- 2: میدیوشم – Midyushcm 3: پیتی شهیم - Pityshahim 4 : ایاترم – Ayathcrm 5: میدیارم – Midyarem 6 : همسپتمدم - Hamaspatmadam و این شش با احتساب تاریخ فعلی به ترتیب :
    1 : از یازده تا پانزدهم اردیبهشت ماه
    2: از یازدهم تا پانزدهم تیر ماه
    3 : از بیست و شش تا سی شهریور ماه
    4 : ازبیست و شش تا سی مهرماه
    5 : از ده تا چهار ده دی ماه
    6 : از بیست و پنج تا آخر اسفند ماه )

    گوشه ای از سنن مختلف ایرانی که رو به فراموشی هستند

    لُرک آجیل مشکل گشا :یکی از مراسم بسیار مورد توجه شب چهارشنبه سوری ، تشریفات فراهم آوردن آجیل مشکل گشا می باشد . این آجیل وجهی تمثیلی دارد . هر کس که مشکل و گرفتاری داشته باشد با تشریفاتی این آجیل را تهیه و به عنوان نذر و فدیه میان دیگران پخش می نماید . ب
    ی گمان در شکل اولیه ، این تقدیم و اهدایی بوده جهت فروهر ها که بر سفره مینهادند تا موجب خشنودی شان شود .
    لُرک همان آجیل گهنبار هاست که معمولا از هفت نوع میوه خشک است شامل : پسته ، بادام ، سنجد ، کشمش ، گردو ، برگ هلو ، انجیر و خرمای خشک که در مراسم آفرینگان ها ، گهنبار ها ، جشن خوانی ، جشن نوزادی ، در مراسم سدره و کشتی بندی*( سدره : پیراهن سفید و پنبه ای است که بر تن میکنند ، کشتی : طنابی است که از پشم بافته شده و آن را با ترتیب خاصی به کمر می بندند ، زرتشتیان از این دو در مراسم خاص مثل نماز استفاده میکنند ) و دیگر اعیاد به مدعوین داده می شود . (15)

    در اعتقادات عامه مردم مسلمان است که شب جمعه آخر سال یا شب چهار شنبه یا آخرین شب سال ، اهل قبور و ارواح مردگان باید زیارت شوند و آنکه در این شب ها بیدار و منتظر و بر بام خانه های خود در آمده تا که بازماندگان به نام آنان نذور و خیرات دهند و هم چنین مرسوم است در چنین شبهایی در گورستان ها بر سر قبر عزیزان شمع یا چراغ بیفروزند .

    همه این ها و بسیاری دیگر یاد آور مراسم مردم ایران قدیم است که برای فروهران در ده روز پایان سال که ایام فروردگان است انجام می دادند و امروزه کم و بیش نیز زرتشتیان انجام می دهند . (16‌)
    رسوم شب چهار شنبه سوری در‌آذربایجان: میان بعضی طوایف و ایل ها در آذربایجان ، رسوم دست نخورده تر و سالم تر باقی مانده چنانکه شب چهار شنبه سوری از نوروز مهمتر و مورد توجه تر بوده و با تشریفات فراوان برگزار می شود و رسوم و آدابی که انجام می دهند ، یاد آور جشن فرودگان است . به نظر می رسد که ایام فروردگان شب سوری و چهار شنبه سوری حالیه از نوروز عهد قدیم نیز با توجه و اقبال بیشتری رو به رو بوده :
    « میان مردم ایل خلیکانلو ( ایل حلالی ) در آذربایجان غربی در شب اول اسفند عید خضر نبی معروف است . پیدایش این عید به سبب پایان زمستان است که معتقدند از تلف شدن احشام جلو گیری می گردد . در این شب دوشیزگان و بانوان و جوانان ده به رقص چوبی مشغول و در هر ده یک نفر خود را به طور عجیبی آراسته مانند حاجی فیروز عید نوروز در رقص شرکت می کند ... به عید نوروز چنان اهمیت نمی دهند ، ولی برای چهار شنبه سوری بیش از عید نوروز اهمیت قایلند . در این شب بهترین غذا ها را طبخ و آتش بازی بر پا می شود و تا نیمه شب ادامه دارد ... .

    مردم ایل قره پاپاق به عید نوروز خیلی اهمیت می دهند و ماه اسفند را ماه عید گویند .
    چهار شنبه اول اسفند را دروغگو ، دوم را راستگو ، سوم را سیاه و چهارم را " اجرا " گویند .
    روز چهار شنبه اول جوانان روی بام یا تپه رفته و آتش افروخته نشانه روی و تیر اندازی می کنند . در چهار شنبه سوم کسانی که در طول سال خانواده یا بستگان آنها فوت نموده با طبق های میوه و شیرینی سر خاک رفته و پس از فاتحه خوانی شیرینی و میوه را به مستمندان می دهند .

    در روز چهار شنبه سوری ، یعنی چهار شنبه آخر ، اهالی لباس نو می پوشند و با هلهله و شادی به آتش افروزی می پردازند و به دید و باز دید می روند .

    صبح روز چهار شنبه آخر ، پیش از طلوع آفتاب زن و بچه کنار رودخانه رفته از آب چهار شنبه استفاده نموده و کوزه خود را پر کرده برای سال نو تیمناٌ نگه می دارند»(17)

    پیشتر ها و البته هنوز در‌آذربایجان و بخصوص ارومیه رسم کجاوه اندازی رایج بوده . شب چهار شنبه سوری بر بام خانه ها می روند و کجاوه ای را که زینت کرده اند و بر آن طاق شال کشیده و آیینه بندی کرده اند با طنابی از بام به سطح خانه فرود می آورند و می گویند :"بکش که حق مرادت را بدهد "کسی که در خانه است مکلف است که در آن کجاوه شیرینی و آجیل شور و شیرین و میوه خشک بریزد و پس از آن که چیزی در آن ریختند با طناب آن را بالا می کشند و به خانه دیگر می روند .

    مخصوصا جوانان تازه داماد که هنوز عروس را به خانه نیاورده اند موظفند چنین کجاوه ای را به بام خانه عروس ببرند و اگر نتوانند از بام بالا روند ، باید پشت در خانه بروند و پنهان شوند که کسی نبیند و کجاوه را به طریقی به پشت اطاق برسانند تا چیزی دریافت کنند .( 18)

    در تبریز آتش افروزی وگره گشایی از عناصر اصلی چهار شنبه سوری هستند.

    آجیل چهار شنبه سوری و خشکبار ، از مهمترین عناصر و سنن این جشن در تبریز است . اگر دوست و میهمان تازه واردی در این شب داشته باشند ، از رسوم است که خوانچه ای آجیل و خشکبار برای او بفرستند .

    دیگر ویژه گی های رسوم مردم تبریز آن است که از بام خانه ها به سر عابران آب می پاشند . این سنت از آداب کهن ایرانی است و در زمان ساسانیان معمول بوده است که در جشن نوروز به یکدیگر آب می پاشیدند . و هنوز در میان ارمنی ها و زرتشتی ها چنین رسمی باقی است .

    در میدان ارک تبریز هم توپی بود چون توپ مروارید تهران و شیراز که زنان و دختران برای حاجت خواهی بدان متوسل می شدند .
    در شب چهار شنبه سوری ، تیر اندازی در تبریز از رسوم بسیار متداول بود .( 19)
    رسوم شب چهار شنبه سوری در تهران و اطراف آن : این رسم در روستا های نزدیک تهران معمول بوده(همانند آذربایجان) و شاید هنوز نیز اجرا شود ، بدین شکل که جوانان به ویژه پسر های جوانی که نامزد دارند از روی بام خانه دختر ، شال های خود را فرو می اندازند و صاحب خانه شیرینی و گاه پیراهن و غیره ..... در آن میپیچد و گره میزند . کسانی که شال یا کجاوه می اندازند همیشه نا مرئی هستند و نبایستی شناخته شوند . (20)

    در میدان ارگ تهران توپ کهن سالی بود که مدت صد سال بر فراز صفه ای* ( جای سایه دار غرفه مانند ) جا گرفته بود و چون پیران زمین گیر از جای خود نمی جنبید .

    شب های چهار شنبه سوری زنان و دخترانی که حاجتی داشتند مخصوصا آن دخترانی که در آرزوی شوهر بودند از آن توپ بالا می رفتند و بر فراز آن دمی می نشستند و از زیر آن می گذشتند و در بر آورده شدن آرزوی خود شک نداشتند و بچه های شیر خوار را که به اصطلاح نحسی می کردند یا ریسه می رفتند از زیر توپ مروارید و سر در نقار خانه میگذراندند . این توپ را توپ مروارید می نامیدند و افسانه های گونا گون درباره آن می گفتند (21)

    مردم تهران در چندین سال پیش که از سر در نقار خانه بالا می رفتند ، کوزه ای آب ندیده با خود بالا می بردند و از آنجا به زمین می افکندند و می شکستند و کسانی که بدان جا دست رسی نداشتند ، از بام خویش کوزه را به زمین می افکندند . این کار در بسیاری از شهر های ایران هنوز معمول است و در سده های سوم و چهار هجری ، در بغداد نیز رایج بود . عقیده بر آن است که بلا ها و قضا های بد را در کوزه متراکم کرده اند و چون بشکنند آن قضا و بلا دفع شود . (22)

    کردستان : در پایان وا پسین روز اسفند ماه ، یعنی در هنگام فرو نشستن آفتاب ، کردها خود را آماده افروختن آتش میکنند ..... در بالای بام ها و فراز کوهها ، آتش نوروز را با شکوه هر چه بیشتر می افروزند ( در حالی که اصل و بنیاد و علت آتش افروزی را که مربوط به نوروز نیست فراموش کردند ) و شادی می کنند ، پسران و دختران گروه گروه در پیرامون آتش می ایستند و پایکوبی و شادی می کنند .

    ......روستائیان در شب جشن ، گندم و نخود و کنجد و شاهدانه را توی ساج برشته میکنند و آنها را با دیگر میوه های خشک که گردو و پسته و ..... در هم می آمیزند و بدین شکل آجیل جشن را فراهم می کنند ( همان آجیل لرک یا هفت مغز ) ..... ، هم چنین در شب چهار شنبه سوری در آوند ( ظرف )های ویژه ای نگه میدارند. تا اگر کسی از خانواده شان بیمار شود ، از آن آب بدو بدهند ، چون باور دارند بیمار اگر از آب شب چهار شنبه سوری بنوشد بهبود می یابد . ... زنان نازا در‌آن شب به پشت بام ها می روند و هر یک کلید ( یا قفل ) بسته ای را با خود می برند و از روزنه خانه ای به سخن های مردم‌آن گوش میدهند . هر گاه از خوشی ها گفت و گو کنند ، می گوید : ای کلید به نیاز درونیم باز شو و خود کلید ( قفل ) را باز میکند و آنگاه با دلی خوش باز می گردد . 23

    خراسان : مردم خراسان در شب چهار شنبه آخر سال ، نزدیک غروب‌ آفتاب ، هر خانواده یا گروهی ، هفت یا سه بوته خار روشن می کنند . سپس پیر و جوان و کوچک و بزرگ از روی آتش می پرند و برای دفع شرور و زیان ، این شعر را می خوانند :

    زردی ما از تو سر خی تو از ما

    در برخی روستا ها ، هنگام پریدن از روی آتش ، این شعر را می خوانند :

    آلا به در ، بلا به در دزد و حیز از دِها به در

    در توضیح شعر دوم ، آلا ala همان آل است که زنی موهوم و لاغر اندام و بلند قد و سرخ روست که بینی اش از گِل و کارش دزدیدن جگر زنان زائوست .! دِها deha به آدم دزد و چشم دریده گویند .
    با خواندن این ترانه ها و پریدن از روی آتش آل ها و دزد ها و زیانکاران را از روستا و خانه های خود می رانند .
    دیگر رسوم شب چهار شنبه: همچنین دیگر رسوم شب چهار شنبه از قبیل : کوزه شکنی ، فال گوش ، گره گشایی ، بخت گشایی دفع چشم زخم و بخت گشایی کندر و خوشبو ، قلیا ( زاج سیاه را گویند ، و زاج خود از نمک های طبیعی است ، بی بو و بی مزه ) سودن ، آش بیمار ، فال گرفتن با بلونی ( کوزه دهانه گشاد ، شبیه شیشه های مربا ) ، در اکثر شهر ها و شهرستان های ایران کم و بیش و با اختلافاتی انجام میشود .
    مثلا در مورد بخت گشایی سنت تقریبا یکیست اما در اصفهان محل آن سنگ سوراخی در قریه مورگان است ، در تهران و شیراز و تبریز توپ مروارید در همدان شیر سنگی و ...(24)

    شیراز : آتش افروختن در معابر و خانه ها ، فال گوش ایستادن ، اسپند سوختن ، نمک گرد سر گرداندن ، در موقع اسفند دود کردن و نمک گردانیدن همراه با اوراد * ( دعا ها و ذکر ها ، جمع ورد ) مخصوصی است که زنان می خوانند . قلمرو چهار شنبه سوری در شیراز صحن بقعه شاه چراغ است و در آن جا نیز توپ کهنه ای است مانند توپ مروارید تهران زنان از آن حاجت میخواهند ( البته در گذشته دور که اینک در شیراز و تهران هر دو این رسم منسوخ شده است ). (25)

    در سروستان (که در حدود نود و دو کیلومتری شرق شیراز قرار دارد ) نیز مراسم چهار شنبه سوری تشریفات خاصی دارد :
    «در غروب آخرین چهار شنبه سال ، مراسمی بسیار ساده بر پا میشود . به این ترتیب که توی کوچه ها ، میدان ها و اغلب خانه ها ، خرمن های خار و گَوَن آماده را با شعله آتش می افروزند و همه با سرور و شادی از کوچک و بزرگ از روی آن می پرند و با هر پرشی این شعر را می خوانند :
    هاجنگ شیر ، ها جنگِ شیر / بالا بی شین ، خود شیر اومد رسید .
    و یا : سرخی تو از من زردی من از تو »(26)

    ضحاک
    ....میگویند ضحاک ( یا اژدهاک از شاهان ماد ) شخصی را بنام اورامانیل مامور کرده بود که هر روز دو جوان خوبرو را بکشد و از مغز آنان برای مار های دوش وی خوراک فراهم آورد و هر روز دو جوان خوبرو به او سپرده میشد . اورامانیل با تدبیر یکی از آن دو را کشته و دیگری را پشت کوه ها پنهان می کرد .
    وقتی فریدون به شاهی رسید علت این کار را از او پرسید و پاسخ شنید که میخواستم یکی از‌آنان را از مرگ نجات دهم . فریدون مشعل دارانی به مشعل های افروخته به کوه گسیل میدارد و جوانان پنهان شده را باز یافته ، با سرور و شادی به شهر می آورند . از آن روز به بعد مردم به یاد رفتن آن جوانان آتش می افروزند ! »



    توضیحات ، منابع و مآخذ:
    1 : تقویم و تاریخ ایران / ذبیح منصوری
    2: ‌تاریخ بخارا – تالیف ابوبکر محمد بن جعفر نرشخی ( 286- 348) به عربی است که به سال 522 ابونصر احمد بن محمد البقاوی بخشی از آن را به فارسی برگردان کرده و به سال 574 محمد بن زفر بن عمر منتخب و ویراسته ای از آن بخش فراهم آورد . شارل شفر این گزیده را در مجموعه گزیده های فارسی به سال 1883 چاپ و در پاریس منتشر کرد .
    3: گاه شماری جشن های ایران باستان ، به کوشش هاشم رضی ، تهران 1382 - بخش پنجم / پنجه ، روزهای فروردگان ص 211
    4: گاثا ها: سروده های خود زرتشت که چه از نظر مذهبی و چه از نظر تاریخی دارای اهمیت بالایی میباشند
    5: المحاسن و الاضداد ، ص 277
    6:در این نبرد ایرانیان کوفه ، بصره و الجزایر بیاری او و سردار شجاعش مالک اشتر بر میخیزند ، و سبب پیروزی او میگردند ولی مختار در دعوی دوستی با آل علی صادق نبوده بهمین علت پس از چندی ادعا میکند که به او وحی نازل می شود ، چون نتوانست دلیلی بر گفته خود بیاورد اعتقاد مردم باوسست شد و بالاخره در مقابل سپاه عدل الملک شکست خورد . – تاریخ تحولات اجتماعی ، مرتضی راوندی ، جلد دوم فصل هفدهم ص 289 تهران
    7: فروهر : در آیین زرتشتی ذره ای از ذرات نور اهورا – مزدا که در وجود هر کس بودیعه نهاده شده و کار او نور افشانی و نشان دادن راه راست به روان است و پس از مردن تن راه بالا را میپیماید و به منبع اصلی خود می پیوندد و فقط روان است که از جهت کارهای نیک یا بد که مرتکب شده پاداش میبیند . فروهر ها سالی یکبار بزمین فرود می آیند و آن در جشن فروردیگان است که زرتشتیان مراسمی به یاد روانهای درگذشتگانشان برگزار میکنند . فرهنگ فارسی دکتر عمید جلد دوم ص 1535
    8: از آکاشا Akasha است ، آکاشا لفظی است سنسکریت – زبانی که کتب ودا نیز به آن زبان نوشته شدند و در اصل زبانیست آریایی که زبان ایران باستان با‌ان پیوند های بسیاری دارد - و به دو معنی درخش و جایی که در مقام بالا از ابتدا ی آفرینش نقش حال و اعمال و اوضاع زمانه و کائنات و آمد و شد ها در ان صورت می بندد .
    9: برگرفته از کتاب فروغ مزدیسنی ، تالیف ارباب کیخسرو شاهرخ ، تهران – 1380
    10: گاه شماری جشن های ایران باستان ، به کوشش هاشم رضی ، تهران 1382 - بخش پنجم / پنجه ، روزهای فروردگان ص 211
    11: گاه شماری جشن های ایران باستان ، به کوشش هاشم رضی ، تهران 1382 / بخش پنجم / جشن فرودگان و پنجه ص 203
    12: گاه شماری جشن های ایران باستان ، به کوشش هاشم رضی ، تهران 1382 / بخش چهارم / گاهنبار ها ، فصول شش گانه سال ص 177
    13: گاه شماری جشن های ایران باستان ، به کوشش هاشم رضی ، تهران 1382 / بخش دوم / سال و ماه و روز شمار آن ص 79
    14: - گاه شماری جشن های ایران باستان ، به کوشش هاشم رضی ، تهران 1382 / بخش چهارم / گاهنبار ها فصول شش گانه سال ص 181
    15: فرهنگ بهدینان ، گرد آوری جمشید سروشیان ، تهران 1335 ، ص 147_ 146
    16: _ گاه شماری جشن های ایران باستان ، به کوشش هاشم رضی ، تهران 1382 / بخش ششم / اهدای آجیل و هدایا در چهار شنبه سوری ص 237
    17: ایرانشهر – جلد اول ، بخش هفتم – ص 230-229و 235
    18: گاه شماری جشن های ایران باستان ، به کوشش هاشم رضی ، تهران 1382 / بخش ششم / آهدای آجیل و هدایا در چهار شنبه سوری ص 237 همینطور بخش ششم / مراسم چهار شنبه سوری ص 258_259
    19: گاه شماری جشن های ایران باستان ، به کوشش هاشم رضی ، تهران 1382 - بخش ششم / مراسم چهار شنبه سوری ص 259
    20: گاه شماری جشن های ایران باستان ، به کوشش هاشم رضی ، تهران 1382 / بخش ششم / آهدای آجیل و هدایا در چهار شنبه سوری ص 237
    21: گاه شماری جشن های ایران باستان ، به کوشش هاشم رضی ، تهران 1382 بخشش ششم / مراسم چهار شنبه سوری / ص 253_ 254
    22: گاه شماری جشن های ایران باستان ، به کوشش هاشم رضی ، تهران 1382 / بخش ششم / مراسم چهار شنبه سوری / ص 254_255
    23: نوروز در میان کرد ها ، نوشته دکتر صدیق صفی زاده ، تهران 1350 خورشیدی ، ص 17_16و 27_28
    24: گاه شماری جشن های ایران باستان ، به کوشش هاشم رضی ، تهران 1382 / بخشش ششم
    25: گاه شماری جشن های ایران باستان ، به کوشش هاشم رضی ، تهران 1382 – بخش ششم / مراسم چهار شنبه سوری ص 257
    26: فرهنگ مردم سروستان ، تالیف صادق همایونی ، تهران ، 1371 ، ص 409
    27: فرهنگ مردم سروستان ، تالیف صادق همایونی ، تهران ، 1371

     

    سه شنبه بیست و هفتم دی 1390به قلم: سیدرضامیرمعینی ™      
    8:31 بعد از ظهر  

    در چهارشنبه پايان هر سال سرور و شادماني زايدالوصفي ميان اقشار مختلف و اجتماع ايراني شايع مي شود. اين شادماني که از جنبه هاي مختلف روانشناختي و جامعه شناختي؛ تاريخي و فرهنگي يکي از وجوه مثبت نشاط و تخليه رواني و روحيه شاد مردم بوده؛ امروز هم وجاهت خود را حفظ کرده است و اگر برخي از اعمال و شادي ها و رفتارهاي کاذب و مخرب امروزي از آن حذف شود و از انجام آنها خودداري شود؛ چهارشنبه سوري به يکي از بهترين و نشاط انگيزترين و ماندگارترين جشن ها و خاطره هاي زندگي ايرانيان در پايان هر سال تبديل خواهد شد 1 همان گونه که طي سال ها و قرن ها توانسته پايدار بماند و يک وسيله عمده تفريح و حفظ هويت تاريخي اقوام آريايي باشد. چهارشنبه سوري جشني است که نويد آمدن بهار و نوروز2 و سرسبزي و رخت بربستن کدورت و برودت و سختي و سرماي زمستان را مي دهد. چهارشنبه سوري به رغم جنبه هاي فراگير ملي و تاريخي اش در هر منطقه يي از ايران با رسوم متفاوت و گاه مشترکي انجام مي شود ليکن يک پيام را از دل تاريخ براي ايرانيان از اقوام آريايي شان به همراه و به يادگار آورده است. پريدن از روي شعله هاي زرد و سرخ آتش و زمزمه سرود زردي من از تو/ سرخي تو از من؛ رسومي همچون پريدن از روي آتش و ترقه بازي تقريباً در تمام نقاط ايران در چهارشنبه سوري مشترک هستند. اما فالگوش؛ قاشق زني و برخي ديگر از رسوم منطقه يي بوده و در برخي از نقاط ايران اجرا مي شوند که متاسفانه بيشتر آنها امروزه به فراموشي سپرده شده و اجرا نمي شوند و شايد هم تنگ نظري؛ هجوم فرهنگي و تکنولوژي بي رحم هويت ها را نابود ساخته است. اگر چهارشنبه سوري در شمال خراسان رسومي چون شکستن کوزه و تخم مرغ را به نشانه دفع بلا و بدي از خانه و خانواده در دل خود دارد در تهران و برخي نقاط ديگر با قاشق زني و فالگوش خود را نشان مي دهد و در گيلان در اين روز به ارواح درگذشتگان احترام مي گذارند. در واقع يکي از فلسفه هاي کهن مرسوم شدن چهارشنبه سوري اين است که در اين شب به گورستان و مکان دفن اموات مي روند و براي احترام و شادي روح آنها نذورات و هدايايي به آنها پيشکش مي کنند. از اين ديدگاه چهارشنبه سوري همانند نوروز با «فره وهرها» پيوند مي خورد. يکي ديگر از رسوم شايع چهارشنبه سوري که هنوز هم به شکل گسترده در ميان زرتشتيان جريان دارد؛ پخش آجيل مشکل گشا موسوم به «لرک» است که از مغز هفت نوع ميوه خشک شده خوردني از جمله مغز پسته؛ بادام؛ کشمش؛ گردو؛ برگ هلو؛ انجير؛ خرما و سنجد فراهم شده است. اين آجيل در مراسم غروب چهارشنبه يا بر سر مزار اموات پخش مي شود. چهارشنبه سوري غروبي نشاط انگيز بود که شادي و پايکوبي تا شب در کوچه و برزن؛ شهر و روستا و حتي کاخ پادشاه ادامه داشت و با اين اعمال نشاط انگيز خستگي و ملال سال کهنه از تن بيرون مي رفت و طراوت و شادابي براي ورود به سال نو جايگزين مي شد. در چهارشنبه سوري خانه تکاني ها به پايان رسيده و خانه دل و فکر هم پاک مي شود و فرد ايراني آماده ورود به سال نو مي شود. او مي خواهد با انديشه و گفتار و پندار نيک زندگي نوين را آغاز کند. اسباب و اثاثيه کهنه و فرسوده دور ريخته مي شود و لوازم نو جايگزين مي شود. همه چيز رنگ نو به خود مي گيرد و در و ديوار کاشانه و محيط تميز و غبارروبي مي شود.

    ديرينگي و فلسفه جشن

    در ايران کهن چهار عنصر مقدس وجود داشت؛ آب؛ باد؛ خاک و آتش. چهارشنبه سوري جشني است که همانند سده و آذرگان با آتش پيوند دارد. چهارشنبه سوري يکي از جشن هاي بزرگ و کهن آرياييان است؛ جشني که تا امروز اهميت و جايگاه خود را نزد ايرانيان حفظ کرده و در غروب دل انگيز چهارشنبه پايان سال جملگي ايرانيان را به سرور و نشاط دعوت مي کند. به طور کلي جشن هاي ايراني يک پيام بزرگ و مهم براي ايرانيان دارد و آن اينکه رسوم و آداب تمدن ايران براي همه زمان ها و مکان ها زنده و پوياست و مشمول گذر زمان و مکان نمي شوند. «سوري» واژه يي پهلوي به معناي سرخي است. آتش افروزي در چهارشنبه پايان سال موجب شده است اين رسم ديرين و کهن به اين نام مشهور شود. سوري همچنين نماد گرمي است که با آمدنش سرما و سختي و خشکي زمستان را محو مي سازد و نويد آمدن بهار را مي دهد.

    چهارشنبه سوري پس از اسلام

    پس از ورود اسلام به ايران؛ فرهنگ و آداب و رسوم ايرانيان با اسلام درآميخت و ضمن حفظ محتواي اصلي و چارچوب هاي فرهنگي و تاريخي چهره جديدي از تمدن و فرهنگ ايراني را به جهان عرضه کرد. چهارشنبه سوري هم به عنوان يک رسم ديرين ميهني نه تنها محو نشد بلکه کم کم بر شکوه آن افزوده شد به طوري که در زمان مرداويچ از سلسله آل زيار و نوح بن منصور ساماني به شدت و شکوه تمام برگزار مي شد. مرداويج و نوح بن نصر ساماني پس از اسلام بهترين اجراکننده جشن هاي چهارشنبه سوري؛ سده؛ مهرگان و نوروز بودند. ابوجعفر نرشخي يکي از مورخان صدر اسلام در ايران به رسوم و آيين هاي ايراني از جمله چهارشنبه سوري پرداخته و در زمينه اجراي آن در عصر نوح ساماني نوشته است؛ «... و چون امير سديد منصور بن نوح به ملک نشست؛ اندر ماه شوال سال 350 هـ به جوي موليان فرمود تا آن سراهاي را ديگر بار عمارت کردند و هر چه هلاک و ضايع شده بود بهتر از آن حاصل کردند. آنگاه امير سديد به سراي بنشست و هنوز سال تمام نشده بود که چون شب سوري چنان که عادت قديم است آتشي عظيم افروختند. پاره يي آتش بجست و سقف سراي درگرفت و ديگرباره جمله سراي بسوخت و امير هم در شب به جوي موليان رفت...»3
    در اين نوشتار به دو موضوع زمان برگزاري جشن در پايان سال و تعلق آن به دوران کهن ايران اشاره شده است. اما اينکه چرا جشن سوري در روز چهارشنبه برگزار شده احتمالاً به اين دليل بوده که اين رويداد در غروب روز چهارشنبه به وقوع پيوسته است. يک دليل ديگر هم در اين راستا قابل بررسي است و آن نحسي چهارشنبه نزد اعراب بوده و آنها با افروختن آتش در اين زمان نحوست چهارشنبه را از محيط خانه و کاشانه دور مي ساختند. پس از اسلام ايرانيان جشن آتش پايان سال را در آن روز قرار دادند زيرا چهارشنبه به عنوان «يوم الاربعاء يوم ضنک و نحس» يک روز نحس در سرزمين عرب بود. 4 به عکس آتش افروزي - در هر زماني از سال - نزد ايرانيان نماد پاکي؛ گرمي زندگي؛ تندرستي و شادابي است به طوري که گرمي آتش را موجب رونق و صفاي زندگي و سوزانندگي آن را براي سوزاندن و محو بدي ها و پليدي ها مي خواستند. هدف عمده ايرانيان از پريدن روي آتش در چهارشنبه سوري همين مساله بود و هنوز هم هست؛ اهداي زردي و سستي ضعف و رنج يک ساله به آتش و گرفتن سرخي و توان و نشاط از آتش. منوچهري دامغاني شاعر خوش ذوق و طبيعت سراي قرن پنجم نيز به اين موضوع اشاره کرده و سروده يي دارد؛
    چهارشنبه که روز بلاست ؛ باده بخور
    بسا تکين مي خور تا به عافيت گذرد
    اما برخي از پژوهشگران رسم پريدن از روي آتش و خواندن شعر و سرود و آتش زدن پرندگان در جشن سده در گذشته را نوعي توهين از جانب مردم به آتش به عنوان يک عنصر مقدس قلمداد مي کنند. 5 عقيده يي ديگر چهارشنبه سوري را به علت واقع شدن در پايان جشن هاي آفرينش در پايان سال (گاهنبارها) مي داند. 6
    صرف نظر از هر عقيده يي چهارشنبه سوري يک رسم و جشن سالم و کهن است که با هدف ايجاد سرور و صميميت در ميان مردم رواج يافته و مشمول گذر زمان و مکان و اظهارنظرهاي مغرضانه و رفتارهاي غيرمتعارف در اين روز نشده و نخواهد شد.

    رسوم چهارشنبه سوري

    قاشق زني؛ جوانان اعم از دختر و پسر و بيشتر دختران کاسه و قاشقي به دست گرفته و همراه کودکان و نوجوانان به در منازل همسايگان مي رفتند و از آنان درخواست هديه مي کردند. چادر به گونه يي روي سر قرار مي گرفت که دختر شناسايي نمي شد. معمولاً خوراکي هاي شفابخش طلب مي کردند. فالگوش؛ جوانان در سر گذر و چهارراه مردم مي ايستادند و کليدي زير پاي شان قرار مي دادند و گوش هايشان را تيز و نيت مي کردند. اولين کلماتي را که از رهگذران مي شنيدند با نيت خود مطابقت مي دادند و پاسخ خود را دريافت مي کردند. آرزوي خوشبختي در سال جديد نيت هر فردي بود که فالگوش مي ايستاد.
    آتش افروزي؛ مشهورترين رسم چهارشنبه سوري بود که در تمام ايران و حتي ممالک همجوار شايع و گسترده بود. هر کس به فراخور توان خود خرمني از آتش تهيه کرده و از روي آن مي جهد تا به سرور و بهجت دست يابد. فال کوزه؛ بيشتر در ميان زرتشتيان جريان دارد که براساس آن مي خواهند از آينده شان خبردار شوند. ساير رسوم چهارشنبه سوري عبارتند از «پختن آش چهارشنبه سوري»؛ «نقاره زدن»؛ «عبور از زير توپ مرواريد»؛ «نمک دادن» و «شکستن کوزه و ظروف کهنه» و... شال اندازي؛ يا کجاوه اندازي رسمي است که در آذربايجان برگزار مي شد به اين ترتيب که فرد جواني که تازه ازدواج کرده شالي را از پشت بام خانه به نحوي که ديده نشود به خانه نامزدش مي اندازد. صاحبخانه هديه يي که غالباً شامل پيراهن است به شال مي بندد و جوان آن را بالا مي کشد. آجيل هفت مغز هم از جمله هداياي اين رسم است. سفره حضرت خضر؛ در شيراز پهن مي شد و محتواي فرني؛ شير؛ گلاب؛ کلوچه؛ مسقطي؛ قوتک؛ سوهان؛ شيرين پلو؛ شمع؛ سبزي؛ گندم؛ نمک؛ سکه و لولهنگ پر از آب بود و امروزه به طور پراکنده برگزار مي شود.
    برخي از رسوم مانند آتش افروزي در کردستان باشکوه تر از نقاط ديگر برگزار مي شود که شعله هاي آتش تا صبح روشن است. پختن و خوردن شيربرنج و شيرين پلو نيز در چهارشنبه سوري در کردستان رايج بود.

    سه شنبه بیست و هفتم دی 1390به قلم: سیدرضامیرمعینی ™      
    8:27 بعد از ظهر  

    تاریخچه ی چهارشنبه سوری

    جشن سوری

    تاریخ ایران باستان پر از جشن هایی است كه همگی بر پایه دید و نگاه پیشینیان ، دارای فلسفه و جوهری وجودی اند. امروزه تنها « جشن سوري » ، معروف به « چهارشنبه سوري » و نيز « جشن سده » برايمان به يادگار مانده است و در باره جشن هاي فراموش شده ي آتش ، به « آذرگان » در نهم آذر ماه و « شهريورگان » يا « آذر جشن » مي توان اشاره داشت . آتش نزد ايرانيان نماد روشني ، پاكي ، طراوت ، سازندگي ، زندگي ، تندرستی و در پايان بارزترين نماد خداوند در روي زمين است .چهارشنبه سوری در فرهنگ پارسي به عنوان مقدمه و پيش درآمد عيد نوروز نيز شناخته شده است كه هماره در طول تاريخ، قبل از فرا رسيدن سال نو و تحويل نوروز برپا مي شده و هنوز هم در بين اقوام و شهروندان ايراني از اهميت فوق العاده اي برخوردار است.

     آتش

    از قدیم الایام تا آن جا كه تاریخ نشان می دهد، بشر برای آتش اهمیت خاصی قایل بوده و پیشرفت قسمت مهمی از زندگی خود را مدیون وجود این عنصر مفید دانسته است. آتش اما در نظر ایرانیان مظهر روشنی ، پاكی، طراوت، سازندگی، سلامت و تندرستی است. بیماری ها، زشتی ها ، بدی ها و همه آفات در عرصه تاریكی و ظلمت جای دارند و به همین علت اهریمن مظهر تیرگی و جایگاه او تاریكی است. افروختن آتش به طور كنایه راه یافتن روشنی معرفت در دل و روح است كه آثار اهریمنی و نامباركی را از بین می برد. یك رشته جشن های آریایی با جشن های آتش است كه با همان منظور ، در آن آتش می افروزند. جشن هایی مانند جشن های سده ، آذرگان، شهریورگان ، جشن «گجرسی» در تركیه.

    تاریخچه چهارشنبه سوری

    ابو جعفر نرشحی، مورخ سده سوم در كتاب تاریخ بخارا به این جشن پرداخته است. به شهادت وی، در زمان منصور بن نوح از شاهان سامانی، اواسط سده چهارم این جشن به نام جشن سوری بر قرار بوده است. در این متن آمده شاه سامانی در زمانی كه سال هنوز پایان نیافته بود این جشن را با آتش زدن بر پا كرد و همچنین این جشن طبق عادت و رسم قدیم بود كه اشاره به كهن بودن این رسم و سنت دارد.

    قبل از هجوم تازیان به ایران یک مراسمی هم به نام آتش روی بام خانه نیز رواج داشته که صبح نوروز انجام میگرفته

    به آتش چهارشنبه سوری نباید فوت کرد و خاکسترش را سر ِ چهارراه می‌ریزند.

     

    زمان چهارشنبه سوری

    اما بر پايه ي پژوهش هاي انجام شده ، زمان باستاني « جشن سوري» را مي توان در اين سه گاه باز جست :

    ۱. شب بيست و ششم از ماه اسفند ، يعني در نخستين شب از پنجه ي كوچك.

    ۲. نخستين شب پنجه ي بزرگ يا پنجه ي وه كه پنج روز كبيسه است و نخستين شب و روز «جشن همسپهمديم» (آخرين گاهنبار سالانه(

    ۳. ديدگاه سوم ، شب پايانی سال است كه ارجمندترين روز « جشن همسپهمديم» و جشن آفرينش انسان است .

    برخي را باور اين است كه با در نظر آوردن واژه ي « چهارشنبه » كه بر آمده از فرهنگ تازي و سامي است ، پس « چهارشنبه سوري » ارمغاني از سوي تازيان است ، چرا كه همانگونه كه مي دانيم ، در ايران باستان هر روزي نامي ويژه داشته است ( هرمزدروز ، وهمن روز ، اردوهشت روز ، شهروَر روز ، خرداد روز ، سروش روز ، مهر روز ، زامياد روز و … ) و نشاني از بخش بندي امروزين چهارهفته ايي و نام هاي آنان به چشم نمي خورد .

    دوازده ماه سی روزه نسبت به سال شمسی پنج روز كمتر دارد. برای جبران این تاخیر و حساب كبیسه آن پنج روز را به شنج عنوان گاثاها از سرودهای زرتشت ، می نامیدند. در یكی از چند شب آخر سال ، ایرانیان جشن سوری را كه عادت و سنتی قدیم بود با آتش افروزی بر پا می كردند. و چون مفهوم هفته و نام گذاری آن وجود نداشته نمی توانست چهارشنبه سوری نام بگیرد. تقویم كنونی ، بعد از ورود اعراب به ایران رواج یافت. در فرهنگ اعراب چهارشنبه یا یوم الارباع نحس و نامبارك است. بی گمان سالی كه این جشن به شكلی گسترده بر پا بوده ، مصادف با شب چهارشنبه شده و چون در روز شمار اعراب ، چهارشنبه بدیمن بوده، از آن تاریخ به بعد شب چهارشنبه آخر سال را با جشن سوری به شادمانی پرداخته و بدین وسیله می كوشیدند تا نحوست چنین شبی و روزی را دور كنند.

    در مورد این كه چرا چهارشنبه برای چنین جشنی انتخاب شده است، به دلایلی است یكی از دلایل وابسته به یك شخصیت تاریخی شیعی است كه آن هم جنبه ایرانی دارد، مختار سردار معروف، كسی است كه به خون خواهی امام حسین (ع) و یارانش كه در كربلا با مظلومیت و شقاوت شهید شدند قیام كرد و انتقام خون آنان را باز ستاند. به موجب این خبر، مختار پس از حادثه كربلا، هنگامی كه از زندان آزاد شد و به خونخواهی شهدای كربلا قیام كرد، برای این كه موافق و مخالف را از هم تشخیص دهد، دستور داد كه شیعیان بر بالای بام خانه های خود آتش بیافروزند و این مصادف بود با شب چهارشنبه آخر سال. باید اشاره كرد كه همانند دیگر گزاره های تاریخی اختلاف در مورد منشاء این جشن وجود دارد كه مجال اندك، اجازه بررسی تك تك آنها را نمی دهد.

    اما دیگر چیزی که من خودم شنیده دهدهم ام اینست که چون اعراب ایرانیان را محدود ساخته بودند ایرانیان از این رو شبی که برای اعراب نحس بوده را جشن میگرفتند

     

    معنای سوری

    واژه سوری فارسی، در پهلوی به گونه سوریك(Surik) صفت است. چون سور (Sur) به معنی سرخ و ایك (Ik) پسوند صفت می باشد به معنی سرخ و سرخ رنگ است چنانچه گل سوری به معنی گل سرخ است. به این جشن از آن جهت سوری گفته اند كه عنصر اصلی مراسم آن، افروختن آتش سرخ بوده است.البته « سور » به چم (معنی) « ميهماني » هم در فارسي به كار رفته است. بر پا داشتن آتش در اين روز نيز گونه ای گرم كردن جهان و زودودن سرما و پژمردگي و بدي از تن بوده است . در گذشته جشن هاي آتش كاملا" حالت جادويي داشته و بسيار بدوي بوده است . چگونگي اين جشن ، همساني و مانندگي هاي فراواني به جشن سده دارد.

     

    آداب و رسوم چهارشنبه سوری

    بوته افروزي ، آب پاشي و آب بازي ، فالگوش نشيني ، قاشق زني ، كوزه شكني ، فال كوزه ، آش چهارشنبه سوري ، آجيل مشگل گشا ، شال اندازي ، شير سنگی، ( توپ مرواريد ) و … از آداب و رسوم این شب به شمار می رفته است که اکنون ما حتی شاید نام خیلی از آنها را هم نشنیده ایم.

    در همین شب و یا چهارشنبه‌ی‌ِ آخر صفر هرگاه نیت بکنند و کلید دودندانه به‌زمین گذاشته، پشت در اتاق همسایه بایستند، اگر صحبت آن‌ها موافق با نیت‌شان باشد، به‌مراد می‌رسند و اگر برخلاف آن باشد، مرادشان برآورده نخواهد شد.

     قاشق‌زنی: اگر کسی ناخوش داشته باشد به نیت  سلامتی او در شب  چهار شنبه‌سوری ظرفی برداشته، می‌رود در خانه‌ی  هم‌سایه‌ها را می‌کوبد و بدونِ این‌که چیزی بگوید با قاشق به آن ظرف می‌زند، صاحب خانه یا خوراکی و یا پول در ظرف  او می‌اندازد. آن خوراکی‌ها را به ناخوش می‌دهند و یا با آن پول چیزی می‌خرند و به ناخوش می‌خورانند که شفا خواهد یافت.

     نیت: در همین شب، کوزه آبی زیر ناودان رو به قبله می‌گذارند و هرکسی از اهل خانه نیت کرده چیزی در آن کوزه می‌اندازد. صبح ِ چهارشنبه، یک‌نفر فال از حافظ می‌گیرد و دختر ِ نابالغی دست کرده از کوزه‌ی  آب، یک به یک  چیزهایی که به متعلق به هر کس است، بیرون می‌آورد و با فال مطابقه می‌کند.

    بسیاری از مراسم كه اكنون در پایان سال و شب چهارشنبه سوری باقی مانده، كنایه و نشانواره است از اهدای نذور و فدیه به ارواح. شب جمعه آخر سال، شب چهارشنبه و یا آخرین شب سال به زیارت اهل قبور رفتن و نذری جهت اموات دادن، مراسم آتش افروختن بر بامها میان زرتشتیان، پخش آجیل مشكل گشا، مراسم فال كوزه وكجاوه بازی و شال اندازی میان مردم آذربایجان همه و همه جای پایی مشخص در رسوم ایران قدیم دارند.

     استاد پورداود ، پس از بزرگداشت اين جشن باستاني ، به مبحث ويژه اي اشاره دارد و بر اين باور است كه رسم پريدن از روي آتش و خواندن ترانه هايي همچون « سرخي تو از من ، زردي من از تو و … » از افزونه هاي اسلامي است و از ديدگاهي ، بي احترامي به جايگاه ارجمند آتش به شمار مي رود .

    اما يكي از جنبه هاي تقدس آتش پاك نمودن بيماري ها و دور كردن ارواح خبيثه (به تعبير آن دوران) بوده است؛ برای نمونه در صورت سرايت طاعون رخت و ابزار بيمار را در آتش مي ريختند تا از بدي ها پا ك شود؛ و اين بي احترامي به آتش بشمار نمی آيد.

    همين امروز هم رسم اسفند دود كردن و گرد خانه تاب دادن رايج است(برای زدودن شر و بيماري و چشم زخم)كه باز مانده از گذشته است؛ هم اكنون پريدن از روي آتش هم مي توانسته با فلسفه پاك كردن نفس صورت گرفته باشد.

     در جاهايی همچون شيراز ، كردستان و آذربايگان ، آداب و آيين ويژه و كهن تري وجود دارد . برای نمونه، سفره حضرت خضر ( ع ) و يا آب پاشي در سعديه كه ويژه ي شيراز است و يا سفره هاي خوراكي رنگيني كه در كردستان و آذربايگان آماده ميشود و نيز آيين آتش افروزي و شادماني همگاني مردم . برخي را عقيده بر اين است كه « جشن سوري » ( چهارشنبه سوري ) با مراسم مربوط به بزرگداشت فروهر درگذشتگان نيز پيوند و بستگي دارد.

     با مرور زمان، كم كم رسم پریدن از روی آتش و خواندن ترانه هایی باب شد كه به اشارت شادروان استاد پور داوود در واقع زشت است:

    در جشن چهارشنبه سوری از روی شعله آتش جستن و ناسزایی چون "سرخی تو از من و زردی من از تو" گفتن از روزگارانی است كه دیگر ایرانیان مانند نیاكان خود آتش را نماینده فروغ ایزدی نمی دانستند و امروزه هم استفاده از مواد منفجره و آتش زا به این مراسم باستانی و زیبا اضافه شده است.

     و در پايان اميد است که همه ي هم ميهنان گرامی با برپاداشتن اين جشن و جشن های ديگر ايران زمين در راه کوشش برای پدافند (دفاع) و نگهداری از اين آيين های کهن گام بردارند.


              زردي من از تو ، سرخي تو از من      غم برو شادي بيا ، نكبت برو روزي بيا

    سه شنبه بیست و هفتم دی 1390به قلم: سیدرضامیرمعینی ™